
داستان کوتاه یک زندگی که در آشوب پایان یافتمیان شعله های آتش و دود خیابان گلستان هفتم، محمدحسین حدادیان ایستاد؛ جوانی که میان آشوب، جانش را برای نجات دیگران گذاشت و داستان کوتاه زندگی اش در همان لحظه پر شد. - میان شعله های آتش و دود خیابان گلستان هفتم، محمدحسین حدادیان ایستاد؛ جوانی که میان آشوب، جانش را برای نجات دیگران گذاشت و داستان کوتاه زندگی اش در همان لحظه پر شد. خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: شهید محمدحسین حدادیان در حالی چشم به جهان گشود که تولدش، پاسخی به سال ها انتظار و دعا بود؛ انتظاری یازده ساله که با رنج فقدان های پی درپی همراه شده بود. خانواده ای که بارها طعم امید و دلهره را چشیده بودند، پیش از تولد او دو بار در ماه های نخست بارداری، فرزند خود را از دست داده بودند. بیماری نادری که مادر با آن دست وپنجه نرم می کرد، حفظ بارداری را دشوار کرده بود و هر بار، رؤیای شنیدن صدای قلب کودک، به سکوتی تلخ می انجامید. مادرش بعدها روایت کرد: به امید شنیدن صدای قلب بچه رفتم دکتر. باز ته دلم را خالی کرد. امیدی به ماندن بچه نبود. با اشک چشم از مطب زدم بیرون. خسته شده بودم. دیگر طاقت نداشتم بچه سه ماهه ام را از دست بدهم. باز کارم شد دعا و توسل. در میانه همین اضطراب ها، محرم فرا رسید. برچسب ها: محمدحسین حدادیان - داستان کوتاه - شعله های آتش - حدادیان - شهید محمدحسین حدادیان - داستان - میان |
آخرین اخبار سرویس: |