
یکی بود، هنوز هم هست.../ «زندگی پس از زندگی»وقتی شنیدم به زندگی دخترم امیدی نیست تصمیم گرفتم با اهدای عضو، مرگ و زندگی بیمارانی که در برزخ زنده بودن و نبودن هستند بهم پیوند بزنم تا آنها دوباره بخندند. - خبرگزاری فارس- تبریز، معصومه درخشان: در کتابخانه ولیعصر تبریز بودم که تلفن همراهم زنگ زد. جواب می دهم و آقایی مسن می گوید سلام خانم خبرنگار، تقی زاده هستم بابای طاهره، می تونی بیای بیمارستان شفاء تا مصاحبه بگیری تا اسمش را می شنوم یاد مکالمه یک ماه پیش می افتم که با او تماس گرفته بودم تا داستان اهدای عضو دخترش را برایم تعریف کند. یک ماه پیش که تماس گرفته بودم گفته بود ما ساکن روستایی در آذرشهر هستیم و هر وقت به تبریز آمدم اطلاع می دهم تا برای گفت و گو هماهنگ کنیم. ولی حدس نمی زدم این گفت وگو ممکن است در بیمارستان انجام شود. با اتوبوس بی آر تی راه بیمارستان شفاء را در پیش می گیرم. بعد از نیم ساعت به ایستگاه باغ گلستان می رسم. بیمارستان شفاء در ضلع غربی باغ گلستان تبریز است. با خود می گویم برنامه امروز یک تیر و دو نشان است هم به عیادت مریض می روم و هم گفت و گو با پدری ایثارگر است که با اهدای عضو دخترش چند بیمار را به زندگی امیدوار کرده است. وارد بیمارستان شده و از ایستگاه پرستاری شماره اتاق خان بابا تقی زاده خان میری را می پرسم و با راهنمایی پرستار جوان در طبقه اول، او برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |