
عاشق نشدی خانم، دیوانه چه می دانی؟!گاهی اوقات، رزق، یک استکان چای است که وقتی سر به هوا داری از کنار چایخانه ی حضرت رضا (ع) رد می شوی قسمتت می شود. می پرسی: امروز چایخانه دست کدام موکب است؟ و به جای جواب، یک استکان چای لب سوز دستت می دهند و می گویند: بفرما! اینجا و در صحن کوثر، خادم ها برای خدمت دنبال بهانه می گردند و چه بهانه ای بهتر از یک زائر که مسیر رسیدن به ضریح را گم کرده باشد. استکان چای را از دست خادم می گیرم و یکهو غیب می شود. همه در حال دویدن اند. آرام و بی سروصدا توی چایخانه سرک می کشم. هیچ کس حواسش به من نیست. دو نفر زمین را جارو می زنند و سه نفر آب می کشند. دور تا دور چایخانه هم هر کسی دستش می رسد برای رساندن پذیرایی به دست زوار، کاری می کند. اما این موکب با بقیه ی موکب ها خیلی فرق دارد. یک فرق اساسی. چای را برای خودی ها نگه داشته اند و به مردم کیک و آب هندوانه می دهند! بیرون می روم. کمی آنطرف تر هم که پر از لیوان های شربت موهیتوست! با خنده به تابلوی چایخانه نگاه می کنم و دنبال یکی از خادم ها که سرشلوغ تر به نظر می آید و سن و سال دارتر است می دوم. لباس سبز چمنی خدمت پوشیده و موی سر و محاسنش سفید است. می گویم: حاج آقا، شما از کجا آمده اید؟ چایخانه حضرتی را تبدیل به کافه کرده اید ها! کارت خبرنگاری را که از گردنم آویزان می بیند دستپاچه جلو می آید: حالا این بد است یا خ برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |