
فکه، کربلای روایت نشدهبزربارها شنیده ایم که شرف المکان بالمکین؛ حالا تو خود بگو مگر فکه به جز رمل و بیابان چیز دیگری بود درست مانند مرنجاب و کویر مصر اما این اشک ها و خون هایی که بر او ریخت از او فکه ساخت، - جی پلاس - منصوره جاسبی: با اینکه از یک هفته قبل برنامه جمعه ام را به خانواده اعلام کرده بودم اما نه پای رفتنم بود و نه دلِ ماندنم. شانه هایم از به دوش کشیدن خستگی های هفته ای که فقط یک روز پایانی اش مانده بود، خمیده شده بودند. این بساط مدت هاست که گریبان زندگی ام را گرفته است و به واسطه اش خدا را شاکرم که برای انجام برنامه هایم وقت کم می آورم و هیچ گاه مجبور نیستم تا به خاطر نبودن کاری برای انجامش، به این و آن پناهنده شوم تا حوصله ام را به در کنند. هفت و نیم صبح بود که ساعت موبایل با موسیقی دلنوازش که بیشتر تو را به خواب دعوت می کند، این بار از من با خواهش خواست که اگر قصد رفتنت هست بلند شو که دیرت نشود. هنوز دقایقی به شروع مراسم مانده بود که خودم را کنار بساط چای زغالی پیدا کردم. همان بساطی که گُله به گُله در پیاده روی به سوی تربت عشق برای هر پیاده رویی جلوه گری می کند. حاج علی اسدی(1) با یکی از همقطاران آن روزهایش مشغول گپ و گفت بود، دلم نیامد آنها را از دنیایی که به آن وصل بودند جدا کنم، دیدارمان را به سلامی خلاصه کردم. برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |