
ماجرای دل رُباترین پنجره دنیا/ «پنجره فولاد»؛ پناهگاه «امام رئوف» برای دست های ملهوففکر کن دستت را جلوی عالم و آدم دراز کرده ای. فکر کن همه دست رد به سینه ات زده اند. فکر کن دری نمانده که به رویت بسته نشده. فکر کن از دار دنیا برای تو فقط این دست ها مانده باشد و یک نخ سبز مشکل گشا که آمده ای به پنجره فولاد گره بزنی. فکر کن مشهدی. صحن عتیق. روبه روی شاه. جلوی این پنجره چه خبر است؟ این همه قفل. این همه گره. این همه دستِ به دامان. پنجره مگر مُراد می دهد؟! پیرزن به دندان یک تکه از نخ بلند مشکل گشای دور گردنش را می بُرد و شانه ام را می گیرد: حاجت روا ایشالله! نخ سبز را از میان چروک انگشت های کشیده اش می بوسم. عطر گلاب می دهد: چیکارش کنم مادر؟! می خندد و چشم های عسلی اش از پشت شیشه پت و پهن عینکش که با کش دور سرش بسته، می درخشند: وا! خب معلومه ننه. گره بزن به پنجره فولاد و نذر کن. حاجتت رو که از آقا علی بن موسی گرفتی بیا بازش کن و نذرتو ادا کن. گره بزن ننه! دست دست می کنی چرا؟! سنت است. بی هیچ پشتوانه ای از منابع دینی. عامیانه اما مهربان. و مگر امامِ رضا را رئوفِ به همین مردم ننامیده اند؟ و مگر به قول علامه از در و دیوار اینجا رأفت نمی بارد؟ و مگر شاه خراسان زودتر از هر کسی پیش دل های شکسته حاضر نمی شود؟ نخ سبزِ اعتقادِ عامیانه پیرزن را با دلِ شکسته دور یکی از مربع های طلایی پنجره که سر روی شانه بقیه مربع ها گذاشته گره می زنم و عاشقا برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |