
روایتی داستانی درباره بخشش امام حسن(ع) نسبت به پیرزن و شوهرشبله، بله زَن، فرزند رسول خدا(ص) تو را رَد نکرد، بلکه دستور داد هزار گوسفند برایت خریداری کردند، هزار دینار پول هدیه داد و تو را فرستاد نزد برادرش حسین(علیه السلام). - خبرگزاری فارس البرز، الناز رحمت نژاد؛ ما آدم هایی که همه چیز زندگی مان را در کلمات زندگی می کنیم و می گذرانیم، برایِ سحرهای رمضانمان هم می نویسیم، نه در پایِ سجاده، بلکه در مقابلِ کلیدهایِ لپ تاپمان. اصلا خُدا جان ممنون که به من کلمه را دادی که برای تو بنویسم. ممنون که به من توان دادی تا بعد از تورقِ کتاب های منتهی الآمال، کشف الغمه، احیاء العلوم و مناقب تند تند روی این کلیدها فشار دهم و کمی متفاوت تر از بقیه با تو مناجات کنم و در سحر پانزدهم رمضان، سالروز میلاد امام حسن مجتبی(علیه السلام) تایپ کنم: پیر زن و شوهرش دست هایشان را سایبان چشم هایشان کرده و در بیان بی آب و علف دنبال روستا و استراحتگاه بودند. مرد نگاهی به گوسفندانی که دور تا دورِشان را احاطه کرده بود انداخت و گفت: کاش هر چه زودتر به روستا یا استراحتگاهی برسیم، تَرسَم از جانِ این زبان بسته هاست تَلَف نشوند. پیرزن پُشتِ چَشمی نازک کرد: سَقِ سیاه نباش مرد، نفوس بَد نزن، یادت می آید؟ روزی را که حسن(علیه السلام)، حسین(علیه السلام) و عبدالله بن جعفر عازم خانه خدا بودند، دچار گرسنگی و تشنگی شدند، به خیمه ما برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |