
این جوان ریش خرمایی کیست؟/ فرمانده ی مو بوری که لقبش «عقرب زرد» بودیک نوزاد سرخ و سفید بود؛ با موهای ریز زرد و بور که شاخ روی کله ی کوچکش ایستاده بود. وقتی پدرش بغلش گرفت تا اولین اذان را زیر گوشش بخواند با چشم های آبی و درخشانش توی صورتش خندید. پدر هم که با دیدن زلال چشم های علی یاد فرات و تشنگی سید الشهدا (ع) افتاده بود، پسرش را نذر کرد که سقا شود! آن روزها توی همدان این نذرها رسم نبود. اصلا از آن جا که خانه ی پدری علی بود تا علقمه و کربلا آن قدر راه بود که این نذر از سرش بیفتد. صدام هم که تمام راه های رسیدن به کربلا را بسته بود و بهانه ی خوبی بود برای جا ماندن از قافله ی سیدالشهدا (ع) و تکرار زمزمه ی یا لیتنا کنا معکم و نفوز فوزاً عظیما . اما مگر می شد سقای علمدار نتواند خودش را به خیمه ی حسین (ع) برساند؟ علی بزرگ می شد؛ مثل بذری که سینه ی خاک را برای نخلی تنومند شدن می شکافد و سرش را به آسمان می رسانَد. سر نترسی داشت سقا و شده به قیمت سرخی خونش، دنبال رسیدن به کربلا بود. فرمانده ی نوزده ساله سن و سالی نداشت که برای علمداری، سرش را سپرد به خدا و خودش را رساند به جبهه ی مهران. بیشتر از خودش می فهمید! عاقله مردی بود در کالبد پسری نوجوان که تازه پشت لبش سبز شده. برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |