
سرزمین سیم های خاردار/ مردانِ این جا همگی از سیم های خاردار نَفس شان عبور کردندزدم به شانه اش و کلافه گفتم: همیشه به شما حسودی ام می شود! خندید و دستم را گرفت: چرا؟ گفتم: آدمی که سر سال نو، حظ بردن از آن همه دشت و کوه و شکوفه های گیلاس را رها کند به امان خدا و بیاید این جا، وسط این همه خاک و تانک، یعنی یک جورهایی به بالا وصل است دیگر نشست روی رمل ها و چادرش را روی سرش کشید: شاید هم سال هاست از بالا قطع شده و آمده تا دوباره دنبال بهانه ای برای وصال بگردد گفتم: گیرم که این طور باشد، اما انصافا دل کندن از بهار آسان نیست، لااقل از بهارِ شیت با آن همه جان داری اش؛ این جا آخر چی گیرت می آید؟ ببین، چادرت هم خاکی شده، چادرت را بتکان بغضش ترکید. چادرش را بوسید و یکهو، بی هوا، روضه ی مادر خواند. عطیه ی بیست و هشت ساله کنار من و بقیه ی دخترها بود اما توی خودش نبود. می خواست بیرون بزند از زار و زندگی. خسته بود از تمام رنگ هایی که عمق نداشت. و یک بغض، ته صدایش رسوب کرده بود. بغضی که دلم را در طول تمامِ سفر راهیان نوری مان می لرزاند و به دلیل درست و درمانی برایش نمی رسیدم. از شیت آمده بود؛ بهشتی از توابع بخش چورزق شهرستان طارم در استان زنجان؛ روستایی همیشه بهار در قلب کوهستان. به قول خودش: روستای ما مثل نگینی سبز بود که وقتی از دست بهار توی دامن کوهستان افتاد، عطر شکوفه های گیلاسش همه ی زنجان را مست کرد! عطیه از روستایی دور آم برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |