
با «ابو جواهر» بر کرانه ی کارون/ روایتی از روزگار بزرگ ترین، پرآب ترین و طولانی ترین رودخانه ی ایرانآفتاب توی صورتش ترکیده بود. عرق روی پوست سبزه ی ضخیمش غلت می خورد و زیر نازکی دشداشه ی طوسی اش می درخشید. چشم های اَبو جواهر پر از طَرَب بود؛ آن سَبُک روحی ایی که در غایت شادی و حزن، توی رگ های مرد عرب می دود؛ و تو دیگر نمی دانی دارد برای غصه هایش می خندد یا از شادی هایش به گریه افتاده! نوک قایق آبی آسمانی اش، پا روی پا انداخته بود و آواز می خواند. نوت های موسیقاییِ حال و روزش، من را یاد حرف احلام مستغانمی ، نویسنده ی جزایری انداخت که میگفت: یک عرب، با بی اعتنایی بیش از حد خود به غم های زندگی، تو را تحت تاثیر قرار می دهد! پیرمرد آواز می خواند و من خیره به او و قایق هایی که چشم به راه آدم ها بود، کلمات موزون آوازش را با خودم زمزمه می کردم. من بچه ی هورَم پسرها با شلوارک های ساحلی کمی آن طرف تر از کرانه ی کارون و روبه روی قایق زنگ زده ی ابو جواهر، قلعه های شنی می ساختند؛ مادرانشان هم با انگشت هایی حنا بسته و تبختر، رویای مردانی سوارکار را در چشم های کودکانه شان جست وجو می کردند. ابو جواهر اما رها از هر آرزویی که می توانست بندِ زمینش کند، چفیه ی سیاه و سفیدش را روی سرش مرتب کرد و توی ساحل پرید: اللهم انتَ الرزاق دستپاچه زیر پایش بلند شدم: سلام علیکم حَجی پتوی پلنگیِ وسط قایقش را تکاند: علیکم السلام بویه؛ اگه میخوای سوار شی باید یه کم برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |