
فرزند حافظ!حافظ قرن هاست که در خاک آرمیده، اما کلماتش هنوز میان مردم راه می روند؛ از خانه ای به خانه ی دیگر، از دستی به دستی دیگر. گاهی در مجلسی باشکوه خوانده می شوند و گاهی در گوشه ی خیابان، نان شب کودکی را فراهم می کنند. وارد کتاب خوب شد و گفت: عمو، یه فال بخر. گفتم: چند؟ گفت: هرچه خودت گفتی. گفتم: ده هزار تومن خوبه؟ گفت: باشه، ده هزار تومن. دسته ی فال ها را گرفت طرفم. یکی برداشتم و پنجاه هزار تومان دادم دستش. دست های هفت هشت ساله اش خشک و ترک خورده بود؛ انگار دست های یک پیرمرد هفتاد، هشتادساله باشد، نه دست های کودکی که باید هنوز بوی بازی و شیطنت بدهد. از جیب عقب شلوارش یک کیف پول بیرون کشید. چنان با ژست مردانه دست به جیب شد که دلم برایش رفت. چند اسکناس ده هزارتومانی را با ادب و نزاکت گرفت طرفم. گفتم: نمی خوام عمو! گفت: حرف زدیم. و چنان گفت که انگار می خواست بگوید: مَرده و حرفش! گفتم: پس چهارتای دیگه برمی دارم. با این شرط قبول کرد. با لذت، حرکات و طرز ایستادن مردانه اش را نگاه می کردم. پنجاه تومانی اش را گذاشت وسط کیف پول مشکی اش. چشمم به قاب تلقی کیف پول افتاد؛ عکس یک زن و مرد کنار هم بود. حدس زدم پدر و مادرش باشند. پرسیدم: حافظ رو می شناسی؟ گفت: خیلی نه، یه شاعره که قبرش تو شیرازه، اما انگار پدرمه. برچسب ها: دست - دستی - گاهی - خانه - هزار - باشکوه - حافظ |
آخرین اخبار سرویس: |