
زیستنی مانند مریمم آرزوستدو ماهی از عمر گروه «تشییع تهران» می گذرد که یک مرگ، آب سردی است که روی اعضا می ریزند. - بیشتر وقت ها پا گذاشتن به محیط ناآشنا از سخت هم سخت تر است. شاید فرقی هم نمی کند که تو روابط عمومی قوی ای داشته باشی یا سرت را توی لاک خودت کنی. جمعه دوازدهم تیرماه قرار بود بروم حوزه هنری استان تهران. راوی ها از همه جای کشور می آمدند آنجا. مرد و زن هم نداشت. حالا این افراد یا از طریق حوزه هنری دعوت شده بودند یا از طریق خامنه ای. دات. آی. آر. قرار بود دو سه روز مراسم وداع و تشییع را آنجا دور هم باشیم. حس اردو رفتن به آدم دست می داد اما یک فرق اساسی با همه اردوها داشت. اردو که می خواهیم برویم یک هیجانی از چند روز قبل می آید و همنشین آدم می شود. با ذوق وسایلت را دانه دانه کنار می گذاری تا هر کدام توی کوله جای خود را باز کنند. اما این اردو همه اش غم بود. قرار بود آدم هایی را روایت کنیم که توی مصلا جمع می شوند تا آخرین دیدارشان را با رهبر شهید داشته باشند. حوالی ساعت سه از خانه زدم بیرون. از همان اولی که راهی شدم مدام به سربالایی خیابان احمد قصیر فکر می کردم. اولین بار ظهر یکی از روزهای مرداد ماه پایم به حوزه هنری استان تهران رسیده بود و آنقدر نیزه های آفتاب توی سر و صورتم خورده بود که وقتی رسیدم داخل حوزه انگار درهای بهشت را به رویم باز کرده بودند. برچسب ها: قرار بود - حوزه هنری - اردو - قرار - روابط عمومی - تشییع - مراسم وداع |
آخرین اخبار سرویس: |