
ماجرای ستارخان و طلاهای روسی (+صدا)ستار با هوش ذاتی خود خیلی زود فهمیده بود که آن دو نفر در حال فرار هستند، اما از ترس گیر افتادن تصمیم گرفته اند در جایی پنهان شوند تا در موقع مقتضی به حسن آباد بازگردند. - اما بالاخره باید به گونه ای خودش را ثابت می کرد تا دیگران بدانند خون خواهی برادرش را فراموش نکرده است. با همین افکار کلنجار می رفت که چشمش به دو مرد هیکل دار و اسب سوار افتاد که به سویش می آمدند. وقتی به کنارش رسیدند، نامش را پرسیدند و هنگامی که فهمیدند ستار، پسر حاج حسن است، خیالشان راحت شد. از او خواستند اگر می تواند، آن ها را به جایی ببرد تا ساعتی استراحت کنند. ستار ابتدا قصد داشت آن ها را به خانه خود ببرد، اما بعد دلش به این کار رضا نداد و آن ها را به باغ بزرگی به نام داش قاپی در بیرون شهر برد. وقتی به آنجا رسیدند، آن دو سوار اسب هایشان را در باغ بستند و خودشان نیز به بالاخانه داخل باغ رفتند. ستار هم همراهشان رفت. این دو سوار، صمدخان و احمدخان، رؤسای خوانین حسن بیگلو بودند که قریه حسن آباد آذربایجان را در حکومت خود داشتند. ستار با هوش ذاتی خود خیلی زود فهمیده بود که آن دو نفر در حال فرار هستند، اما از ترس گیر افتادن تصمیم گرفته اند در جایی پنهان شوند تا در موقع مقتضی به حسن آباد بازگردند. برچسب ها: خود - باغ - اما - بالاخانه - خانه - حسن آباد - استراحت |
آخرین اخبار سرویس: |