
پدرکشی در تهران رضاخانی؛ ارباب کیخسرو (+صدا)کیخسرو با ذکاوت ذاتی خود دانست که به سلاخ خانه می رود. تصمیم گرفت مقاومتی نکند و خود را به دست قضا و قدر بسپارد. - حالا سه روز می شد که فیروزه حتی چشمانش را هم باز نکرده بود. کیخسرو چشمانش را بست و از خدا خواست فقط یک بار دیگر رنگ چشمان فیروزه را ببیند. صدای زمزمه ای ضعیف را به زحمت شنید. جرئت کرد و چشمانش را باز کرد. چشم های بی روح و سرد فیروزه به کیخسرو زل زده بودند. کیخسرو نیم خیز شد و سرش را کنار گوش فیروزه برد. فیروزه با زحمت و تقلای فراوان گفت: مراقب فرزندانم باش. این را گفت و برای آخرین بار چشمانش را بست. آن شب نحس زمستانی به یاد کیخسرو آمد. در بمبیی، با فیروزه و پسر عزیزتر از جانشان، شاهرخ، نشسته بودند و مویز خوش آب ورنگ جلال آباد را مزه مزه می کردند. فردایش قرار بود کیخسرو به ایران بازگردد. فیروزه از او خواست تا به رسم همیشه، پیش از سفر، تفألی به دیوان خواجه شیراز بزنند. شاهرخ پیش قدم شد و از پدر اجازه خواست تا فال را او بگیرد. کیخسرو هم دلِ نه گفتن به دردانه اش را نداشت. غزل که آمد، آسمان دل کیخسرو تیره شد. روزی اگر غمی رسدت، تنگدل مباش رو شکر کن، مباد که از بد، بدتر شود فردایش سوار قطار شد تا به کراچی برود و از آنجا با کشتی عازم بندرعباس شود. برچسب ها: کیخسرو - فیروزه - چشمان - روز - چشم - کرد - شاهرخ |
آخرین اخبار سرویس: |