
نفرین معبد مصری و مرگ تلخ نویسنده عاشق پیشه ایرانی؛ جعفر خان از فرنگ برگشته (+صدا)«با غروری که از حسن سراغ دارم، حتماً حالش خیلی بد است که مرا در جریان گذاشته. » - در حالی که پله ها را یکی یکی بالا می رفت تا به خانه برسد، خط به خط نامه را خواند. وقتی به در خانه رسید، بغضش دیگر تاب نیاورد. اشک هایش سرازیر شد و ناله ای خفه از گلویش بیرون آمد. وارد خانه شد، پنجره اتاق نشیمن را گشود؛ انگار هوا برای نفس کشیدن کم آورده بود. همان جا روی صندلی کنار پنجره نشست و یک بار دیگر نامه را خواند. مصیبت همان بود که تصور می کرد. حسن مقدم، دوست دوران دانشجویی اش، به علت ابتلا به بیماری سل در آسایشگاه لیزن بستری شده بود. چند سالی از فارغ التحصیلی هر دوی آن ها می گذشت و در این مدت تنها چند نامه میانشان رد و بدل شده بود. ژیلبرت با خود گفت: با غروری که از حسن سراغ دارم، حتماً حالش خیلی بد است که مرا در جریان گذاشته. فردای آن روز با قطار خود را به آسایشگاه رساند و به عیادت دوست قدیمی اش رفت. از مجموعه پادکستی درباره کتاب / با ما بخوانید؛ شوخی عجیب خبرنگار انگلیسی با مامور امنیتی؛ وحشت در قاب پنجره را اینجا بشنوید رنگی به چهره حسن نمانده بود. چشم هایش در گودی عمیقی فرو رفته بودند و از آن نگاه نافذ گذشته تنها سوسویی باقی مانده بود. اما یک چیز همچنان همان حسن سابق بود؛ لبخندش. برچسب ها: آسایشگاه - دوران دانشجویی - خان - نامه - خانه - پنجره - حسن |
آخرین اخبار سرویس: |