
امروز با صائب: شورِ عشقی کو، که رسوای جهان سازد مرا؟وادی پیموده را از سرگرفتن مشکل است چون زلیخا، عشق می ترسم جوان سازد مرا شورِ عشقی کو، که رسوای جهان سازد مرا؟بی نیاز از نام و فارغ از نشان سازد مرا چند چون آبِ گُهر باشم گره در یک مقام؟خضر راهی کو، که موجِ خوش عنان سازد مرا می گریزم در پناهِ بی خودی از خلق، چندخودفروشی بندهٔ این کاروان سازد مرا خوشتر از کُنجِ دهانِ یار می آید به چشمگوشه ای کز دیدهٔ مردم نهان سازد مرا می کنم پهلو تهی از قرب، تا کی چون صدفچربی پهلوی گوهر، استخوان سازد مرا وادی پیموده را از سرگرفتن مشکل استچون زلیخا، عشق می ترسم جوان سازد مرا بخیه از جوهر زنم بر چشم شوخ آیینه راچهرهٔ محجوبِ او گر دیده بان سازد مرا جلوهٔ دست و گریبانِ گلِ این بوستانسخت می ترسم خجل از باغبان سازد مرا استخوانم همچو صبح آغوشِ رغبت واکندگر نشانِ تیر، آن ابرو کمان سازد مرا گر چه خاکِ راهِ عشقم، می خورم خون گر به سهوبادپیمایی طَرَف با آسمان سازد مرا صائب از رازِ دهانِ او نیارم سر برونفکر اگر باریک چون موی میان سازد مرا برچسب ها: عشق - استخوان - جوان - مشکل - بان - نشان - جهان |
آخرین اخبار سرویس: |