
بالاخره آمدمچشم و دلم برایت می لرزید همان طور که برای حاج قاسم می لرزید؛ همان طور که برای حضرت روح الله می لرزید و همان طور که برای آقای شهیدمان. - قطاری از تصویرهایت مقابل دیدگان ذهنم رژه رفتن شان گرفت: از گردنی که کج کرده بودی و بغضی که بیخ گلویت جا خوش کرده بود تا لبخندی که گوشه لبت سنجاق شده بود. تو رفته بودی انتقام سخت بگیری اما انتقام سخت گرفتند از تو و ما و هر که ارادتی به حاج قاسم داشت لیک تو گردنت از مو باریک تر بود. آبرویت را گرو گذاشته بودی و جانت را. آخر آنها نمی دانستند مردان جهاد، جانشان را سال هاست کف دست شان گرفته اند؛ سال هاست کفش شان پوتین است و لباس شان جامه رزم. آنها تو و هر که شبیه تو بود را نشناخته بودند. شهادتت را از همان لحظه که حاج قاسم را زدند انتطار می کشیدم و آن روزها مدام به مامان می گفتم دیگر نوبت اوست. چشم و دلم برایت می لرزید همان طور که برای حاج قاسم می لرزید؛ همان طور که برای حضرت روح الله می لرزید و همان طور که برای آقای شهیدمان. بزرگانمان را زده بودند از باقری و رشید و سلامی گرفته تا آنهایی که نام شان کمتر به گوش مان خورده بود. نام تو اما میان شان نبود. یک چشمم اشک بود و یک چشمم شادی. دلم را و دل مان را خوش کرده بودیم که تو هنوز هستی. برچسب ها: حاج قاسم - همان - انتقام سخت - قاسم - طور - روح الله - انتقام |
آخرین اخبار سرویس: |