
امروز با خاقانی: آن میانجی هم از میان برخاستای برادر بلای یوسف نیز / از نفاق برادران برخاست - در شکایت از زندان راحت از راه دل چنان برخاستکه دل اکنون ز بند جان برخاست نفسی در میان میانجی بودآن میانجی هم از میان برخاست سایه ای مانده بود هم گم شدوز همه عالمم نشان برخاست چار دیوار خانه روزن شدبام بنشست و آستان برخاست دل خاکی به دست خون افتاداشک خونین دیت ستان برخاست آب شور از مژه چکید و ببستزیر پایم نمکستان برخاست بر دل من کمان کشید فلکلرز تیرم ز استخوان برخاست آه من دوش تیر باران کردابر خونبار از آسمان برخاست غصه ای بر سر دلم بنشستکه بدین سر نخواهد آن برخاست آمد آن مرغ نامه آور دوستصبح گاهی کز آشیان برخاست دید کز جای برنخاستمشطیره بنشست و دل گران برخاست اژدها بود خفته بر پایمنتوانستم آن زمان برخاست پای من زیر کوه آهن بودکوه بر پای چون توان برخاست پای خاقانی ار گشادستیداندی از سر جهان برخاست مار ضحاک ماند بر پایموز مژه گنج شایگان برخاست سوزش من چو ماهی از تابهزین دو مار نهنگ سان برخاست چون تنورم به گاه آه زدنکاتشین مارم از دهان برخاست در سیه خانه دل کبودی مناز سپیدی پاسبان برخاست سگ دیوانه پاسبانم شدخوابم از چشم سیل ران برخاست سگ گزیده ز آب ترسد از آنترسم از آب دیدگان برخاست در تموزم ببندد آب سرشککز دمم باد مهرگان برخاست همه شب سرخ روی چون شفقمکز سرشک آب ناردان برخ برچسب ها: میان - پای - خاقانی - برادر - خون - توان - برادران |
آخرین اخبار سرویس: |