
بهشت خانوادگیپتو کفاف سرمای هجدمین شب سال روستای لامجین را نمی داد. مامان فاطمه لحاف های جهیزیه اش را از انباری درآورده بود که شب ها بچه ها سرما نخورند. - آخر هفته که می شد همه هوش و حواس مان به این بود که زودتر وسایل مان را جمع کنیم و برویم خانه آقاجان. ما از پنجشنبه عصر می رفتیم تا جمعه غروب و این کار هر هفته مان بود. بچه های دایی هم طبقه بالا بودند. خاله ها و بچه هایشان هم یا از همان پنجشنبه می آمدند یا اول صبح جمعه خودشان را به کاروان خانه مامان بزرگ می رساندند طوری که صبحانه را کنار هم باشیم. و همه خوشی های ما خلاصه می شد در آن با هم بودن ها سر سفره آقا جان و مامان بزرگ. هنوز هم طعم شیرینش بعد از سال ها زیر زبان مان مانده اما دیگر نه مامان بزرگی هست و نه آقاجان و نه آن دورهمی ها و شیطنت هایی که بعضی وقت ها داد مادرهایمان را به هوا می برد. حالا سال ها بعد خانواده حاج آقا عیسی تقی زاده درست مثل آن روزهای ماست. جنگ همه شان را دور هم جمع کرده. از علی آقا و خانم و بچه هایش تا آقا رضا و خانواده آقا محمد. نازیلا و الیسا بر بچه های کوچکتر حکمرانی می کنند. صبح ها آفتاب چنان خودش را از پشت شیشه های مشجر خانه روستایی حاج عیسی داخل می کند که خواب از سر بچه ها می پرد آنطور که از همان اول صبح هوس تاب بازی می کنند. برچسب ها: مامان - بچه ها - اما - پنجشنبه - آقا - بزرگ - همه |
آخرین اخبار سرویس: |