
روایت بازگشت؛ دنیای پدران و پسرانیکی از خواندنی ترین بخش های کتاب آن جاست که هشام احتمال می دهد پدرش در هنگام باز شدن درهای زندان ابوسلیم در سال 2011، البته به فرض زنده ماندن، - عصر ایران ؛ علی نجومی _ درخواستم از پدر و مادرم این بود که مرا به یک مدرسه شبانه روزی در اروپا بفرستند. به دلایل امنیتی قرار شد اسمم را عوض کنم و چون عاشق ترانه های باب مارلی و باب دیلن بودم، اسم خودم را باب گذاشتم و قرار شد وانمود کنم مسیحی هستم و بدین ترتیب در سال 1986 به یک مدرسه شبانه روزی در انگلستان رفتم و 2 سال پس از آن را با این هویت زندگی کردم. اوایل به نظرم این کار به طرز عجیبی آسان بود، حتی خوشم می آمد وانمود کنم آدم دیگری هستم، تا این که به تدریج این هویت دروغین شروع کرد به آزار دادنم. وقتی دوستی تازه می یافتم، این دروغ گفتن به او که در عین سادگی و اعتماد نام حقیقی اش را به من گفته، باعث آزار روحی و عذاب وجدانم می شد تا این که کم کم این کار باعث شد بالاجبار دیواری به دور خودم بکشم و در انزوا غرق شوم. لازم به گفتن نیست که زیستن در کشوری مثل انگلیس که همه چیزش با آفریقا که ریشه ام در آن بود تفاوت داشت و دوری از پدر و مادرم هم بر تألمات و دردهای روحی ام می افزود. خطوطی که خواندم قسمت ابتدایی فصل دوم کتاب روایت بازگشت، نوشته ارزشمند هشام مطر، نویسنده مشهور اهل لیبی است. برچسب ها: شبانه روزی - شبانه - مدرسه - پدر - دروغ گفتن - باب مارلی - قرار |
آخرین اخبار سرویس: |