
عهدی پنهان زیر باراندر دل تاریکی و سکوت سحرگاهی، پیرمردی تنها با وجود بارش باران بر صندلی زردرنگی نشست تا با در دست داشتن پرچم، عهدی پنهان زیر باران با خدا و انقلاب ببندد. - خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب رازدشت: ساعت 4 بامداد بود؛ زمانی که شهر هنوز در خلسه خواب سنگین فرو رفته بود و سکوت مطلق بر کوچه ها سایه افکنده بود. اما در این دل تاریکی و سکوت، صدای برخورد قطرات باران با آسفالت، تنها نوای گوش خراشی بود که فضا را پر کرده بود. بارانی که رگبارگونه می ریخت و گویی می خواست هر چه را که در خیابان بود، بشوید و پاک کند. در میان این طوفان و تاریکی، در یکی از میادین اصلی شهر، نوری ضعیف و زردرنگ می درخشید. نوری که از چراغ های خیابان دیگر نبود، بلکه بازتابی از یک صندلی زردرنگ بود که درست روی خط کشی عابر پیاده، وسط میدان قرار گرفته بود. روی آن صندلی، مردی سالخورده نشسته بود؛ مردی که شاید سنش از تاریخ انقلاب هم می گذشت، اما در این شب سرد و بارانی، همچون کوهی استوار در آنجا مانده بود. پیرمرد کت ضخیم و کهنه ای بر تن داشت که از رطوبت باران تقریبا خیس شده بود، اما او اهمیتی نمی داد. کلاه پشمی روی سرش کشیده بود که قطرات باران از لبه های آن چکه می کردند و روی گونه هایش که از سرما قرمز شده بود، سر می خوردند. برچسب ها: باران - تاریکی - صندلی - خیابان - سکوت - انقلاب - تاریخ انقلاب |
آخرین اخبار سرویس: |