
از ده دانه برنج تا قصر بهشتی/ روایتی از تربیت کنار سفرهیک محاسبه ساده با ترازوی طلافروشی، چند عدد روی ماشین حساب و خاطره ای از فرمانده شهید مهدی باکری؛ همین ها کافی بود تا یک بعدازظهر خانوادگی، - یک محاسبه ساده با ترازوی طلافروشی، چند عدد روی ماشین حساب و خاطره ای از فرمانده شهید مهدی باکری؛ همین ها کافی بود تا یک بعدازظهر خانوادگی، به درسی ماندگار درباره اسراف تبدیل شود. خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب آزاد: بابابزرگ از تبریز راه افتاده بود و به تهران آمده بود؛ شهری شلوغ با آپارتمان هایی که دل شان به صدای خنده گرم می شود. از همان لحظه ای که چمدانش را گوشه اتاق گذاشت، خانه رنگ دیگری گرفت. مهدی و مهدیه دورش می چرخیدند، دست هایش را می گرفتند و هر کدام می خواستند سهم بیشتری از توجه او داشته باشند. او با آن موهای سپید و کمرِ کمی خمیده، هنوز روحیه ای جوان داشت. خستگی را نمی شناخت؛ تا وقتی بچه ها بازی می خواستند، او هم بود. اگر آن ها می دویدند، او هم آرام اما پیگیر دنبالشان راه می افتاد. اگر آن ها می خندیدند، خنده اش بلندتر بود. وقتی مادر صدایشان زد که سفره آماده است، بچه ها قول دادند به زودی بیایند. اما بابابزرگ که خوب می دانست تربیت در دل همین لحظه های ساده شکل می گیرد، اخمِ ساختگی ای کرد و گفت: قرار است همه کارها را مامان انجام بدهد و ما فقط بخوریم؟ و همین یک جمله کافی بود تا باز برچسب ها: مهدی - فرمانده - محاسبه - خاطره - ماشین - آپارتمان - کافی |
آخرین اخبار سرویس: |