
همین زخم هایی که نشمرده ایم...یک زخمی که روی دیوار خانه مان بود، همان که پشت شیشه پنهانش کرده بودیم، همان قاب عکس پدرم، همان که لبخندش انگار روی دیوار خانه، روی دیوار شهر، روی دیوار جهان و روی دیوار قلبم یک زخم دهان باز کرده بود، همانی که هروقت نگاهش می کردم سینه ام می سوخت، همان زخم که خیلی بزرگ بود چقدر کوچک بود! انگار که روی یک بوم بزرگ خطی کوچک با مداد سرخ کشیده باشند. ما از آن دروازه، از آن زخم عمیق و کوچک، از بین دو لب پدرم به بهشت نگاه می کردیم، تصور می کردیم که این دروازه به دنیای دیگری باز می شود، تصور می کردیم بعد از گشودن این دروازه ما از این دنیا عبور کرده ایم و حالا جای دیگری زندگی می کنیم، چقدر ساده بودیم! دو پیکر حاج قاسم را از تابوت بیرون آوردند تا توی خاک بگذارند، زخم آن قدر بزرگ بود که پیکر کوچک به نظر می رسید، هی یکی به من می گفت: بگو سلامت رو به بابات برسونه! ولی من تمام کلمه ها را توی دهان پدرم جا گذاشته بودم. می گویند نماز قضای پدر بر گردن پسر است، من ولی اشک های پدری به گردنم بود که نماز قضا نداشت! اشک هایی که بند نمی آمدند. بعد زخم جدید را برداشتیم و بوسیدیم و به دیوار چسباندیم، دوباره یتیم شده بودیم، دوباره زخم کوچک و عمیقی روی سینه مان افتاده بود و ما به این فکر می کردیم که لبخند پهن حاج قاسم کشنده تر است یا لبخند کوچک پدرم؟ به این فکر می برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |