
پای حرف های یک کارگر از دیدار با رهبر/ خودکار که دست گرفتم مشکلاتم یادم رفتسال ها خطاطی کرده بودم اما انگار دستم می لرزید، انگار اولین بار بود خودکار دست می گرفتم، اصلا چه بنویسم برای آقا، کدام حرف در دل مانده را، چگونه روی همین تکه کاغذ بگویم که عاشق رهبرم که تا خون در رگ دارم و جانی در تن، - خبرگزاری فارس چهارمحال و بختیاری؛ نرجس سادات موسوی به سادگی می شد از چشم هایش خواند کارگر است و حسابی تلاش می کند؛ اصلا به صورتش که نگاه می کردی و آفتاب سوختگی پوستش را می دیدی خواه ناخواه می فهمیدی این صورت هر روز عرق جبین می خورد تا نان حلال بر سر سفره خانواده ببرد. این بار بیشتر از همیشه برای مصاحبه مشتاق بودم. اصلا اینکه یک کارگر دیدار به این مهمی را روایت کند برایم پر از شیرینی بود. می خواستم این بار جای یک آدم زحمت کشیده بنشینم و از زاویه نگاه او شخص اول مملکت را ببینم. آقا قاسم امیدیان که سرد و گرم روزگار چشیده بود با کمال میل پذیرفت و با معرفتی پدرانه برایم از دیدار آقا گفت: حسابی خسته شده بودم و نفسم به شماره افتاده بود، باید به خودم می قبولاندم که پیر شده ام 26 سال کارکردن پشت این دستگاه ها و کار سخت زود آدم را فرسوده می کند. آفتاب اردیبهشت ماه خودش را میهمان کارخانه کرده بود، راهی محوطه شدم. تنها چیزی که کمی خستگی را از تن در می کرد همان آب و هوای خوش این ماه بود. برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |