
امروز با سعدی : مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارادمی با سعدی بی تاب یار و مشتاقی بیش از حد او . - گر تو شکیب داری طاقت نمانْد ما را باری به چشم احسان در حال ما نظر کنکز خوان پادشاهان راحت بود گدا را سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرتحکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را من بی تو زندگانی خود را نمی پسندمکآسایشی نباشد بی دوستان بقا را چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود داردآب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را حال نیازمندی در وصف می نیایدآن گه که بازگردی گوییم ماجرا را بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمتدیگر چه برگ باشد درویش بی نوا را یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامتچندان که بازبیند دیدار آشنا را نه ملک پادشا را در چشم خوبرویانوقعیست ای برادر نه زهد پارسا را ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلیتا مدعی نماندی مجنونِ مبتلا را سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |