
زیر نور ماهِ شب بیست وسوم/ کربلای ایران ملجأ درماندگاندر ساعات پایانی شب، زنی میانسال در تاریکی شهر با عجله از تاکسی پیاده شد ساک دستی اش را مرتب کرد و راه افتاد. با قدم های تندی که برمی داشت سعی داشت از عابران سبقت بگیرد به خاطر همین چادرش کج می شد و مدام مجبور می شد چادرش را مرتب کند و ساک دستی اش را بین دستانش جابجا کند. از همان لحظات اولیه که متوجه بی قراری این زن شدم، برایم سوال پیش آمد که این همه عجله برای چیست اما پس از آنکه کمی فاصله گرفت بی خیالش شدم و به راهم ادامه دادم. از آنجا که مسیرمان یکی بود، از دور ساک دستی سبز رنگش دوباره توجهم را جلب کرد و در میان شلوغی جمعیت این بار قدم هایم را تندتر برداشتم تا به او برسم. درست جلوی ورودی بازار بود که کنارش رسیدم، از مسیری که می رفت، مطمئن شدم مقصدش حرم است اما نمی دانستم این همه عجله برای چیست چون شروع مراسم ساعت 9ونیم شب بود و حدود نیم ساعت زمان داشتیم. در ورودی بازار خودم را نزدیک تر کردم و پرسیدم ببخشید خانم احیاء ساعت چند شروع می شود؟ تا این لحظه که متوجه حضور من نشده بود نگاهم کرد و گفت: دقیق نمی دانم ولی من با دوستانم قرار دارم و باید به موقع برسم . قرار کربلا لبخندی زدم و پرسیدم در حرم قرار دارید؟ همینطور که نفس نفس می زد با بغضی در گلو و لبخندی بر چهره گفت: دوستانم 4 نفر هستند قرار است از ملارد بیایند . برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |