
امروز با رهی معیری : چون زلف توام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سروسامانی من خاکم و من گردم من اشکم و من دردمتو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینمتا آتش جانم را بنشینی و بنشانی ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکیمن چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی در سینه سوزانم مستوری و مهجوریدر دیده بیدارم پیدایی و پنهانی من زمزمه عودم تو زمزمه پردازیمن سلسله موجم تو سلسله جنبانی از آتش سودایت دارم من و دارد دلداغی که نمی بینی دردی که نمی دانی دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارمکام از تو و تاب از من نستانم و بستانی ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟ برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |