
شادی مردم برام عبادته؛ خون و رگم ایرانیهبهمن ماه 1401 در چهارباغ عباسی دیده بودمش، با لباس جاهلی یا به قولی داش مشتی وار و کلاه مخملی و کفش قیصریَش که خاطره بازی های لوتی وار سینمای قدیم ایران را برای من تداعی می کرد. - حالا یک بار دیگر درست روبروی سینما فلسطین، سیمایش لبخند دوباره ای بر لبانم نشاند. بار اول که او را دیدم زمستان بود و سیمایی این چنین در پیاده راه چهارباغ عباسی برایم تازگی داشت، با این حال فرصتم برای گپ و گفتگو اندک بود و از او عبور کردم، اما نمی شد باید می ایستادم. به پشت سرم نگاه کردم و به دنبالش رفتم. اجازه خواستم عکسی از او به یادگار بگیرم و با خوش رویی گفت بفرما و همان یک کلمه کافی بود تا بدانم اهل اصفهان نیست. خودم را معرفی کردم و شماره اش را خواستم برای قرار یک گفت وگو، که به گرمیِ همه آبادانی ها قبول کرد. یک ماه بعد تماس گرفتم و قرارمان شد آخرین روز اسفندماه 1401 در آستانه نوروز و در چهارباغی که چهره بهاری به خود گرفته بود. روی یکی از نیمکت های چهارباغ به گفت وگو نشستیم و هرچه پرسیدم به گونه ای پاسخ می داد که از دلش برمی آمد، گرم و صمیمی. درست مانند گرمای آبادان و مردمش. - حسن جابری هستم. 28 خرداد 1356 در آبادان متولد شدم، ولی سال 56 که برای من شناسنامه گرفتند سه چهار سالی می شد که من به دنیا آمده بودم، درواقع من سال 52 متولدشده ام و ایستگاه 7 شرکت نفتی ها ز برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |