
عمارت مسعودیه؛ شاهد عینی اولین بمب گذاری قجریجلوی درِ عمارت ایستادم. یک لا قبا. کمی آن طرف تر از ضلع جنوب غربی میدان بهارستان تهران و درست وسط خیابان اکباتان. کلون در را چند بار کوبیدم و بلند بلند گفتم: ممالک محروسه ی ایران مستدام؛ درود بر جناب سلطان مسعود میرزا ، آقای ظل السلطان ، آمده ام با اجازه تان چرخی در عمارتتان بزنم. یک وقت به سبیل همایونی بر نخورَد که راه باز شده برای هرز گشتن رعیت؛ نه خیر آقا، ما کجا و حضرات سلاطین کجا؛ عرض جسارت نباشد اما اگر اذن بفرمایید به لطف توصیه نامه ی بزرگان و در معیت خادمان و چاکران شاهزاده ی قجر، گشتی در این عمارت بزنیم و چند خطی در مدح شاخ و برگ و دار و درخت و صد البته حضرات مستطاب بنویسیم و رفع زحمت کنیم ان شاء الله؛ یا الله! ـ کجا خانم؟ ـ می خوام عمارت رو ببینم! ـ پول خرد داری؟ ـ چی؟ ـ پنج هزار تومن! اسکناس تا خورده ی له و لورده ی پنج هزار تومانی ته کیفم را به عنوان حق سکوت دادم و از دالان کوتاه و باریک و تاریک عمارت گذشتم. گَزمه ی بدعنقی بود با موهایی بلند و توی هم پیچیده و انگشت هایی پر از انگشترهای سنگی که باید دهانش را با این اسکناس می بستم. بعد از بمب گذاری عمارت سوت بود و کور؛ درست همان طوری که حدسش را می زدم. برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |