موضوعات داغ: - افزايش حقوق - تامين اجتماعي - رتبه بندي معلمان - حقوق بازنشستگان - بازنشستگان تامين اجتماعي - افزايش حقوق بازنشستگان - نقل و انتقالات - الهام حميدي - رييس كميسيون - مجلس شوراي اسلامي - اقدامات سال 1399 - مجله - استاد نگارگري ايران - سرمربي تيم فوتبال فولاد - محمدرضا فروتن - پارك غدير - سامانه تي تك - دعا و مناجات - الزاويه - سالروز تولد ناصر حجازي - واكسن كروناي داخلي - دست بافته - غار قوري قلعه

مطالب مرتبط:
«آوینی» پِت پِت کردنم را دوست داشت!/ روایت شیرین و بی سانسور «عنایت» از «آقا مرتضی»
اهمیت رضایت مادر در کلام آیت الله حاج آقا مرتضی تهرانی
نخستین جلسه «محفل بهشت»در تکیه گاه آقا مرتضی علی(ع) برگزار شد
گفت وگوی داغ زیر پل خرمشهر؛ روایت دست اول «عنایت» از حماسه ها و رنج های مردم خرمشهر در سالروز آزادی
استخدام کارشناس آرشیو فنی آقا و خانم در یک شرکت تولیدی
-21 5 + 1
یارانه ها
مسکن مهر
قیمت جهانی طلا
قیمت روز طلا و ارز
قیمت جهانی نفت
اخبار نرخ ارز
قیمت طلا
قیمت سکه
آب و هوا
بازار کار
افغانستان
تاجیکستان
استانها
ویدئو های ورزشی
طنز و کاریکاتور
بازار آتی سکه
دوشنبه، 2 خرداد 1401 ساعت 10:172022-05-23سياسي

«آوینی» پِت پِت کردنم را دوست داشت!/ روایت شیرین و بی سانسور «عنایت» از «آقا مرتضی»


- توپ های خمسه خمسه میزدن؛ پنج تا توپ رو با هم شلیک میکردن؛ ما بعدها فهمیدیم.

مگه خرمشهر چقدره؟ این توپ ها به فاصله می افتاد و شهر رو با خاک یکسان کرد.

تپه های جسد _تکلیف مردم چی شد؟ سرش را آرام تکان داد و درختِ آهی توی حنجره اش قد کشید که ریشه هایش هنوز توی سینه ی خرمشهر بود: همه ی مردم توی خونه هاشون بودن که شهر رو چهل و هشت ساعته به آتیش بستن.

دیگه اون شب های وحشتناک که صبح میشد، مردم توی خونه، کلاس، سر کوچه، حتی توی فاضلاب ها افتاده بودن.

اصلا وضعی بود.

جسدها پخش زمین؛ یکی با فرغون، یکی با ماشین و یکی با لودر می بردشون.

بچه های خرمشهر جمع شدن.

همه ی جسدها رو بردیم گلزار.

تپه تپه جسد بود.

بدون غسل و کفن.

زن و مرد.

تیکه تیکه.

مردم سر در گم بودن.

گفتیم بچه ها چیکار کنیم؟ شروع کردیم به جدا کردن.

یکی پا نداره، یکی دست نداره، یکی سر نداره، مردم جسدها رو جدا میکردن.

من نمیخوام یادم بیاد.

اذیت میشم.

به خاطر شما یادم میاد، بعد شما می رید و من می مونم با عالم درد.

داری یادم میاری اون روزا رو ها.

سقوط خرمشهر _حتما مردم خیلی ترسیده بودن، نه؟ _چیزی که ما اینجا و توی خرمشهر دیدیم به خیال ها نمی گنجه.

مردم طعمه ی سگ ها شدن.

خود من دیدم چهار پنج تا سگ دنبال خانم بارداری می دویدن.

بچه اش افتاد.

مُرده بود.

بچه اش رو سگ ها خوردن.

این حرف ها الآن نمی گنجه.

_یعنی خرمشهر سقوط کرد؟ _ببین من میخوام سقوط خرمشهر رو بگم.

من یادم میاد اون شب یه عده ی کمی مونده بودیم.

شیش نفر بودیم و یه عالمه عراقی.

من گفتم: بهروز، چیکار کنیم؟ بریم؟ بمونیم؟ (اشاره ی عنایت به شهید بهروز مرادی.

) اینقدر شهید بود توی این پارک که بین شهیدها می گشتیم؛ می خواستیم ببریم شهدا رو.

یه نیسان قرمز پیدا کردیم، نیسان قرمز بنزین نداشت.

پُرش کردیم.

گفتم: بهروز چیکار کنیم؟ فقط شیش نفریم، این همه عراقی، این همه آتیش، این همه شهید رو دستمون مونده.

بهروز گفت: ما که داریم میریم، این نیسان رو پر از شهدا کنیم با خودمون ببریم.

اومدیم نیسان رو پر کردیم از شهید.

بعد ماشین رو با هُل می خواستیم ببریم بالای پل؛ از میدون تا بالای پل، یعنی همینجا که هستیم اما هر کسی میرفت بالای پل، تیر می خورد.

بچه های آویزان هنوز توی صدایش میشد شور آن عنایتِ سیاه بندریِ نوزده ساله را دید، همان آهوی گریزپایی که بند دوربین و تصویر و مصاحبه نبود و فقط برای نجات خرم شهرش سر از پا نمی شناخت.

روی سنگ جابه جا شد و مثل تمام عمر، نگاهش را از دوربین و لنزها دزدید اما صدایش به وسعت تاریخ بود، گرم و ساده و صمیمی: دیدیم عبور از پل با نیسان غیرممکنه.

اصلا راه بسته ست.

شهید خیلی افتاده بود روی پل.

گفتم: بهروز، راه بسته ست.

شهید افتاده.

چیکار کنیم؟ برگشتیم نیسان رو گذاشتیم پیش ستون، اونجا.

(عنایت نقطه ای نزدیک پل را با انگشت نشانمان داد.

) بعد خودمون اومدیم گفتیم چیکار کنیم؟ شهر زیر آتیشه.

اومدیم اینجا زیر پل.

قشنگ حتی داشتن آب رو میزدن.

کامل میکوبیدن.

به طرفم برگشت: ببین این لوله ست (اشاره به زیر پل خرمشهر) دو تا لوله هست، این لوله ها میرن تا اونور شط.

گفتم: بهروز، از این لوله ها بریم؟ رفتیم بالا و روی لوله ها نشستیم.

پاهامون آویزون بود.

بهروز گفت: بچه ها پاهاتونو جمع کنید.

تیر نخورین.

دشمن داره تیر میزنه.

رفتیم تا رسیدیم اونور آب.

پاهامونو جمع کرده بودیم.

تو دید عراقی ها نبودیم.

وقتی رسیدیم اونور، صبح شده بود.

مثل کرم خاکی خزیده بودیم رو لوله ها.

دشمن، کامل اونجا رو نمی دید.

ما بالا بودیم.

اما اون، بالا رو می دید؛ روی لوله ها، زیر سقف پل.

گفتم: بچه ها، چیکار کنیم؟ دشمن ما رو می بینه دیدیم اون گوشه یه راه آبی هست که میره سمت نخلستون؛ هنوز هم هستش.

ما از بالا پریدیم توی آب.

زیر آتیش پریدیم توی آب و رفتیم اونور.

ضبط صدای کارون _عراقی ها شما رو ندیدن؟ _یکی از کشتی ها چپ شده بود.

کنارش بودیم.

دیدم بهروز تو این هیر و ویری، ضبطی رو از جیبش درآورد و شروع کرد به ضبط امواج کارون.

گفتم: بهروز چیکار می کنی؟ گفت: صحتی، بزار این امواجو ضبط کنم.

می خواست صدای کارونو با خودش به یادگار ببره.

ما نمی دونستیم چه بلایی قراره سر شهرمون بیاد.

دوست نداشتیم کارونو از دست بدیم اما می ترسیدیم دیگه نبینیمش.

منتظر بهروز موندیم.

ما که زیاد بزرگ نبودیم.

کسی توقعی ازمون نداشت.

یه ساعت ایستاد امواجو ضبط کرد.

ما هم نگاهش می کردیم.

توپ میزدن و اون ضبط میکرد.

بعد به زور کشیدیمش و رفتیم بالا.

موندیم اونجا.

شیش نفر بودیم خواهر من.

بقیه رو هم که بودن شمردیم.

کلا شدیم هیجده نفر.

از این تلاقی تا اون تلاقیِ پایین اروند نزدیک شیش کیلومتره اما ما فقط هیجده نفر بودیم.

تک به تک پخش شدیم.

فرمانده نبود.

هیشکی نبود.

فقط ما بودیم و همه کاره شدیم تو خرمشهر؛ توی این منطقه.

بعد سلاح هم نداشتیم.

چماغ به دست ها _یه تعداد جوون و نوجوون، اونم بدون سلاح و زیر آتیش دشمن؛ اونور شط هم که خونه ها تخلیه شده بود.

چیکار می خواستین بکنین تنهایی؟ سیبیلش را جوید و با نوک چفیه عرق پیشانی اش را گرفت: توی اون منطقه، اون موقع، همه ی خونه ها گِلی و سقفشون چوبی بود.

چوبا رو از سقف کندیم و هیجده تا چماغ دادیم دست بچه ها.

بعد تا یه ماه رفتیم توی کشتی ها.

نگاه می کردیم تا اگه یه وقت عراقیا اومدن با چماغ بزنیمشون؛ بزنیم توی سرشون.

_غذا چی می خوردین؟ _همه ی ملت رفته بودن، خونه ها خالی.

می رفتیم توی خونه ها غذاهای مونده رو می خوردیم.

یه ماه اونجا بودیم، غذا می خواستیم خب.

گلوله که میخورد توی کوچه ها، درِ خونه ها باز میشد.

می رفتیم داخل، غذاها رو می خوردیم، پول جاش می گذاشتیم.

ما یه ماه موندیم خواهر من، با چماغ می جنگیدیم.

الآن پاهای ما داغونه.

راه نمی تونم برم اما هیچ کس سراغ ما رو نمی گیره.

من برای نامردها با چوب جنگیدم اما الآن محل نمیزارن بهم.

چرا؟ ما این دردو به کی بگیم؟ همه میان میگن: آقای صحتی صحبت کن ، از همه طرف دارن زنگ میزنن؛ من صبح تا حالا کجا بودم؟ موزه ی خرمشهر.

ملت میومدن.

روایت می کردم.

صحبت می کردم به عشق اون زمان.

جزیره ی کوت شیخ _بعد از یک ماه چی شد آقا عنایت؟ _اون موقع اصلا نترسیدیم.

بعد آقای جهان آرا اومد.

گفت: برید سپاه گفتیم: سید، ما بچه ی شهریم موندیم اینجا.

گفت: من میخوام سپاه رو تشکیل بدم رفت اعلام کرد و تک تک بچه های سپاه برگشتن.

به ما هم کار داد.

گفت: بچه ها، شما بیاید تونل بکنید! ، شهر سقوط کرد، زمین اونور رو کندیم.

_اسم اونور چی بود؟ _کوت شیخ، جزیره ی کوت شیخ.

اونجا دست عراقیا نیفتاده بود.

گفت: آقای صحتی، تو با دوستات تونل بکنین سه کیلومتر اونطرف تر.

سه کیلومتر تونل، زیرِ زمین، زیرِ خونه ها کندیم.

ذره ذره کندیم؛ با هرچی دم دستمون بود.

کار خداست.

جوون بودم و سیاه چهره، با لباسای گِلی.

بالاخره کندیم تونل رو و وصلش کردیم به آب.

هممون شب تا روز کار می کردیم.

واقعا بچه ها عاشق بودن اما الآن بویی از عشق نیست.

ما خیلی صحنه های دلخراشی دیدیم.

خانم ها و آقایون طعمه ی سگ ها شدن اما گفتنِ اینا چه تاثیری داره؟ روی این نامردها تاثیر میزاره؟ نمیزاره دیگه.

اصلا جنگ شده قصه.

دیدار با یار زبانش گرفت، چند بار نفس نفس زد و با پا، رمل های لب شط را چپ و راست کرد؛ مرور آن روزها آشوبش کرده بود اما از شهید آوینی که پرسیدم مثل آب روی آتش شد.

چشم هایش درخشید و دوباره مثل اول بلند بلند خندید: من با مهدی فلاحت پور و همین آقایی که تازگی ها فوت کرد، همیشه میره لبنان و میاد، کی بود؟ _نادر طالب زاده _آره؛ مهدی و نادر اومدن خرمشهر.

میخواستن فیلم بسازن _چه سالی بود؟ یادتون میاد؟ _اووووووه، تازه جنگ تموم شده بود.

اومدن میخواستن فیلم بسازن و دنبال رزمنده میگشتن.

بچه ها بشون گفتن یکی هست اما اصلا صحبت نمی کنه منو میگفتن.

اومدن دنبالم.

در رفتم.

بالاخره پیدا کردن خونمو.

گفتن: آقای صحتی، فقط ده دقیقه! بالاخره گولم زدن و منو بردن.

همه چیز سر جاش بود هنوز؛ سنگرها، تیربارها، فشنگ ها.

من جلو رفتم و دست به پوکه ها میزدم.

گفتم: دوستان ببینید، اینه یادگار جنگ برای ما این ها کارشون رو میکردن.

فیلم میگرفتن.

که یکهو دوربین هاشون خراب شد.

گفتن: اَه، دوربین ها خراب شد؛ می ریم و برمی گردیم رفتن که برگردن اما آوینی اومد.

دنبال من میگشت اما صحبت نمیکردم.

باز در می رفتم.

اصلا بلد نبودم فارسی.

پِت پِت می کردم و فرار می کردم.

آوینی ساعت دو و نیم اومد درِ خونه ام.

تق تق در زد.

با خودم گفتم کیه اومده این وقت.

گفت: درو باز کن گفتم: کی هستی؟ دیدم آوینیه.

کو سلاحت؟ چشم هایش را بست و دستی به پلک هایش کشید: میخوای از اولی که اومد بگم؟ جوون که بود؟ بزار از اولش بگم با شوق سر تکان دادم، پیرهنش را مرتب کرد: آوینی همش مینشست و مینوشت؛ همش مینوشت؛ هر کاری که ما می کردیم ایشون مینوشت.

اینقدرررر دفتر آورده بود (دست هایش را باز کرد تا حجم دفترها را نشانمان دهد.

) گفتم: حاج آقا، تو که همه ات دفتره؛ پس کو سلاح؟ گفت: سلاحم اینه، خودکار! گفتش این سلاحمه.

گفتم: بابا اینجا جنگه؛ تیر میاد، ترکش میاد، تیر میخوری، زخمی میشی گفت: خب بشم! به خاطر شما ارزش داره.

ولی من با سلاحم که خودکاره کاری می کنم که یاد شما نسل به نسل بمونه.

شهر به شهر میگرده و دیگه پاک نمیشه.

ملت هیچ وقت شما رو فراموش نمیکنه.

با شهید آوینی خرمشهر رو چرخیدیم، بعد از سه ماه رفت.

من موندم، خب بچه ی اینجا بودم.

گفت: صحتی، من میرم اما باز هم تو رو می بینم اگه شهید نشی.

بات کار دارم آوینی رفت و سال 1368 باز برگشت.

دنبال من میگشت.

من جابه جا شده بودم.

توی شهرداری کار میکردم دیگه.

بالاخره آدرس خونه ی جدیدمو پیدا کرد.

اومد درِ خونه.

گفت: درو باز کن باز که کردم، گفتم: من کاری ندارم با تو! خیلی پیر شده بود، آوینیِ 1359 نبود، اصلا نشناختمش.

یکهو دیدم زنم از پشت سرم داد زد: بابا سیده، بزار بیاد تو.

عرش و فرش _اومد توی خونه.

یک فرشی داشتیم، اونقدر کهنه، که شده بود چهار تیکه.

ما با سیم لاستیک اونو دوختیم و پهن کردیم.

زندگی می کردیم.

آوینی گفت: این چیه؟ گفتم: زندگیمون همینه گفت: تو با این همه سابقه! تو تهران دارن توی برج زندگی میکنن اونوقت با این همه سابقه که جنگیدی، این زندگیته؟! هیچی.

گفت: آقای صحتی، بیا بریم من کار دارم باهات.

بریم یه تابی بخوریم.

گفتم: کجا حاج آقا؟ من بلد نیستم وقتی بهش می گفتم من بلد نیستم جنگ چیه، شهادت چیه می دیدم آوینی اشک بین چشماش سرازیر میشد.

با هم رفتیم.

خاطره میگفتم اما پِت پِت می کردم.

واقعیت ها رو تعریف می دادم اما پت پت می کردم.

اون پت پت من رو دوست داشت! گفتم: حاجی این فیلما که میگیری از من برا چیته؟ گفت: برای مردمه گفتم: زشته گفت: نه، مردم همینو دوست دارن.

کتابی حرف زدن که نمیخوان.

بچه آبودان همانجا و روی رمل های کنار شط، نشستم روبه رویش.

تعریف هایش گل کرده بود: گذشت و گذشت و گذشت.

بهم گفت: صحتی، میای تهران؟ گفتم: میام! چرا نیام؟! تهران تا حالا نرفته بودم.

بلیط چهل و پنج تومن بود.

تیپ زدم؛ تیپ آبودانی.

عینک ریبون و لباس شیک و رسیدم.

دیدم اوه، ده تا راننده دورمو گرفتن.

یکی میگفت اتیوپیاییه یکی میگفت آفریقاییه ، فکر میکردن خارجی ام.

تیپ زده بودم آخه، صورتمم سیاه بود.

گفتم بزار اینا رو بزارم سر کار.

هرچی میگفتن میگفتم اوهوووم .

آدرسو نشونشون دادم.

بعد این راننده ها سر اینکه کی منو ببره دعوا میکردن.

نزدیک بود دعوای بزرگی بشه.

بالاخره یکیشون زرنگ بود ما رو گرفت! ما رو بُرد.

اما دیدم هی داره تاب میخوره.

تاب میخوره.

پیاده نمیکنه که کرایه بیشتر شه.

بالاخره هوا روشن شده بود که رسیدیم خونه ی آوینی.

آوینی که اومد بیرون گفتم: حاج آقا! رانندهه با تعجب گفت: اِ ایرانیه که گفتم: پَ چی؟ بچه آبودانم من گفت: منو باش وسط دعوا فک کردم خارجی هستی و نونم تو روغنه! آوینی کرایه رو پرسید.

گفتم: نمیدونم خودش حساب کرد.

تهران گردی _با شهید آوینی کجاها رفتین آقا عنایت؟ _موندم تهران.

جاهایی رفتیم توی تهران با آوینی که حلب آباد بود، یعنی پلیت آباد بود (خوزستانی ها به حلبی، پلیت می گویند)، جایی که رفتیم بچه هاشون لباس نداشتن، لخت میگشتن! شما نشنیدید؟ ندیدی درسته؟ کجاست اینجا؟ نمی دونید! _نمی دونیم _ما رو برد اونجا.

یک ساعت توی این منطقه گشتیم.

گفت: آقای صحتی، نگاه کن.

خرمشهر شما رو ببین، اینجا قلب تهران رو ببین اصلا راه آب، فاضلاب نداشتن.

گفت: من می خوام یه فیلمی از اینجا بسازم به ملت نشون بدم که این تهرانه.

بعد خیلی جاها بود تهران که رفتیم با هم.

عکس گرفتیم.

_تفریح هم رفتین؟ _من کیف کردم خونشون.

خورشت سبزی برام درست کرد اینقدر خوشمزه بود که هنوز زیر زبونم مونده.

گفت: آقای صحتی، من هر چقدر فیلم می سازم این کلمه ناجوره ها، بگم؟ _بگید _گفت: آقای صحتی، من هر چقدر فیلم می سازم صداوسیما اول فیلما رو نگاه میکنن اگه نشد میشکونن، خورد میکنن! من با خود آوینی تا همین شلمچه اومدیم.

عراقیا به بچه های سپاه گفته بودن: اینجا چه خبره شب ها نور و صدای مناجات می شنویم؟ خودشون تعجب کرده بودن.

چون هیچ کس اونجا نبود آخه.

شهید آوینی فیلم اینو گرفت تا ملت ببینن اما صداوسیما همشو خورد کرد.


کلید واژه ها: مردم - خرمشهر - بچه ها - خمسه - وحشتناک - فاضلاب - سانسور - شیرین - فاصله - ماشین - روایت - حنجره - ساعته - تکان - بدون - شلیک - لودر - دیگه - سینه - دوست - شروع - آرام

آخرین اخبار سرویس:
دادستان تهران: کیفرخو است فائزه هاشمی صادر شد

جنجالی ترین سکانس گشت ارشاد/ منشی زن برای مدیر مرد و بالعکس ممنوع؛ گشت ارشاد آقایان هم آمد

حضور متفاوت شرکت ویستابست در چهاردهمین نمایشگاه در و پنجره

ثبت نام بیش از هزار خوزستانی در مسابقات سراسری قرآن

تولید ِدانش بنیان با اعتماد صنعت به دانشگاه محقق می شود

کتاب «سعی هشتم» روایتی از همسر حضرت ابراهیم(ع) به کاروان حجاج رسید

سفیر ایران در باکو: نباید در زمینی بازی کرد که حریف برای این مرحله طراحی کرده است

دادستان تهران: کیفرخواست فائزه هاشمی صادر شد

 راه اندازی مرکز نوآوری در دانشگاه صنعتی اصفهان به همّت فولاد مبارکه 

من اصلاح طلب هستم و به همه وزرای رییسی رای دادم

واکنش سردبیر خبرگزاری قوه قضاییه به دروغ اینترنشنال درباره اعتصاب زندانیان

گلستان شهر بجنورد، شهرکی در قامت یک شهر با حداقل امکانات

پیام تسلیت رییس دانشگاه تهران در پی درگذشت مادر شهید بابایی

پایان انتظار معلمان | قانون رتبه بندی معلمان ابلاغ شد |زمان اجرا

استخدام تخته کار برای کافه و رستوران کابانا در ساری

بازی مقصرنمایی بخشی از مراحل نهایی همه مذاکرات حساس است

استخدام سالن دار آقا و خانم در کافه و رستوران کابانا

آیین نامه اجرایی رتبه بندی معلمان ابلاغ شد

استخدام کارشناس امور بین الملل در هلدینگ پارس پندار نهاد

انتقاد شدید ابطحی از ستاد امر به معروف : ... ته مانده آبروی دین را می برید

همایش ملی ودیعه گذاری بر بطری های یک بار مصرف برگزار شد | درخواست ویژه از رییس مجلس شورای اسلامی

آیین نامه اجرایی قانون رتبه بندی معلمان ابلاغ شد

کیفرخواست فائزه هاشمی صادر شد

صدا و سیما، همراه سایر نهاد ها در جریان سازی عفاف و حجاب

کیفرخواست فائزه هاشمی صادر شد

آیا سروش صحت ممنوع الکار است؟

پیشنهاد نامگذاری خیابانی به نام مادر شهید محمد بابایی

ملت؛ پیش نیاز اصلی حماسه/ آیا هستی شناسی می تواند با حماسه ارتباط برقرار کند؟

برنامه های شهرداری محقق شدنی است/ لزوم ادامه تفکر جهادی در مدیریت شهری پایتخت

این آقا همسر الناز حبیبی نیست

رفت وآمدهای دیپلماتیک باید منجر به گشایش های اقتصادی شود

صدور کیفرخواست برای فائزه هاشمی

نباید در زمینی بازی کرد که حریف برای این مرحله طراحی کرده است

آخرین وضعیت پرونده فائزه هاشمی از زبان دادستان عمومی و انقلاب تهران

صدور کیفرخواست برای فائزه هاشمی به اتهام فعالیت علیه نظام و توهین به مقدسات

استخدام مسئول دفتر و منشی با بیمه در یک دفتر برج تجاری در البرز

گلستان شهر بجنورد، شهرکی در قامت یک شهر اما با حداقل امکانات

استخدام نماینده علمی و فروش در شرکت توسعه وشه خاورمیانه در تهران

طرح 313 نخستین و جدی ترین تجربه ارائه خدمات حاکمیت در بستر مساجد

سعید سجادی صحن شورای شهر با حضور شهردار تهران

کیفرخواست فائزه هاشمی صادر شد

دومین نشست سراسری رابطان استانی مجمع ملی فعالان جمعیت برگزار شد/ مهم ترین رویکرد مجمع ملی جمعیت فرهنگ سازی در حوزه جمعیت است

تصاویر| نخستین عکس ‎ رنگی که 70 سال پیش از کعبه گرفته شد | عمر النعمانی: صدها عکس منتشر نشده از کعبه دارم

مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه هنر منصوب شد

اختلاف بر سر پست ریاست جمهوری در عراق

معرفی 8  تاجر متخلف به تعزیرات حکومتی استان کرمانشاه

آیین نامه اجرایی قانون رتبه بندی معلمان ابلاغ شد

ابلاغ آیین نامه اجرایی قانون رتبه بندی معلمان

رویکرد حوزه سمنان، تشویق طلاب برای ورود در عرصه پژوهشی است

امر به معروف منحصر در حجاب و عفاف نیست / همه جامعه نسبت به مفاسد در هر زمینه ای حساس باشند

خبر خوش برای معلمان+ جزییات

استخدام کارشناس تبلیغات با بیمه و بیمه تکمیلی در شرکت بی ای تی پارس

استخدام کارشناس منابع انسانی در پارک آبی اوشن در فارس

ماجرای استعفای 2 عضو تیم مذاکره کننده آمریکا چه بود؟/ جزییاتی از مذاکرات رفع تحریمی در دوحه

استخدام کارشناس منابع انسانی در پارک آبی اوشن در اصفهان

استخدام کارشناس منابع انسانی در پارک آبی اوشن از اصفهان و فارس

استخدام بیمارستان آپادانا

راه اندازی گشت ارشاد نامحسوس در مشهد/ پوشش زنان و مردان در سازمان ها و ادارات بررسی می شود

آغاز مرمت و سامان دهی حریم مسجد جامع تاریخی فرومد میامی

سخنگوی هیئت رییسه مجلس: با ایراد مجلس، حقوق مشمولان قانون کار دستگاه های دولتی اصلاح شد

شیوه نامه شناسایی استعداد های برتر برای جذب در دستگاه ها ابلاغ شد

نامگذاری خیابانی به نام مادر شهید محمد بابایی

نخستین کهکشانها مشت شان را برای جیمز وب باز می کنند

برنامه های شهرداری محقق شدنی است/ باید تفکر جهادی را در مدیریت شهری پایتخت ادامه دهیم

خانه محل ابراز مهربانی و تجلی احساسات همسرانه است

احمد صادقی: مشارکت بخش خصوصی غیر ممکن ها را ممکن می کند

بازدید امام جمعه موقت خرم آباد از طرح حفظ قرآن در لرستان

کارگاه آموزشی «مهارت ارتباط مؤثر بین همسران»

نظر دولت درباره تشکیل وزارت بازرگانی

دیدار جمعی از فعالان نهضت بسوی بهار تهران با دکتر احمدی نژاد

ضرورت فراهم کردن مشوق های برای فرزندآوری/نگرانی از سقط جنین

فائزه هاشمی تحت تعقیب قرار گرفت

فارس من| کیفرخواست فائزه هاشمی صادر شد

آخرین وضعیت تخریب ساختمان متروپل

استخدام شرکت پالایش قطران ذغال سنگ

آغاز احداث ساختمان دادسرای عمومی و انقلاب شهرستان ری

تصادفات عابر پیاده موضوع برنامه «شهر امن»

​مشوق های نوسازی چقدر در احیای بافت فرسوده شهر تهران تاثیر دارد؟

هشدار جدی وزیر کشور به اتباع خارجی

اجرای ماده 65 احکام دائمی توسعه به مناطق آزاد ابلاغ شد

زمان فراخوان ثبت نام سهام عدالت مددجویان

آخرین وضعیت پرونده فائزه هاشمی/ قرار جلب به دادرسی صادر شده است

هفتاد و پنجمین جلسه شورای شهر تهران با حضور شهردار

رسانه ابزار جنگ روانی دشمن است

مدیریت دانش بنیان ،کارمندان خلاق و مردم داری سه اصل کاری در دوران مدیریتم خواهد بود

ترور ابزار سیاست ملی آمریکا / منافقین سلاح آمریکا علیه ایران

استخدام طراح فاز 1 و فاز 2 معماری و سه بعدی کار در گیالری در تهران

دادستان تهران: کیفرخواست فائزه هاشمی صادر شد

استخدام تولیدی شیرآلات بهداشتی سویه 

وزیر دفاع از مراحل تولید جت آموزشی یاسین بازدید کرد

فرمان معاون استاندار اصفهان به شهرداران و فرمانداران : صدای اذان باید در تمامی نقاط شهری و روستایی شنیده شود

کودکان چطور کودک کار می شوند؟/ نمره شهرداری تهران در مسئله کودکان کار چند است؟!

کیفرخواست فائزه هاشمی صادر شد

حضور مدیران شبکه نسیم در واحد ارتباط با مخاطبان 162

وحیدی: اتباع خارجی مجاز، از خدمات بانکی بهره مند می شوند

کیفرخواست فائزه هاشمی صادر شد

کارگروه دائمی تسریع در هویت دار کردن اراضی کشور در کهگیلویه و بویراحمد تشکیل شد

تیر آرش، نجات ایران، جشن تیرگان

کیفرخواست فائزه هاشمی صادر شد

استخدام کارمند تلفنی خانم و آقا برای شرکت معتبر در تهران

«آوینی» پِت پِت کردنم را دوست داشت!/ روایت شیرین و بی سانسور «عنایت» از «آقا مرتضی»

«آوینی» پِت پِت کردنم را دوست داشت!/ روایت شیرین و بی سانسور «عنایت» از «آقا مرتضی»