
سه ساعت مانده به امتحان ارشد/ حال همه ی ما خوب است، اما تو باور نکن!!همان اولین بار که کنکور دادم، قبول شدم. آن وقت ها چهارهزار عدد خوبی محسوب می شد. می شد یک شهر نه چندان دور و یک رشته نه چندان بد انتخاب کرد. بابا سوار بر همان وسپای خرجین دارش، - آمد سرزمین خاکی دیهیم. گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو-عابد نظری؛ من پسر ارشد بابا بودم. در خانواده ای هفت نفره. پدر و مادرم جزو باسوادترین آدم های فامیل بودند. بابا سیکل داشت. مادرم مدعی بود وسط امتحانات ثلث سوم سال آخر نظری، شوهرش داده اند. مدعی بود دوره ماشین نویسی هم دیده. این ها، اما فرق چندانی در حال و روزشان ایجاد نکرده. مامان، مثل تمام عمه ها و خاله ها و زن دایی ها خانه دار است. طوری که یادم می آید حتی آخرین بچه اش را هم، خودش شیر داد. در روزگاری که پوشک، آن هم پوشک کامل، هنوز در جنوب شهر اصلا رواج نداشت و مادرها، بچه هایشان را کهنه پیچ می کردند. بابا هم، مثل آقاجان و عمو نصرت شوهر عمه ام، بنا بود. فرقش این بود که بابا پیکان جوانان گوجه ای داشت، عمو نصرت دولوکس آبی نفتی. فرق اصلی بابا و مامان با باقی فامیل، در این بود که فرزند ارشدشان، پسر بود. زمان ما پسر بودن خیلی اهمیت داشت. در فامیل ما تعداد دختر ها دو برابر پسر ها بود و همین مسئله به قیمت پسر ها اضافه می کرد. برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |