
سرنوشت یک عشق اسیر تقدیر (+صدا)عزیزکم نامه ات به رجینا را خواندم اما وای بر من وای بر من که بالاخره مجبور شدم حقیقت را بر تو افشا کنم. رجینا خواهر توست. - عصر ایران ؛ علی نجومی ــ یک شب مهتابی در حاشیه یک رودخانه آرام اسوالد با خیالی آسوده به یک درخت نارون تکیه داده و تنباکو می جود. هر چند ثانیه سرش را به سمت راه باریکه می چرخاند ببیند پس کی بالاخره سر و کله رجینا پیدا می شود. این قرار های دزدانه و پنهانی ایده خود رجینا بود. انگاری خوش نداشت تا از محبت واقعی اسوالد مطمین نشده قضیه را علنی کند. پادکست را اینجا بشنوید اما اسوالد قصد داشت امشب بالاخره حرف آخرش را بزند و رسما از رجینا خواستگاری کند و بعد یک مراسم عروسی در کلیسای دهکده بگیرند و راهی سفر ینگه دنیا بشوند تا اگر رجینا خوشش آمد همانجا بمانند. آن جا زمینی بخرند و به کشاورزی مشغول شوند. چه قدر دوست داشت رجینا یار و همراه ادامه زندگی اش باشد. این دفعه که سرش را بالا کرد شمایل رجینا از دور نمایان شد. جوری راه می رفت انگاری تا آخر دنیا وقت دارد. این سرخوشی را اسوالد به فال نیک گرفت و قصد کرد تا یک نفس تمام و کمال حرف دلش را به رجینا بزند. وقتی رجینا به او رسید همین کار را هم کرد. برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |