
تکرار قصه گوشوارهکادر مدرسه، اولیا را خبر می کنند تا زودتر بیایند بچه ها را ببرند خانه. زهرا و محمد اما همیشه با خاله خدیجه می رفتند خانه و این بار هم همین قرار بود اما موشک به خاله و زهرا فرصت نداد تا مدرسه را ترک کنند. - جماران ـ منصوره جاسبی: سرشان را انداخته اند پایین و سربالایی حسینیه جماران را می آیند بالا. سه چهار خانواده بیشتر نیستند اما انگار غم یک شهر را نه بهتر بگویم یک کشور را روی دوش های رنجورشان می کشند. نجابتی که نشسته توی چشم هایشان می گوید که انگار گِل جنوبی ها را با صبر آمیخته کرده اند از بس صبورند و مهربان. پایشان که پله های کوتاه حیاط کوچک خانه امام را لمس می کند انگار خدا درهای آسمان را به رویشان گشوده است. تأیید این حس را هم از میان کلام آقای شرفی گرفتم، هم آقای سالاری. پدرانی که پیکرهای قطعه قطعه شده کودکان شان از میان سنگ و آجر کلاس های مدرسه میناب بیرون کشیده شد. همه که برای بازدید از نگارخانه جماران می روند از آقای شرفی می خواهم بماند و کمی از آن روز بگوید. روز نهم اسفند 404؛ روزی که صبح با امید، دخترش را راهی مدرسه کرد و نیمه های شب پیکرش را شناسایی. می گوید: نهم اسفند شد یک روز تاریخی برای ما. ساعت یازده و بیست دقیقه باخبر شدیم که میناب مورد اصابت قرار گرفته. برچسب ها: جماران - خانه - مدرسه - حسینیه جماران - اما - زهرا - نگارخانه |
آخرین اخبار سرویس: |