
تله پاتی عشق و مرگ در محله بهار (+صدا)ملک الشعرا حالا که توی آسایشگاه منتظر پروانه عزیزش بود، خیلی خوب یادش می آمد که وقتی دوره تبعید تمام شد و به تهران برگشتند و خبر پریدن کاکلی را شنید، - کسی درِ اتاق را زد. پیرمرد رخصت ورود داد. پرستار جوان سوییسی، خندان، به سمت پیرمرد آمد و به فرانسه گفت: ملک جان، مژدگانی که خبر خوش دارم. انگار ملک الشعرا با کل صورتش لبخند زد. دخترش، پروانه، به دیدنش می آمد. او که ساکن فرانسه بود، بالاخره توانسته بود وقتی را خالی کند و قرار بود آخر هفته به لزن بیاید. ملک در این سه هفته ای که در آسایشگاه بود، خیلی ایرانی و فرنگی به دیدنش آمده بودند. آخر او بزرگ ترین ادیب و شاعر ایرانی زمان خود بود و آوازه اش عالمگیر. اما این ها هیچ کدام برایش دخترش، پروانه، نمی شدند. او که در ایران خوب زبان فرانسه را آموخته بود، قصد داشت در پاریس به دانشگاه برود. چه آرزوها که ملک الشعرا برای این دختر دردانه اش نداشت. پروانه در زیبایی و ملاحت و هوش، انگشت نما بود. از کودکی هر جا می رفت، چشم ها به سمتش می چرخید. انس و الفت عجیبی هم با پدر داشت. هر وقت شعری را از حفظ می خواند، آب نباتی یا شکلاتی از پدر هدیه می گرفت. اما در کودکی و نوجوانی، پروانه از همه بیشتر عاشق کبوترخانه پدر بود. برچسب ها: پروانه - فرانسه - آسایشگاه - ملک - ایران - ایرانی - دختر |
آخرین اخبار سرویس: |