
یک جان در دو بدن؛ روایتی از عاشورای مدرسه میناب/ بسیاری از پیکرها قابل شناسایی نبودند/ اگر تکه ای از بچه ها پیدا می شد، همه می دویدند/ مردم با دست هایشان تکه های بدن بچه ها را جمع می کردندسفر پدر، در راهروهای سردخانه به پایان رسید؛ جایی که بی رحمانه ترین بخش ماجرا در انتظارش بود. او شروع به باز کردن کاورها کرد، یکی پس از دیگری. - پایگاه خبری جماران، مطهره کشاورز محمدیان: محمد می خواست پلیس شود، زهرا پرستار. این تمام آرزوی دو کودکی بود که دنیایشان کوچک تر از حیاط مدرسه و بزرگ تر از کهکشان ها بود. اما موشک ها وقتی می آیند، از آرزوها سؤال نمی پرسند. صبح نهم اسفند 1404، در هیاهوی عادی یک روز تحصیلی در میناب، صدای انفجار جایگزین زنگ مدرسه شد تا سرنوشت زهرا سلیمانی و خواهرزاده اش، محمد جمالی نژادی، برای همیشه زیر آوار به هم گره بخورد. آن روز که قرار بود مثل هر روز دیگری باشد، به عاشورایی بدل شد که در آن، پدران و مادران نه به دنبال کیف و کتاب که در پی تکه ای از جگرگوشه هایشان میان ویرانه ها می گشتند. این روایتی است از یک جان در دو بدن و رؤیاهایی که با خاک یکسان شدند. مدرسه را زدند. شنیدن این سه کلمه کافی بود تا دنیای علی سلیمانی، پدر زهرا و پدربزرگ محمد فروبریزد. دقایقی قبل، دخترش با صدای شاد کودکانه اش گفته بود: بابا، تعطیل شدیم. منتظریم بیایی. اما حالا، دودی غلیظ از فاصلهٔ 44 کیلومتری، آسمان میناب را سیاه کرده بود. برچسب ها: مدرسه - محمد - بچه ها - پایگاه خبری - دیگری - محمد جمالی - روز |
آخرین اخبار سرویس: |