
تهران زیر آتش بود اما چراغ یک خانه روشن ماندوقتی صدای سوت، سکوت شهر را می برید و خیابان ها یکی یکی خالی می شد، تصمیم ها دیگر ساده نبودند. بعضی رفتند و عده ای مانند مادران در چند قدمی انفجار، - وقتی صدای سوت، سکوت شهر را می برید و خیابان ها یکی یکی خالی می شد، تصمیم ها دیگر ساده نبودند. بعضی رفتند و عده ای مانند مادران در چند قدمی انفجار، ماندن و زندگی در دل ترس را انتخاب کردند. خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: جنگ، هرکجا که آغاز شود، پیش از آن که به ویرانی برسد، به جان آدم ها نفوذ می کند؛ با ترسی که آرام و بی صدا از گلو بالا می آید و نفس را تنگ می کند. در چنین لحظاتی، انسان بیش از هر زمان دیگری به پایان فکر می کند؛ به این که مرگ، نه زمان می شناسد و نه مکان. اگر مهلت تمام شود، فرقی نمی کند کجا ایستاده ای. در دل همین فضای سنگین، روایت زنی شکل می گیرد که تصمیم می گیرد بماند؛ نه از سر بی خبری، بلکه از دل تردیدی که تمام شب با آن جنگیده است. ترسی که باید گرم شود او روایتش را از حرف های مادربزرگ آغاز می کند؛ از این که ترس مزاج دارد و اگر بالا بیاید، آدم را از پا می اندازد. برای همین است که در خانه های عزا، گرمی می پزند، آدم ها دور هم جمع می شوند و خانه را خالی نمی گذارند؛ چون گرمای نفس آدم ها می تواند جان یخ زده را برگرداند. برچسب ها: خیابان ها - تصمیم - خیابان - مادران - دیگر - صدا - قدمی |
آخرین اخبار سرویس: |