
این بار کوتاه نمی آیمدوره ی دانشجویی عضو بسیج بودم اما هیچ وقت کارت نداشتم. - روایت دختری بدون کارت بسیج *دوازده بهمن 1404* سخنرانی آقا که تمام شد، پله های طبقه ی دوم حسینیه را گرفتم و پایین آمدم. از همان اول صبحی این فکر زده بود به سرم که چطور می شود خادم بیت شد. خادمان گُله به گُله ایستاده بودند. جلو رفتم و به یکی که کمی دورتر بود، سلام کردم. لبخند چهره ی گندمگونش را زیباتر و مهربان تر کرد و سلامم را علیک گرفت. سوالم را پرسیدم. گفت: کارت بسیج فعال داری؟ گفتم: دوره ی دانشجویی عضو بسیج بودم اما هیچ وقت کارت نداشتم. شغلم را پرسید و گفت: همان سنگر را حفظ کن که داری جهادت را انجام می دهی. خداحافظی کردم اما فکر خادمی گوشه ی ذهنم مانده بود و راه چاره می خواستم. *دوم اردیبهشت 1405* سر خیابان کشوردوست یک حسینیه موقت کوچک با داربست و پارچه های سیاه به یاد حسینیه ی امام خمینی(س) ساخته اند. خادمان چوب پر به دست، ورودی حسینیه ایستاده اند و به مهمانان آقا خوش آمد می گویند. یکی قرآن دستت می دهد و آن دیگری نایلون کفش. همه اما چه خادم و چه مردم در یک چیز مشترکند. همه یک بغض فروخورده دارند که اینجا جای شکستنش است. برگه ی قرآن را می خوانم و جلو می روم تا سر جایش بگذارم. برچسب ها: حسینیه - خادم - بسیج - کارت - دانشجویی - اما - خادمان |
آخرین اخبار سرویس: |