
تصویرهای ابدی برای وطنوطن برای من، تا سالیان سال، حتی تا همین یک سال پیش، آن حکایت کودکی دهخدا را به یادم می آورد که پدرش گفته بود: وطن داری آموز از ماکیان. وطن برای من در آن سال های کودکی فقط همین تصویر انتزاعی بود از حکایت دهخدا. وطن اما این روزها دیگر برایم یک تصویر انتزاعی از یک حکایت کودکانه نیست. وطن را دیروز من در تصویر دفتر نقاشی تو دیدم. در دفتر نقاشی تو مهنا یا حلما یا هانیه یا زهرا. دفتر را میان خاک های مدرسه ویران تان در میان تل خاک و آجر و آهن دیدم، کنار کوله پشتی های صورتی و آبی و سبز، دفترت میان خاک ها ورق می خورد، باد ورقش می زد و باد بود که آن صفحه را آورد. خانه ای را کشیده بودی با در و پنجره ای سبز. خانه روی شیروانی اش پرچم سه رنگ داشت. شاید هم مدرسه تان بود که جلویش یک جوی آب روان بود؛ شاید هم روان نبود، فقط رنگ آبی مواجی داشت با گل های درشت قرمز که لب جوی کشیده بودی و یک پرنده سفید که خیلی شبیه درنا بود، یا لک لک، یا قویی سفید که میان آب ایستاده بود و دورها را نگاه می کرد. جلوی در، شبح کسی بود، شاید پسری شبیه میکاییل که در چارچوب در، برای کسی دست تکان می داد؛ برای مادرش؟ برای تو؟ یا برای همه ما. حالا برای من، وطن یعنی همین نقاشی، همین صفحه دفترچه تو که با سماجت خودش را از دل آوار بیرون کشیده تا برای ما دست تکان بدهد. برچسب ها: تصویر - دفتر - حکایت - روان - میان - نقاشی - دهخدا |
آخرین اخبار سرویس: |