
یک روز در قطعه شهدای جنگ در بهشت زهرا / جان ها که رفتند، جگرها که سوختند4 مرد و 4 زن دور مزارها جمع شدند و آن قدر سینه زدند که یکی از آنها از حال رفت. - یک روز در قطعه شهدای جنگ در بهشت زهرا / جان ها که رفتند، جگرها که سوختند 4 مرد و 4 زن دور مزارها جمع شدند و آن قدر سینه زدند که یکی از آنها از حال رفت. روزنامه اعتماد در گزارشی از بهشت زهرای تهران نوشت: صبح جمعه بود و قرار بود الهام و الهه و فریبرز و رضا و پدر و مادرشان صبحانه را با هم بخورند. آن روز برایشان روز خانواده بود؛ روز با هم بودن. در آن خانه گرم و صمیمی برادران صبحانه را آماده می کردند یا خواهرها؟ جمعه ها روز استراحت مادرهای خانواده است. برای ایران خانم هم روز استراحت بود. آقا فیض الله برای بچه هایش آرزوهای قشنگی داشت و هر روز این آرزوها را دوره می کرد. فریبرز تازه روی دستش تتوی فرزند ایران را زده بود. ناگهان صدا پیچید؛ چنان مهیب که حتی اجازه آه کشیدن به الهه و الهام نداد. حالا دیگر جوادیه یک پارچه سیاه شده، فریبرز و رضا از شناس های جوادیه بودند. راکت دقیقا خورد وسط خانه شان، در حمله صبح جمعه. به جز خانه آقا فیض الله چند خانه دیگر هم تخریب شد. کسی نمی داند در آن لحظات و ثانیه ها بر آقا فیض الله، الهه و الهام و فریبرز و ایران خانم چه گذشت. در آن لحظات سخت جان دادن زیر آوار به چه فکر می کردند، حسرت کدام آرزوی برآورده نشده شان را می خوردند، چطور عشق د برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |