
زندگی در این روزهای جنگ / در کنار انفجارها نشسته ایم و چای می نوشیمبوم، بوم، بوم، بوم. تعداد انفجارها از دستم در می رود. دیگر نمی توانم تظاهر به آرامش کنم. از تخت بیرون می پرم. با پسرها و پدرشان وسط سالن جمع می شویم. - زندگی در این روزهای جنگ / در کنار انفجارها نشسته ایم و چای می نوشیم بوم، بوم، بوم، بوم. تعداد انفجارها از دستم در می رود. دیگر نمی توانم تظاهر به آرامش کنم. از تخت بیرون می پرم. با پسرها و پدرشان وسط سالن جمع می شویم. محل انفجار بیخ گوشمان است. شعله های آتش در آسمان می رقصند. آزاده محمد حسین - روزنامه اعتماد - ٭ یکم: وسط آشپزخانه ایستاده ام و بساط حلوای سه آرد را مهیا می کنم. دلم آشوب است از تصاویری که جلوی چشمم رژه می روند. آردها را در تابه می ریزم و با وسواس هم می زنم تا بوی خامی شان گرفته شود. شهد را آماده می کنم و داخل آرد تفت داده شده می ریزم. مراقبم شیرینی حلوا به قاعده باشد؛ نه دل را بزند نه بی مزه شود. بوی حلوا در خانه می پیچد. قدیمی ترها می گفتند درگذشتگان آرام می گیرند وقتی بازماندگانشان حلوا می پزند و من نمی دانم برای چند تن بی جان شده دارم حلوا می پزم. بشقاب های گل سرخی را پر می کنم از حلوای گرم و پسرها را شریک می کنم در تزیین شان. آسمان بالای سرم بی قرار است. صدای انفجار قطع نمی شود. برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |