
تهران؛ زیر آسمان زخمی، روی زمینِ سبز/ مردم برای عید، زندگی می کارندتهران، آخرین روزهای سال 1404، با زخمی کهنه و تازه، اما زنده. نه جنگ را فراموش کرده، نه زندگی را. و شاید این تنها کاری است که از دستش برمی آید: نفس کشیدن، - از آن طرف، یک زن میانسال با کیف پارچه ای می ایستد و نگاه می کند. دستش را می گذارد روی شانه کارگر: خسته نباشی داداش. امیدوارم اون ور هم یکی به فکر گل های خونه مردم باشه. اشاره اش به ایران است، به خانه هایی که دیگر شاید گلدانی ندارند. سمت بازار، شلوغ تر از روزهای قبل است. انگار شهر تصمیم گرفته این زوزها بیشتر خودش را به خرید بزند. بساط عید، لباس نو، شیرینی، آجیل. پیرمردی جلوی یک مغازه آینه فروشی ایستاده و قاب آینه ای را وارسی می کند. فروشنده از پشت ویترین صدا می زند: حاجی، آینه رو بخر، اگه نباشیم سال دیگه، لااقل امسال خوشگل ببینیم خودمونو! پیرمرد لبخند تلخی می زند و کیفش را باز می کند. رو برمی گرداند و می گوید: اوه. چقدر ناامیدی پسر. من آینه رو میخرم. اما برای این که دوباره روی ماه دیگران را در آن ببینم. برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |