
روایت پرستارِ دهه هفتادی از تهدید تا دلواپسی های روزهای کرونایی23 ساله است، پرستار بخش بیماران کرونایی در نورآباد ممسنی. روز و شب ندارد. درست مثل همه دوستان و همکارانش که دغدغه شان سلامتی بیماران است در این روزهای ویروس زده کرونایی. - گروه انتظامی خبرگزاری فارس - مریم عرب انصاری: با خودم عهد کرده بودم که بعد از پایان درس و شروع به کار اولین حقوقم را به فقرا بدهم و دومین حقوقم را برای بابا کت و شلوار و ساعت بخرم؛ بهترین, شیک ترین و قشنگ ترین کت و شلوار را; چرا که بابا همه زندگی من بود. صمیمی ترین و مهربان ترین رفیق دنیا، اصلا سنگ صبورم بود. آنقدر که با بابا دوست بودم همکلاسی هایم حسودی شان می شد؛ شاید مامان هم در دلش ناراحت می شد اما هیچ وقت به روی خود نیاورد. داستان های من و بابا بیشتر از داستان هر دختر با پدرش است. بابا در تمام لحظات زندگی من حضور داشت، تمام دوران کودکستان، مدرسه و دانشگاه من پر از لحظاتی است که با بابا بودم؛ خاطراتی که همه شان در یک نقطه به بابا ختم می شوند. اصلا انگار من بدون بابا هیچ بودم؛ حتی آن روزهایی را که بابا در مأموریت بود با خیالش می گذرانم. . اشک دیگر امان نمی دهد. بی محابا فرو می ریزد. هر چند می خواهد بی صدا گریه کند تا مادرش که آن گوشه اتاق مشغول خواندن قرآن است نفهمد اما شانه هایش بی اختیار تکان می خورد و از سر درون پرده بر می دارد. برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |