مطالب مرتبط:
دلبرکان غمگین شهر من، روسپی های تهران چه می گویند؟ [بخش دوم]
دلبرکان غمگین شهر من، روسپی های تهران چه می گویند؟ [بخش اول]
دلبرکان غمگین شهر من، روسپی های تهران چه می گویند؟ [بخش سوم]
مردم هنوز اسم اعضای شورای شهر تهران را نمی شناسند/ برخی ها از دیوار سفارت آمریکا بالا رفتند امروز می گویند شراب را آزاد بگذارید تا مردم شراب مسموم نخورند!
لزوم بهره گیری از بخش خصوصی برای تحقق شهر هوشمند در تهران
5 + 1
یارانه ها
مسکن مهر
قیمت جهانی طلا
قیمت روز طلا و ارز
قیمت جهانی نفت
اخبار نرخ ارز
قیمت طلا
قیمت سکه
آب و هوا
بازار کار
افغانستان
تاجیکستان
استانها
ویدئو های ورزشی
طنز و کاریکاتور
بازار آتی سکه
پنجشنبه، 15 آذر 1397 ساعت 22:022018-12-06پزشكي

دلبرکان غمگین شهر من، روسپی های تهران چه می گویند؟ [بخش چهارم]


در یکی از ویدئوهای تدتاک سخنرانی زنی به نام «اینس هرکوویچ» جامعه شناس و روان شناس اجتماعی حرف زیبایی زد، او می گفت اگر زنانی که مورد آزار و اذیت جنسی قرار گرفته و یا زنانی که به عنوان کالا جنسی شناخته می شوند شروع به صحبت کنند و از زندگی شان بگویند، - در یکی از ویدئوهای تدتاک سخنرانی زنی به نام اینس هرکوویچ جامعه شناس و روان شناس اجتماعی حرف زیبایی زد، او می گفت اگر زنانی که مورد آزار و اذیت جنسی قرار گرفته و یا زنانی که به عنوان کالا جنسی شناخته می شوند شروع به صحبت کنند و از زندگی شان بگویند، کمتر کسی آن داستان ها را باور می کند.

 چیزهایی که ما را پریشان خاطر می کند، چیزهایی که انتظار شنیدنش را نداریم، چیزهایی که ما را شوکه می کند.

داستان افرادی که من توانستم با آنها حرف بزنم هم همین منوال را دارد و شنیدن و خواندنش برای عده ای غیرقابل باور.

از بین این افراد اما داستان زندگی دختری به نام ساناز که در یکی از شهرک های بزرگ غرب تهران زندگی می کرد برای خود من هم غیرقابل باور بود.

به من نگاه می کند و در ذهنش احتمالا صدها سوال موج می زند و می توانم از چشمانش بخوانم پشیمان است که حاضر شده حرف بزند.

مدتها دنبالش بودم تا پای حرف هایش بشینم چرا که شرایط عجیب ساناز را نمی توانستم درک کنم.

او مبتلا به ویروس HIV هست و ایدز دارد اما با این حال به کارش یعنی روسپیگری ادامه می دهد.

نگاهش این را می گوید که زودتر می خواهد برود و ترجیح می دهد به جای نشستن در محیط سرسبز این شهرک، به دیوارهای سفید اتاقش زل بزند.

سن اش را نمی گوید اما می توان حدس زد که چندان هم جوان نیست.

پاهایش را روی هم انداخته و جوراب ضخیم زنانه اش خش خشی صدا می کند.

کتابی در دستانش هست و نامش را به سختی می خوانم: بی شعوری سر صحبت با همین مقوله باز می شود: کتاب قشنگیه ولی چندان با فرهنگ ما میونه ای نداره.

نظرش را درباره کتاب می گوید و باز سکوت می کند.

موهایش روی چشمانش افتادند و پوستش زیر آفتاب می درخشد و انقدر به سفیدی می زند که چشم را اذیت می کند.

خودش ماجرا را شلیک می کند و وقتی حرف می زند همانند تیری که به سوی مغزش نشانه رفته باشد صحبت می کند سریع و نامفهوم: پدرم مریض شد و افتاد گوشه خونه و خرج و مخارج درمانش کلی هزینه داشت.

من توی یک سالن آرایشگاه اپیلاسیون کار بودم و داشتم کلاس های دوره ناخن هم می رفتم.

با اوضاعی که در خانه پیش آمد، خرج خانه افتاد روی دوش من.

برادرم از خودم کوچکتر بود و تازه کلاس راهنمایی بود.

مادرم هم بیکار بود و اصلا شرایط را درک نمی کرد تا بلکه برود سرکاری و پول در بیاورد.

دائم از عموهایم توقع داشت که کمک کنند و آنها هم خودشان هشت شان گرو نه شان بود ولی تا جایی که توانستند کمک کردند.

این در آن در زدیم و دیدیم اگر خرج و مخارج را جور نکنیم، پدرم تا آخر عمر روی ویلچر می ماند.

نگاهی به آسفالت می اندازد و با گربه ای که پیشمان آمده بازی می کند.

در این لحظه شبیه هرچیزی هست جز کسی که ایدز دارد و این بیماری را از یک مشتری اش گرفته باشد.

در کیفش را باز می کند و چیزی جلوی گربه می ریزد و به من می گوید که خودش یک گربه ایرانی سیاه به اسم بنکی دارد.

عکس های گربه را در موبایلش نشان می دهد و آن را بچه اش خطاب می کند.

ساناز با توجه به بیماری و شغلی که دارد هیچ وقت به مادر شدن نمی تواند فکر کند.

گربه اش را تازه خریده و می گوید برخی مشتریانش بعد از دیدن گربه حاضر نبودند به خانه او بیایند مگر اینکه آن جانور در آنجا نباشد.

او اما گربه اش را بیشتر از این افراد دوست دارد و در این صورت قرار ملاقات را کنسل می کند.

می گوید این گربه تنها همدمی هست که دارد و حالا که مستقل شده و به تهران آمده، فقط برای خانواده اش پول می فرستد و حتی الامکان سعی می کند با آنها چشم تو چشم نشود.

ترغیبش می کنم تا ادامه داستان زندگی اش را بگوید و خوشبختانه حرف هایم می گیرد.

لب هایش را تر می کند و با نگاهی خرامان که مشخص است چندین ماه صرف یاد گرفتن آن کرده و لحنی خسته ادامه می دهد: اوضاع بی ریخت بود و سعی کردم سالن را دور بزنم و با مشتریانم روی هم ریختم که بروم منزلشان کارشان را راست و ریست کنم تا کمیسیونی به سالن ندهم.

صاحب کار اما بعد از مدتی فهمید و دعوایمان شد و در نتیجه از آنجا بیرون آمدم.

کار اصلی ام اپیلاسیون بود و یکی از مشتریانی که پیشم می آمد نامش مهسا و بچه کرج بود.

او زیاد به من سر می زد و لا به لای حرف هایش فهمیده بودم که کارش ماساژ دادن دیگران است.

زیاد پیگیر کارش نشده بودم اما خاطرم مانده بود که درآمد خوبی داشت و انعام خوبی هم به من می داد.

بارها به من می گفت اندامت و دستانت جان می دهد برای ماساژ دادن و سری بعدی که پیش او رفتم از او خواستم تا مرا جایی معرفی کند تا بروم توی کار ماساژ.

بیشتر بخوانید: ساناز نمی دانسته که ماساژ کنایه از چیست و وقتی که مشتری اش برای او ماجرا را توضیح می دهد، سرش گیج می رود.

او تا آن لحظه ذره ای تصور نمی کرده که می تواند چنین کاری را انجام دهد و سعی می کند که موضوع را فراموش کند، اما اوضاع نابسامان خانه در گوشش دائم زنگ می زند.

او هم مثل افراد دیگری که با آنها همکلام شدم، راه اشتباه را پیش می رود و به جای مسیر درست رفتن، پایش را در مسیری می گذارد که لغزش آن بی انتهاست.

ساناز تصمیم می گیرد که تنش را بفروشد: آن روزها روحم هنوز برای خودم بود و آن را به حراج نگذاشته بودم.

گرچه حالا که چند سالی از کار کردنم گذشته می توانم بگویم که روحم را هم فروختم.

مشتری ساناز هم مورد عجیبی بوده که حاضر نشده با من حرف بزند.

او دختری 22 ساله با وضعیت مالی خوبی بوده که صرفا از روی علاقه زیاد وارد این کار شده! دلیل کار کردن مشتری ساناز را نمی توانم درک کنم و ساناز هم با من هم عقیده است: نمی دانم دقیقا چه می گفت ولی حرفش این بود که علاقه به برقراری رابطه جنسی متعدد دارد و نمی تواند پای بند یکی باشد و در ابتدا محض تفریح وارد این کار شده ولی حالا این موضوع به حرفه اش بدل شده است.

مشتری ساناز، خود مشتریان مرد دیگری داشته و تصمیم می گیرد یک بار او را جای خودش بفرستد از ساناز درصد بگیرد: اینجوری برایش به صرفه تر بود.

بدون برقراری ارتباط و خطرات احتمالی و خستگی و… چند ده هزار تومانی به جیب می زد.

من نمی توانستم به هرکسی اعتماد کنم و از او خواستم که یک مشتری آبرومند برایم مهیا کند.

مردی که پیش او رفتم مرا در دفتر کارش ملاقات کرد و مدیر یک شرکت ساختمانی بود.

سن بالایی داشت و من با چشمانی بسته اولین ماموریتم را انجام دادم.

بعدها به مشتری ام گفته بود که نجابت این دختر را دوست داشتم.

امروز وقتی به کلمه نجابت فکر می کنم خنده ام می گیرد.

ساناز برای خودش حد و مرزی می گذارد و تصمیم می گیرد که این کار را تا چند ماه و فقط در شهرستان های اطراف تهران ادامه دهد: با خودم فکر می کردم اگر در تهران این کار را بکنم و ناگهان با مشتری روبرو شوم که او را می شناسم چه؟ مشتری ام تعریف کرده بود که برایش همین موضوع پیش آمده و به طور اتفاقی با یکی از اساتید دانشگاهی اش روبرو شده است.

نمی خواستم کسی از کارم چیزی بداند و به خانواده هم گفته بودم که ماسور زنان شدم و درآمدم کمی بهتر شده است.

تمام این محدودیت ها اما از ذهن او برداشته می شود و بوی پول کثیفی که به جیبش می رود او را خام می کند.

سیم اخر را زمانی می زند که تصمیم می گیرد سرویس ویژه ای را بگیرد و با یکی از مشتریان دو شبانه روز باشد: در این حالت باید نقش دوست دختر طرف را بازی کنیم تا اینکه صرفا یک هم خواب باشیم.

این موارد هزینه بیشتری را برای مشتری می اندازد و ما هم باید بازیگر قهاری شویم.

وقتی همان سرویس ویژه را قبول کردم دقیقا زمانی بود که روحم را هم همراه تنم فروختم.

تصمیم می گیرد سکوت کند و زندگی اش را مرور کند.

احتمالا به همان 48 ساعت فکر می کند که سمت کردان با دو تن از مشتریان چند روزی را سپری کرده و حرفه اصلی اش را انتخاب کرده است.

خودش نامش را حرفه می گذارد و زمانی که با او مخالفت می کنم که فاحشه گری حرفه نیست، سعی می کند با من وارد بحث شود: هر کاری حتی آدمکشی و فروش مواد هم برای فردی که درون آن است حرفه به شمار می رود.

تسلیم می شوم و مجبور هستم با او موافقت کنم.

ساناز از یک دانشجوی دارای شغل پاره وقت در سالن آرایشگاهی غرب تهران، تبدیل به فاحشه ای می شود که شبها در کرج کار می کند و روزها هم از خانه بیرون می زند و به یک کافه می رود و کتاب می خواند: نمی توانم روزها در منزل بمانم، باید الکی بگویم می روم دانشگاه.

اینکه ساناز چرا درس هایش را رها کرده برای خودش هم مشخص نیست: فقط یک ترم باقی مانده بود تا مدرک فوق دیپلم نرم افزار را بگیرم ولی درس و دانشگاه را رها کردم و بیماری پدرم را علت این موضوع می دانستم.

تمام مشکلاتی که برایم پیش آمد و هر آنچه که خودم را درونش غرق کردم به بهانه بیماری پدر بود و این بهانه برایم حکم کلاه شرعی داشت.

سعی می کردم خودم را قانع کنم که مجبور بودم این کار را بکنم و جامعه مرا بازی داد؛ غافل از اینکه من خودم، خودم را بازی دادم.

ساناز از معدود افرادیست که موقع حرف زدن با او متوجه می شوم که شخصا از چاهی که در آن افتاده پشیمان است و احتیاج به کمک دارد تا از آن خارج شود؛ کمکی که خودش می گوید حالا با وضعی که برایش پیش آمده خیلی دیر است.

وضعی که او از آن دم می زند همان بیماری مقاربتی ایدز است که حالا ویروسش تمام بدنش را گرفته است.

ساناز نمی داند این مریضی را از چه کسی گرفته چرا که مشتریان بسیاری بدون رعایت موارد بهداشتی با او آمیزش داشته اند.

او می گوید که توصیه مشتری اش که حالا تبدیل به همکارش شده را جدی نگرفته و در برخی مواقع قبول می کرده تا رابطه جنسی بدون رعایت موارد بهداشتی صورت بگیرد: تصورم این بود که مشتریانم آدم های متاهل هستند و به همین خاطر هیچ کدامشان بیماری ندارند.

سیستم کاری ام این بود که فقط با افراد متاهل و سن بالا سروکله می زدم تا از این بیماری در مصونیت بمانم؛ غافل از اینکه از یکی از همان ها این بیماری را گرفتم.

می گوید شروع شناختش با بیماری با استفراغ های بی مورد و سردردهای مزمن و عجیب و غریب بوده و بعدها سرفه های شدید هم به سراغش آمدند.

سرفه هایی که او می کرده بسیار بلند بودند و گلویش را می خراشیدند و اول فکر کرده که وارد یک حساسیت فصلی شده، اما بعدها که سرفه هایش ادامه یافته کمی نگران شده است.

علایم بیماری ایدز در هر کس یک جور است و در ساناز به این اشکال خودش را نشان داده ولی برایم تعریف می کند که در برخی افراد هیچ نشانه خاصی وجود ندارد.

ساناز تصمیم می گیرد که پیش دکتر برود و دکترها هم درد سرفه ها و سردرد او را یک سری بیماری های عجیب شناسایی می کنند: دواهایی که دادند هیچ توفیری نداشت و بی خود به من می گفتند که حساسیت فصلی دارم و یا تنگی نفس.

در نهایت به زور دوستش آزمایش ایدز هم می دهد و بار اول جوابش منفی در می آید ولی بنا به توصیه موسسه ای که در آن تست داده، چند ماه بعد هم تست می دهد و متوجه می شود که دچار بیماری ایدز شده است: در این فاصله چهل پنجاه روزه، من با چندین نفر بودم و احتمال اینکه ویروس را بدون آنکه بدانم به آنها هم منتقل کرده باشم هست.

این مساله مرا دیوانه می کند.

نگرانی اش برای دیگران بیشتر از نگرانی اش برای خودش است و با توجه به فعالیت شغلی که انجام می دهد، این خصوصیت اخلاقی اش برایم غیرمنطقی به نظر می آید.

ولی برایم علیت این موضوع را باز می کند: من ازم گذشته و اسیر شدم و به معنای واقعی گند زدم.

برای خودم چه نگرانی داشته باشم؟ ساناز زندگی اش را ته خط می بیند و باید به او ثابت کنم که اشتباه می کند.

مراکزی که به رایگان مشاور ه به بیماران ایدز می دهند را معرفی اش می کنم و درباره کمپین هایی که در این مکان ها برگزار می شود برایش توضیح می دهم.

با صبر و حوصله گوش می دهد اما در نهایت تیر خلاصی به من می زند: این ها را می دانم ولی با کاری که در حال حاضر می کنم، نمی خواهم با آنها روبرو شوم.

کاری که ساناز می کند؛ هنوز همان فاحشگی است.

ساناز بعد از اینکه فهمیده بیمار است چندین و چندین بار از او خواسته شده تا به مجموعه بیماران ایدزی بپیوندد.

خودش می گوید موسسه بیماری های مقاربتی هنوز هم پیگیر کارهای اوست ولی او سعی کرده تا خودش را از دست آنها گم و گور کند و تا حدی در این کار موفق بوده است: در زمان برقراری ارتباط جنسی با یک فرد مبتلا، احتمال درصد بسیار کمی (کمتر از سه درصد) وجود دارد که ویروس به فرد هم منتقل شود.

این احتمال در دریافت بیماری از مرد به زن کمتر هم می شود ولی همین یکی دو درصد، زندگی ام را سیاه کرد.

ساناز بعد از اینکه متوجه بیماری اش می شود به بهانه همخانه شدن با یکی از همکاران و مشتری گرفتن در خانه تصمیم به ترک خانه می کند و خودش را مستقل می کند.

خودش می گوید می ترسیده که بیماری به هر طریقی به آنها هم منتقل شود: می دانم که ایدز از بشقاب همدیگر غذا خوردن و این چیزها منتقل نمی شود، ولی در هر صورت من واهمه شدیدی داشتم تا مبادا کسی از خانواده کوچک وارد اشتباهی بزرگی که کردم بشود و با من به فعر این چاه فرو برود.

مدتی کار را رها می کند و با پس اندازش امورات خود را می گذراند تا اینکه به اصرار یکی از مشتریان ثابتش دوباره وارد جریان می شود: حالا به همه می گویم که ایدز دارم و به همین خاطرهم باید مراقبت های ایمنی را چندین برابر رعایت کنند.

عده ای شرایطم را قبول می کنند و عده ای هم نه.

اینکه چرا با وجود سنگی که به سرش خورده، هنوز به راه درست قدم نگذاشته، علامت سوال بزرگی را روی سرم ایجاد می کند.

با مطرح کردنش پی همه چیز را به تنم می مالم و موضوع را با او در میان می گذارم و جوابش را می شنوم: بعد از ابتلا به این بیماری، مطمئن بودم که دیگر جایی به من کار نمی دهند مگر دروغ بگویم و بتوانم بروم سر کار.

کار من مرا تبدیل به بازیگر خوبی کرده اما هنوز هم نمی توانم درست دروغ بگویم.

الان هم به هیچ کس جز مشتریانم نمی گویم که بیماری ایدز دارم، یک بار در منزل قبلی ام یکی از همسایه ها فهمیده بود و یکی شان زنگ زده بود 110 گزارش داده بود که همسایه ما ایدز دارد، بیایید ببریدش! به همین خاطر مجبور شدم جابجا شوم.

ساناز البته سعی خود را نکرده تا وارد یک کار آبرومندانه شود و تصور اینکه حالا به خاطر این بیماری نمی تواند هیچ کاری کند، دوباره به این بازی تن داده است.

این موضوع را برای او بازگو می کنم و سکوتی تحویلم می دهد که بسیار سنگین است.

سکوتی که با یک خداحافظی زیرلبی و صدای قدم های دور شدنش به اتمام رسید.

او در برابر دیدگانم ریزتر و ریزتر شد، همانطور که وجدان در درون قلبش همین مسیر را رفت و ریزتر و ریزتر شد.

ساناز بهانه های عجیبی را برای خود سمبل کرده و به کارش ادامه می دهد و غمی که درون چهره اش وجود دارد منشا مشخصی ندارد.

اینکه او برای چه غمگین است با توجه به سبک زندگی که انتخاب کرده می تواند صدها دلیل داشته باشد ولی مهمترین آن بدون شک بیماری ایدز است که ذره ذره او را به کام مرگ فرو می کشاند و او بیشتر از هرکس که فکر می کنم از مرگ می ترسد تا مبادا مجبور به دادن تاوان شود.

خودش می گوید نقش های متفاوتی را در کارش بازی کرده و بنا به تقاضای مشتریانش، در قالب کاراکترهای متعددی فرو رفته تا بتواند آنها را راضی نگه دارد اما هیچ کدام از این کاراکترها دختری نیست که خانواده اش را رها کرده باشد و کارش تا این حد پیرش کرده باشد.

این کاراکتر در اسارت سینه ساناز در آمده و کنار قلبی که ریز ریز شده، هر شب گریه می کند.

بیشتر بخوانید:
کلید واژه ها: آزار و اذیت - زندگی - داستان - جنسی - اجتماعی - سخنرانی - زیبایی - کتاب - اذیت - داستان زندگی - شرایط - تهران - جامعه - غرب تهران - روان - شروع - سفید - خانه - بی شعوری - انتظار - زنانه - هزینه - ویروس - نشستن - سفیدی - جوراب - فرهنگ - جوان - ناخن - عجیب

آخرین اخبار سرویس:
تبلیغ کلیه فروشی؛ ممنوع

رقص شمشیر ملک سلمان با پادشاه بحرین

آغاز کنگره جراحی خراسان

لاغرها در معرض بستری شدن در بیماستان

چند نفر خارجی برای درمان به ایران آمده اند؟

دندان درد در روزهای تعطیل ممنوع! لطفا اصرار نکنید!

نقش استرس در ایجاد و تشدید ام اس در دانشگاه تهران بررسی شد

ابلاغیه جدید وزارت بهداشت برای برخورد با متخلفان طب سنتی

چهره پنهانی که فضانوردان دوست ندارند دیده شود!

آمارهای متناقض، حلقه مفقوده ساماندهی مشکلات پرستاران

چه عواملی موجب ضعف حافظه می شوند؟

روش درمانی کاتترورید نوزادان در لرستان انجام شد

باور ها و عادت های اشتباه در پیشگیری از سرطان

معاون وزیر بهداشت مطرح کرد کنترل بیماری های غیر واگیر از اهداف اصلی و راهبردی حوزه بهداشت

سرانه تخت بیمارستانی در قم 1.9 به ازای یک هزار تن است

بهبود فضای فیزیکی مرکز خدمات جامع سلامت رشت در اولویت قرار گرفت

اطلاع از ایدز، درمان و کنترل آن را آسان تر می کند

رابطه لباس و عفونت واژن چیست؟

تمام آنچه می تواند علت خون در ادرار باشد + راه چاره

با دانستن این خواص بادمجان تغذیه تان تغییر خواهد کرد

علل و راههای درمان خون دماغ

راه های انتقال بیماری صرع

از بین بردن دلشوره و اضطراب

علت بیدار شدن های مکرر در نیمه شب

کاهش اضافه وزن با این ادویه

4غذای بسیار خطرناک که باعث مرگ می شوند!

بهترین راه های درمان گرفتگی گوش

بعد از پر کردن دندان چه بخوریم و چه نخوریم؟

خواص شلغم از زبان ابن سینا که تابحال نشنیده اید!

اگر بیشتر از8 ساعت می خوابید مراقب باشید

عوارض خطرناک ورزش کردن زیاد

رژیم کتوژنیک، رژیمی مناسب برای کنترل قند خون

آروغ زدن یکی از نشانه های دیابت است!

با حذف گوشت قرمز چه اتفاقی در بدن می افتد؟

دو کلمه ای که در زندگی زناشویی تان معجزه می کند

8راز ساده افرادی که اصلا مریض نمی شوند!

60 درصد مبتلایان ایدز از بیماری خود بی اطلاعند

چه عواملی موجب ضعف حافظه می شوند؟

باور ها و عادت های اشتباه در پیشگیری از سرطان

فعالیت 150 مرکز ترک الکل در کشور/ الکل هم مثل سایر مواد مخدر اعتیاد آور است

7 توصیه برای سرما نخوردن !

درمان شقاق مقعدی با عسل و چند راهکار خانگی دیگر

مصوبات نودمین نشست شورای آموزش پزشکی و تخصصی اعلام شد تغییر وضعیت رشته جراحی عروق از رشته فوق تخصصی به دوره فلوشیپ

60درصد مبتلایان ایدز از بیماری خود بی اطلاعند

استخدام دانشگاه علوم پزشکی کردستان (استخدام جدید)

استخدام دانشگاه علوم پزشکی مراغه (استخدام جدید)

سرانه تخت بیمارستانی در قم 1.9 به ازای یک هزار تن است

مشاهده برنامه های تلویزیونی تمرکز کودکان را ازبین می برد

آمارهای متناقض، حلقه مفقوده ساماندهی مشکلات پرستاران

افزایش بیماران دیابت در کلانشهرها

تبلیغ درخصوص فروش کلیه؛ ممنوع!

ادعای مهناز افشار تایید شد! + عکس

تبلیغ کلیه فروشی؛ ممنوع!

شیوع دیابت در ایلام کمتر از میانگین کشوری است

کتاب سالمندی در ادب پارسی منتشر شد

اطلاع از ایدز، درمان و کنترل آن را آسان تر می کند

زنانی که پس از زایمان افسردگی می گیرند

امضای پیش نویس تفاهم نامه ایران و ارمنستان در حوزه سلامت/همکاری مشترک دو کشور در حوزه پرستاری

چه عواملی موجب ضعف حافظه می شوند؟

عضو دفتر بهبود تغذیه جامعه وزارت بهداشت: روزانه چه قدر لبنیات بخوریم/ مکمل مورد نیاز برای ایرانی ها

رو سفیدی دانه سیاه

فرمول مقابله با بیماری در فصل سرماخوردگی

تشخیص آلزایمر تنها با یک آزمایش خون

تنوع در رژیم غذایی خطر ابتلا به سرطان پستان را کم می کند

صادرات 18 نوع ماده غذایی ممنوع شد

شیوع دیابت در ایلام کمتر از میانگین کشوری است

پایان ساخت پاراکلینیک بیمارستان روانپزشکی ابن سینا

بازدید معاون بهداشتی وزارت بهداشت از مرکز خدمات جامع سلامت شهری و روستایی مرجقل

تغییر وضعیت رشته جراحی عروق از رشته فوق تخصصی به دوره فلوشیپ

60 درصد مبتلایان ایدز از بیماری خود بی اطلاعند

تغییر در ساختار مغزی کودکان با خیره شدن بیش از حد به نمایشگرها

چه عواملی موجب ضعف حافظه می شوند؟

مطالعات نشان می دهد؛ مقابله با بیماری ام اس با مصرف آسپرین

60درصد مبتلایان ایدز از بیماری خود بی اطلاعند

املت سفیده تخم مرغ را با طعم و چاشنی های خاورمیانه ای

نخستین کنسرت کودکان مبتلا به سرطان در اراک برگزار شد نواختن آهنگ امید با دست های کوچک بیمار

ماسک خانگی برای درمان خشکی پوست در سرما

بدن ما به چند ساعت خواب نیازمند است؟

مدیتیشن را چگونه در خانه تمرین کنیم؟

کاهش وزن با ورزش برای افراد چاق

فعالیت 150 مرکز ترک الکل در کشور/ لزوم ادغام مراکز ترک الکل و اعتیاد

درمانهای خانگی برای افت ناگهانی فشار خون

تولید داروی ضد سرطان پوست از جلبک های جزیره قشم

تولید داروی ضد سرطان پوست از جلبک های جزیره قشم

7 نشانه تعریق زیاد زیربغل

روش های خانگی برای درمان آبریزش بینی کودکان

شرایط ایرانی ها در کمپ صربستان: گرسنگی، مشکل بهداشت و نظافت (+عکس)

خواب خود را با این فرمول غذایی بهبود ببخشید

چند روش ساده برای درمان سرفه های خشک

تولید داروی ضد سرطان پوست از جلبک های جزیره قشم

تبلیغ کلیه فروشی؛ ممنوع!/ پیوند کلیه در ایران از مرز 50 هزار پیوند گذشت

چه مواقعی مادر باید سزارین شود؟

خوابیدن طولانی مدت چطور باعث کابوس شبانه می شود؟

نخستین کنسرت کودکان مبتلا به سرطان در اراک برگزار شد نواختن آهنگ امید با دست های کوچک سرطانی

با مشکلات بیش فعالی کودکان چگونه برخورد کنیم؟

رنجی که بیماران سی اف علی رغم ادعای تحریم نشدن دارو می برند

تالاسمی ها نباید بابت دارو، پول بپردازند

مشکلات بیش فعالی کودکان چیست؟

فرمول غذایی برای بهبود الگوهای خواب

درمان بیماری ها با «سیر»

دلبرکان غمگین شهر من، روسپی های تهران چه می گویند؟ [بخش چهارم]

دلبرکان غمگین شهر من، روسپی های تهران چه می گویند؟ [بخش چهارم]