مطالب مرتبط:
وزیر آموزش وپرورش: استفاده از کتب و آزمون های آزمایشی در دوره ابتدایی را به شدت نهی می کنیم
باستان شناسان طبسی ها را به دوره مفرغ نسبت می دهند
گزارش فارس از نشست «رضاشاه و آزادی» وحشتناک ترین دوره تاریخی از نظر آزادی دوره رضاخان بود/رضاخان تنها یک مجری بود
صدها سکه مربوط به دوره روم باستان در ایتالیا کشف شد
باستان شناسان طبسی ها را به دوره مفرغ نسبت می دهند
5 + 1
یارانه ها
مسکن مهر
قیمت جهانی طلا
قیمت روز طلا و ارز
قیمت جهانی نفت
اخبار نرخ ارز
قیمت طلا
قیمت سکه
آب و هوا
بازار کار
افغانستان
تاجیکستان
استانها
ویدئو های ورزشی
طنز و کاریکاتور
بازار آتی سکه
سه شنبه، 22 آبان 1397 ساعت 00:362018-11-12سياسي

باستان گرایی صرفا مربوط به دوره رضاشاه نیست این نیاز مردمانی بود که به شدت تحقیر شده بودند


روان‎تحلیلگر و پژوهشگر فرهنگ گفت: باستان گرایی را نمی توان صرفا مربوط به دوره رضاشاه دانست.

این نیاز مردمانی بود که به شدت تحقیر شده بودند و احساس حقارت می کردند.

- به گزارش سایت قطره و به نقل از آغاز شد.

اما خیلی زود در جریان گفت وگو دریافتم که به جای این موضوع بهتر است به بحث جدی تر و اساسی تر تفکر فلسفی در ایران معاصر بپردازم.

دکتر صنعتی در این زمینه نکات مهمی گفت و با رویکرد روانکاوانه خود به ریشه های برخی گرایش های فکری در ایران معاصر پرداخت.

*** از آشنایی ایرانیان با روانکاوی و چهره برجسته آن یعنی زیگموند فروید، دیرزمانی می گذرد.

اگرچه این آشنایی با فراز و نشیب هایی همراه بوده و در دهه های نخست-لااقل- با کژتابی هایی همراه بوده است.

خوشبختانه در سال های اخیر به واسطه توجه مترجمان و مولفان به آثار و اندیشه های فروید و جریان فکری روانکاوی از میزان سوءتفاهم ها کاسته شده است.

برای مثال در سال جاری کتاب موسی و یکتاپرستی او با ترجمه صالح نجفی تجدید چاپ شده است و کتاب دیگری شامل گزیده ای از مقالات او در زمینه روانکاوی بالینی با عنوان کودکی را می زنند توسط مهدی حبیب زاده گردآوری و ترجمه و منتشر شده است.

بحث ما به رابطه روانکاوی فروید با فلسفه اختصاص دارد.

دغدغه فروید در اواخر قرن نوزدهم و سال های آغازین قرن بیستم که دوران سیطره گفتار علم جدید بود، چنانکه می دانیم، آن بود که حاصل تلاشش را به عنوان کاری علمی بشناسند و به همین دلیل، با وجود رگه های عمیق فلسفی، چندان بر ارتباط کارش با فلسفه تاکید نمی کرد.

در حالی که می دانیم آشنایی عمیقی با فلسفه داشت و بر فلسفه پس از خودش نیز تاثیر اساسی گذاشت.

نخست خواهشمندم زمینه فلسفی ای که در آن اندیشمندی چون زیگموند فروید ظهور و بروز می کند را برای ما ترسیم کنید؟ فروید از چه بستر فلسفی ای بر می آید؟ زیگموند فروید در وهله نخست یک عصب شناس(neurologist) و دانشمند(scientist) بود و مقالاتی علمی داشت و از مطالعاتش در این حوزه ها و کار کردن با پزشکانی چون بروئر و شارکو، توجهش به درمان هیستریا معطوف شده بود.

در نتیجه همین مطالعات بود که به کشف ناخودآگاه نائل شد.

بنابراین هدف فروید، علمی و بالینی بود، یعنی می خواست با کشف ناخودآگاه و پایه گذاری روانکاوی، بحث خود را از نظر علمی پیش ببرد.

او همچنین به کاربرد این علم برای درمان در کار بالینی نیز توجه جدی داشت.

همان گونه که بعد از او بخش عمده از کار روانکاوی به آن برنتانو بود که کتاب روانشناسی توصیفی (descriptive psychology) را نوشت.

شما فروید را فرزند مدرنیته خواندید.

اما می دانیم که او در کنار چهره هایی چون نیچه و داروین و مارکس جزو پایه گذاران نقد جدی از مدرنیته است.

آیا از این جهت می توان او را یک فرزند ناخلف خواند؟ خیر، من این تعبیر را نمی پذیرم.

نقد مدرنیته بخشی از خود مدرنیته است.

اساس مدرنیته خردورزی و عینیت (objectivity) و نگاه علمی به این جهان" و همچنین مساله اراده انسان است.

بر این اساس مدرنیته از ابتدا خودش را نقد کرده است.

نقد مدرنیته به معنای ضدیت با آن نیست.

پس این هر 3 فرزندان خلف مدرنیته بودند که در همان چارچوب نظری مدرنیته آن را نقد کردند.

اما آیا نقد فروید بنیان فکن نیست؟ بله، بنیان فکنی آن در مواجهه با دکارت است.

زمینه های مدرنیته از رنسانس(قرون پانزدهم و شانزدهم میلادی) شروع می شود و به روشنگری(قرون هفدهم و هجدهم میلادی) و فیلسوفانی چون کانت می رسد.

در اوایل قرن نوزدهم میلادی شاهد شکل گیری رمانتیسیسم و ایدئالیسم هستیم.

اما نمی توان رمانتیسیسم و ایدئالیسم را ضدمدرنیته خواند.

البته این جریان های فکری با روشنگری کاملا متفاوت هستند، اما وقتی آنها را در مجموع در نظر بگیریم، ذیل مدرنیته واقع می شوند.

آیا می توان گفت که هگل ضدمدرنیته است؟ او بزرگ ترین فیلسوف اید ه آلیست است.

اما نقد فروید به عقل خودبنیاد بشر که داعیه اراده و آگاهی تام دارد، زمینه ساز نقد جدی به مدرنیته است.

این طور نیست.

در یکی از کتاب هایی که قرار است منتشر کنم به اسطوره اندیشی و واقعیت گریزی می پردازم و به همین مساله پرداخته ام که فروید به آگاهی(consciousness) می پردازد و می گوید این امری بدیهی است.

در حالی که ما امروز می دانیم که خودآگاهی، امری بدیهی نیست.

بسیاری از فیلسوفان فیزیکالیست معاصر آگاهی و خودآگاهی را به چالش گرفته اند.

حتی تلاش دارند آن را از واژگان علمی حذف کنند.

اما آنچه فروید زیر سوال می برد، اصول مدرنیته نیست، اندیشه دکارتی است.

اندیشه دکارتی را نباید معادل مدرنیته گرفت.

درست است که اساس علم بعد از دکارت، عمدتا بر اساس اندیشه دکارتی است، یعنی اساس آن بر خودآگاهی بوده است.

بنابراین آنچه فروید به آن ضربه می زند، باور به خودآگاهی انسان است.

ما هنوز این باور را داریم، اگرچه خیلی هم مدرن نیستیم و در جامعه سنتی عمدتا پیشامدرن زندگی می کنیم.

اما باز هم در جامعه" ما یک باوری وجود دارد که گویی انسان به همه چیز خودش آگاه است.

الان اگر از یک فرد بی سواد هم بپرسید، می گوید من همه چیز خودم را می دانم.

کسی را می شناسید که بگوید نمی داند؟! آیا تفاوتی میان خودآگاهی فردی که در جهانی پیشامدرن زندگی می کند با خودآگاهی ای که دکارت می گوید، وجود ندارد؟ بله وجود دارد.

اما بحث من باور به این خودآگاهی است و اینکه انسان دوره پیشامدرن نیز شاید چنین باوری را داشته است که آگاهی دارد.

کمتر به فلاسفه و دانشمندانی برخورد می کنیم که بگویند من نمی دانم.

البته هست، مثلا این تعبیر مشهور که تا بدانجا رسید دانش من// که بدانم همی که نادانم .

اما این درک امری عام نبود.

عموم فکر می کردند که می دانند و آگاه هستند.

و شما معتقدید که فروید این درک عام را مورد نقد قرار داد؟ بله، فروید به خودآگاهی انسان ضربه زد.

همان گونه که داروین به برتر بودن انسان ضربه زد و کپرنیک مرکزیت زمین را مورد سوال قرار داد.

اینها باورهای همگانی در آن زمانه بود گرچه در واقع اسطوره های شبه علمی زمانه هم بودند، خود فروید می گوید که هر 3 به نارسیسیم انسان ضربه زدند، اینکه انسان خودش را مرکز و بهترین و والاترین بداند.

وارد کردن ناخودآگاه به ذهن، ذیل نقد تفکر دکارتی قرار می گیرد.

وگرنه به گونه ای همین مساله ناخودآگاه در فلسفه ایدئالیست ها یا رمانتیسیست های اوایل قرن 19 میلادی وجود نداشت؟ شوپنهاور معتقد بود که نقطه کوری وجود دارد و یکی از شاگردان شوپنهاور، کارل رابرت فون هارتمان (1842-1906م.

) فیلسوف آلمانی بود.

او در سال 1869 کتاب فلسفه ناخودآگاه را نوشت.

بنابراین حتی اصطلاح ناخودآگاه پیش از فروید وضع شده بود.

با توجه به آنچه گفتید، پس اهمیت فروید در چیست؟ اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم فلسفه اهمیت پیشین خود را از دست داده بود.

اینکه فلسفه بگوید که علم چه بکند یا نکند، اهمیت قبلی را نداشت.

بنابراین طرح مساله ناخودآگاه از جانب فیلسوفی چون هارتمان چندان اهمیتی نداشت.

فلسفه در نیمه دوم قرن بیستم اهمیت بیشتری یافت.

در ایران هم که نوعی فلسفه زدگی در دهه های اخیر به وجود آمده است.

منظورتان چیست؟ یعنی اهل فرهنگ ایرانی زیاد فلسفه می خوانند؟ خیر، یک نوع فلسفه شبه عرفانی که حکمت گونه است، خوانده می شود.

حتی هایدگر اگزیستانسیالیست و پدیده شناس با قرائت فردیدی- عرفانی خوانده می شود.

اما از دهه 1370 به این سو است که کتاب های فلسفی دست اول ترجمه شده است و افراد خیلی بیشتر فلسفه می خوانند.

قبلا در ایران چنین تمایلی به فلسفه خواندن وجود نداشت.

در پیش از یا انجمن فلسفه محدود می شد.

بقیه افرادی که در رشته های دیگر تحصیل می کردند، تمایلی به خواندن فلسفه نداشتند حتی خواندن فلسفه برای کسانی که در حوزه های علمیه سنتی کار می کردند، امتیاز محسوب نمی شد.

همین وضعیت شاید در زمان فروید نیز بود.

آقای دکتر، شما به نکته بسیار مهمی اشاره کردید، تا جایی که فکر می کنم اهمیت این بحث از بحث فروید و فلسفه بارها بیشتر باشد.

به همین خاطر با عرض معذرت از شما و خوانندگان، دوست دارم اگر اجازه بدهید، همین بحث اخیر را پیگیری کنم.

شما گفتید که در یکی- دو دهه اخیر است که توجه ایرانیان به فلسفه رونق گرفته است.

تحلیل من از این موضوع تاکنون این بوده است که شاید بتوان این توجه به فلسفه بعد از انقلاب را ناشی از ترومای انقلاب یعنی ضربه ای که انقلاب به آگاهی و وجدان ایرانی زد، دانست.

یعنی ضربه انقلاب باعث شد که نوعی خودآگاهی در وجدان ایرانی پدید آید و این پرسش را در ترازی فلسفی مطرح کند که ما چگونه ما شدیم و در جهان چه خبر است و .

یعنی می توان گفت ذهنیت ایرانی متوجه خلأ فلسفی خود شد و برای فهم آنچه رخ داده به فلسفه روی آورد.

آیا این ارزیابی را می پذیرید؟ آیا می توان این تبیین روانکاوانه را برای توجیه اقبال عموم جامعه به فلسفه در 3 دهه اخیر ارایه کرد؟ به نکته مهمی اشاره کردید.

بله.

البته من فکر می کنم این تروما پیش از انقلاب رخ داد.

یعنی تروما از همین دپارتمان فلسفه دانشگاه تهران شروع می شود یا حتی خیلی پیش تر از آن در زمان قاجارها که به آن اشاره ای خواهم کرد.

در گفت وگویی که اخیرا راجع به بحران فرهیختگی در دانشگاه ها داشتم به این مساله پرداختم.

تحولاتی در دهه 1320 و پس از اشغال ایران توسط متفقین رخ داد.

تحولات دانشگاهی و آکادمیک ایران نوین، در سال 1313 یعنی نیمه دوم ایرانی است.

در این تردیدی نیست.

ولی با انقلاب مشروطه و رویارویی ایرانیان با فرهنگ فرنگی که اساسش مدرنیته، یعنی خردورزی و شک و واقعیت بینی و گفتمان انتقادی بود، فاصله تحصیلکردگان با عرفان زیاد شد.

چون عرفان اساسش، تجربه شهودی، یقین و ایمان و گریز از خردورزی و عینیت به معنای مدرن آن بود بنابراین کم کم از تاثیر تجربه های صوفیانه بر روشنفکران کاسته شده بود.

گرچه هنوز به اشعار فارسی دلبستگی داشتند ولی تلاش می کردند، آن اشعار عرفانی با محتوای ملکوتی را به زبان زمینی تفسیر کنند! کما اینکه هنوز هم چنین تمایلی بسیار رایج است.

اما کاری که هانری کربن می کند این است که عرفان را از سطح عمومی به سطح تحقیقاتی(scholarship) و دانشگاهی(academic) برمی کشد.

بنابراین بخش دیگری از روشنفکران ما جدا از آنها که چپ بودند و دور و بر مارکسیسم لنینسم و استالینیسم گرد آمده بودند، حول و حوش هانری کربن و فلسفه اشراق گرد آمدند.

آیا تقابلی هم میان این دو جریان بود؟ بله، آن تفکری که هانری کربن تقویت می کرد، به گونه ای در مقابل آن جریان مارکسیستی قرار می گرفت.

یعنی همان گونه که مارکس می گفت کارگران جهان متحد شوید، هانری کربن نیز می گفت مشرقیون زمین متحد شوید.

به این ترتیب انگار این دو جریان به شکل دو ایدئولوژی در مقابل هم قرار می گرفت.

در حالی که می دانیم هیچکدام از پیروان این دو نحله، ایدئولوژیک بودن باورهای خود را به معنایی که باورهای جزمی است، نمی پذیرند! به هر حال، هانری کربن یک هویت شرقی که دارای معنویت و اخلاق بود را در مقابل هویت غربی مدرن مطرح می کرد که از اخلاق" و معنویت تهی شده بود.

پس، حلقه کربن در پی معنویت گمشده ای بودند که اومانیسم و مدرنیته آن را از فرهنگ مسیحیت غربی جدا کرده بودند و غرب در غربتی گرفتار آمده بود که کربن راه نجات آن را در حکمت اشراق می یافت.

آیا می توان گفت که یک معنای دیگر این تقابل این بود که در اندیشه چپ، برابری خواهی و یکسان طلبی بود، اما در اندیشه ایرانشهری که کربن بر آن تاکید می کرد، کماکان آن نگرش سلسله مراتبی که در راس آن شاه آرمانی قرار گرفته، وجود داشت؟ بله همین طور است.

او در آن سخنرانی بر اسطوره هایی چون کیخسرو تاکید می کند.

کیخسرو از دید او شاه آرمانی است.

نقطه تاکید مهم دیگر کربن که روشنفکران آن زمان را مجذوب و مسحور می کرد، این بود که می گفت آنجا که هایدگر به بن بست می رسد، سهروردی آغاز می شود.

این برای روشنفکر ایرانی که برای قرن ها هیچ سهم آورد یا مساهمتی(contribution) در تمدن" جدید نداشته، بسیار جذاب است.

یکی از غرب آمده و سهروردی را به عنوان راهگشای بن بست های اندیشگی هایدگر معرفی می کند.

بنابراین می توان دید که چرا کربن چنین جذابیت های زیادی داشت و در نتیجه روشنفکران بسیاری حول و حوش کربن گرد آمدند که در آغاز در دپارتمان فلسفه دانشگاه تهران بودند و در سال های بعد با حضور فردید سپس سید حسین نصر و دیگران در دهه 40 به اوج رونق خود رسید.

یعنی نوعی کربنیسم در مقابل مارکسیسم شکل می گیرد که این کربنیسم به دنبال یک هویت یگانه است، یک هویت یگانه شرقی یا یک هویت یگانه ایرانی که می بایست در مقابل غرب و مدرنیته قرار بگیرد.

نهایتا هم از دل آن غربزدگی و افکار ضد مدرنیته دهه 1340 و بازگشت به خویشتن و آنچه خود داشت و در غربت غرب و آسیا در برابر غرب بیرون می آید.

اما این دو جریان یک شباهت نیز دارند.

یعنی هر دو تقلیل گرا هستند.

جریان چپ، تفکر را به یک ایدئولوژی مارکسیستی لنینیستی تقلیل می دهد و جریان کربنیسم(به تعبیر شما) سویه ای واپس گرا دارد.

یعنی در هر دو فلسفه به معنای اندیشه انتقادی وجود ندارد.

دقیقا چنین است.

اشاره کردم که هر دو سرشتی ایدئولوژیک دارند و ایدئولوژی جلو اندیشه انتقادی را می گیرد و راه آن را می بندد.

همه چیز از پیش ساخته و اندیشیده شده است البته یکی اساسش علمی است و در دیگری ساختار اسطوره ای بسیار بارز است ولی در هر دو، اندیشه انتقادی مثل بدعت در مذهب مطرود است.

گرچه در هر دو انتقاد از دیگری و غیرخودی، مهم ترین ابزار جذب پیروان است.

ولی همان گونه که گفتم هیچکدام از پیروان این نحله ها و مسلک ها سرشت جزمی باور های خود را نمی پذیرند.

پس به همین خاطر است که می توان گفت پیش از انقلاب فلسفه ورزی به معنای جدی کلمه نداشتیم.

بله، اما به هر حال انجمن حکمت و فلسفه و گروه فلسفه دانشگاه تهران پیش از انقلاب بنا شدند.

حتی نظام شاهنشاهی نیز از جانب فرح به خصوص فیلسوف مورد توجهش سیدحسین نصر به فلسفه به معنای حکمت و عرفان اسلامی توجه می کرد.

سیدحسین نصر همه جا بود و از نظر فرهنگی بسیار با نفوذ بود.

فقط این نبود که اواخر رییس دفتر فرح بشود.

از پیش از آن رییس دانشگاه آریامهر بود و پست های دیگری داشت و حضور بسیار پررنگی در همه سازمان های فرهنگی و آموزش و در تمام سیستم آموزش عالی ایران حضور داشت.

در واقع مهم ترین معمار فرهنگی دهه 40 و 50 در ایران سیدحسین نصر است که بقیه زیر چتر حمایت او فعالیت داشتند.

او رابط بین علامه طباطبایی و هانری کربن بود و در مصاحبه های اخیرش به جنبه هایی از حمایت های خود از روشنفکران فعال آن زمان اشاره می کند.

اما فلسفه به معنای انتقادی نبود.

قطعا چنین است.

زیرا سیدحسین نصر یک اسلام شناس به شدت محافظه کار(conservative) است.

او همه کاره دپارتمان فلسفه دانشگاه تهران بود.

خود سیدحسین نصر انسانی بود که تحت تاثیر کربن هم بود.

فردید هم چنین بود.

بقیه نیز چنین بودند.

حتی داریوش شایگان کسی بود که بعد از انقلاب در تفکرش تجدید نظر اساسی کرد و به عقیده من کمک بسیاری کرد تا آن نوع نگاه که به نظر فلسفی می رسید، اما در واقع فلسفه ورزی نبود و بیشتر حکمت و عرفان بود، قوت پیدا کرد.

آن دیدگاه در اصل نوعی عرفان اسلامی به علاوه نوعی شرق زدگی بود.

یعنی باور داشتند به اینکه هویت ثابت و یگانه است، انگار در زمانی یک هویت ایرانی مثل یک تاثیر گرفته ایم.

یا از فرهنگ های دیگر و چه به آنها داده ایم.

ولی همه چیز ریشه نیست, تنه و شاخسار و گل و میوه هم مهم است.

در آن زمان توجه به ریشه ها یک پدیده جهانی شده بود.

گفتید که این آگاهی در کسانی که در آن روزگار به فلسفه می پرداختند، وجود نداشت.

اما در نویسندگانی مثل صادق هدایت شاهدیم که اگرچه متوجه خاستگاه های هویت ایرانی هست اما از نگاه انتقادی به آن نیز غافل نیست.

اتفاقا من هدایت را دقیقا به همین دلیل انتخاب کردم.

هدایت دو دوره فکری دارد، البته شاید بتوان گفت سه دوره.

دور اول او تا سال های 13-1312 ادامه پیدا می کند.

در دوره اول او هم جزیی از گروه باستان مداران است.

تحت تاثیر کسانی چون ذبیح بهروز و پیرنیا و پورداود، کتاب هایی چون مازیار و پروین دختر ساسان و قصه انیران و .

را می نویسد.

در آن دوره محققانی چون پورداود و مقدم و بهروز و دیگران تحقیقات وسیعی در اوستا و فرهنگ ایران باستان کردند و پژوهشگران مهم و ارزشمندی بودند.

بنابراین قصد من این نیست که ارزش کار آنها را زیر سوال ببرم.

اما بحث من باور شکوهمندانه به تمدن باستانی است که باید مورد نقد قرار بگیرد.

همانطور که قرار نیست غربی ها در زمان هومر زندگی کنند.

مگر غربی ها پذیرفتند که همیشه افلاطونی و ارسطویی بمانند؟ خیر، آنها از افلاطون" و ارسطو استفاده کردند و بعد آنها را به نقد کشیدند و فلسفه زمانه خودشان را بنا کردند.

بنابراین آن تمایل به اینکه ما را در گذشته تثبیت بکند با هر عنوانی که می خواهد صورت بپذیرد، باید نقد کنند، خواه عنوانش ایرانشهری باشد یا کربنی باشد یا نامش را فلسفه اشراق بگذاریم یا شیوه زندگی کوروش کبیر.

من منتقد هر اندیشه ای هستم که بخواهد ما را در گذشته تثبیت کند و پویایی را از ما بگیرد و بگوید که شما تغییرناپذیر هستید و تغییرناپذیر بودن خوب است زیرا ناب است و خالص است.

این ادعای ناب گرایی و خلوص گرایی و ذات مداری را باید نقد کرد.

واژگانی جذاب برای توصیف آن به کار می برند که برای جوانان جذاب است.

در حالی که همیشه خالص و ناب بودن، لزوما نه واقعیت دارد و نه مطلوب است.

اندیشه های ذات مدارانه آنها را به این باورها رسانده بود.

یعنی شما می گویید هدایت در دوره یا دوره های بعدی بود که منتقد این باستان گرایی شد.

بله.

از سال 1313 که تقریبا حدود 1934 میلادی است، یعنی تقریبا از شروع قدرت گرفتن حزب ناسیونال سوسیالیست(نازی) در آلمان شاهد این تغییر در هدایت هستیم.

در کتاب هشتاد و دو نامه هدایت به حسن شهید نورایی درمی یابید که او انسان کنجکاوی بود.

امتیاز او بر همگنان خودش و در دوره خودش همین کنجکاوی و هوشمندی بود.

آنها یا مسحور ایدئولوژی مارکسیستی بودند یا به باستان گرایی و عرفان زدگی گرایش داشتند.

برخی نیز مثل مجتبی مینوی و سعید نفیسی و فروزانفر و.

مشغول تتبعات ادبی در مواریث عرفانی گذشتگان بودند.

البته در آن زمان یعنی در دهه 1300 هنوز کربنیسم مطرح نشده بود و روشنفکران ایرانی نمی دانستند که فلسفه اشراقی چه ربطی به ایران باستان دارد.

همچنین آن روشنفکران مثل هدایت کنجکاو نبودند.

در حالی که هدایت که به ناسیونالیسم ایرانی و آریایی توجه پیدا کرده بود به یک باره در فاصله کوتاهی متوجه نوع دیگری از ناسیونالیسم شد که در غرب در حال رشد بود و در آلمان طرفداران بسیاری داشت.

بنابراین به دوستش نامه می نویسد که برای او کتاب در این باره بفرستد.

از نظر من آنجاست که متوجه می شود از دل این ملی گرایی باستانی مدار چه نتایجی ممکن است پدید آید.

این تحلیل من از تحول هدایت است و معتقدم به این طریق می توانیم تغییر تقریبا ناگهانی هدایت را توضیح دهیم وگرنه فهم این دگرگونی اندیشگی بسیار دشوار می شود.

یک دفعه از باستانی مداری تند و تیز رمانتیک ضد عرب و ضد مغول و ضد ترک و.

به یک منتقد ناسیونالیسم ایرانی در بوف کور بدل می شود.

من در کتابم اشاره کرده ام که برخلاف آنچه برخی تحلیل گران دیگر بوف کور تصور کرده اند.

این روایت مربوط به این 14 قرن نیست، تحلیل های آنها عمدتا در واکنش به 4 دهه اخیر و بیشتر تحلیلی برون متنی و سیاسی است! در حالی که هدایت چنین ننوشته.

اشارات نمادین و استعاری مانند 2 قرون و 4 عباسی ارجاع به تاریخ دارد.

یعنی او راجع به 2400 سال و 2500 سال حرف می زند، درباره 1 قرون و 4 عباسی حرف نمی زند که بگویم منظور 1400 سال است.

وی تا زمانه خودش کل این تاریخ 2400 ساله را خنزرپنزری می بیند.

خنزرپنزری بودن، یعنی منسوخ بودن این تاریخ نخ نما شده.

شاهکار هدایت این بود که قصه ای نوشت که ساختار خود قصه اسطوره ای است.

ساختار قصه بوف کور اسطوره ای است، اما یک اسطوره ضد اسطوره و یک اسطوره اسطوره کش است.

آنجا می بینید که در جاهایی از روایت به اجداد بیابانگرد و چنین و چنان خودش حمله می کند.

آدم حیرت می کند که او 3 سال قبل مازیار و پروین دختر ساسان می نوشت.

چه شد؟ به نظر من این شکاف را آن نامه پر می کند.

او در این نامه می خواهد بداند که ناسیونالیسم وقتی از حالت مفهوم وطن پرستی(patriotism) به ملت داری افراطی برسد، چه خواهد شد.

هدایت در سال 1330 خودکشی کرد و در آن زمان جنبش ملی به رهبری مصدق بود.

اما آن قدر با ناسیونالیسم باستان مدار مشکل پیدا می کند که فکر می کنم دیگر زیر بار این نوع ناسیونالیسم نرفت.

بنابراین هم به این دلیل و هم به این علت که هدایت راه رسیدن جامعه ایران به مدرنیته را گفتمان نقادانه می دانست، در میان روشنفکران معاصر ما جایگاه ویژه ای دارد.

بخشی از گفتمان نقادانه نیز نقد علمی و نقد فلسفی و بخش دیگر آن نقد باورهای خرافه ای و اسطوره ای است.

هدایت نیرنگستان را می نویسد.

گرچه می دانیم که هدایت بسیار به اسطوره ها و افسانه ها و فرهنگ عامیانه علاقه داشت و می دانست که باید آنها را گردآوری و تفسیر و از آنها نگهداری کرد.

اما همزمان می دانست که قرار نیست ما با آن افسانه ها زندگی کنیم، بلکه باید از آنها نگهداری کنیم، همان گونه که از اشیاء موزه ها باید نگه داری کنیم.

از هدایت به عنوان نمونه روشنفکر استثنایی که متوجه اندیشه انتقادی است، عبور کنیم.

ما دیگر چنین چهره ای را نمی بینیم.

در سال های میانی دهه 1350 چهره هایی چون شاهرخ مسکوب و مصطفی رحیمی را می بینیم.

البته شاید بتوان گفت این چهره ها نیز بعدا متوجه بت های ذهنی شدند.

در کل چنانکه در بدو امر مطرح شد، بعد از انقلاب بود که توجه به فلسفه رونق گرفت.

اما سوال این است که آیا این رونق توجه به فلسفه، نوعی التیام جویی روانی نیست یا نوعی خودآگاهی است؟ من سال 1388 در نقد روشنفکران دهه 1340 گفته ام که ما یک نسل جدید روشنفکر داریم که بعد از جنگ پا به عرصه گذاشته است.

به درستی گفتید که بعد از ترومای انقلاب و جنگ، ناگهان روشنفکران متوجه شدند که مشکل و نقصان و کمبودی در تفکر روشنفکران پیش از انقلاب وجود داشت.

من پیش از انقلاب در دهه 1340 دانشجوی پزشکی بودم و بین سال های 1342 تا 1349 در دانشگاه تهران درس می خواندم.

در آن زمان اگر دانشجوی پزشکی کتاب فلسفه می خواند، کسر شأن تلقی می شد! ضمن آنکه کتاب های فلسفی هم که وجود داشت به شدت محدود بود و ترجمه های بدی داشت، آثار هم معمولا دسته سوم- چهارم بود.

ما کمتر کتاب فلسفی جدیدی داشتیم که بتوانیم به زبان فارسی بخوانیم.

روشنفکر دهه 1370 و نسل جدید روشنفکران از این حیث با ادوار پیشین تفاوت اساسی دارد.

اولا به کاستی های اندیشگی روشنفکری دهه 1340 و 1350 آگاهی دارد.

روشنفکرانی که به اندیشه های شبه فلسفی باور داشتند و با شدت و حدت به آن اصرار می ورزیدند و به آن عمل می کردند و بر اساس آن زیر چتر غربزدگی با اصول اساسی مدرنیته که دمکراسی از دل آن بیرون آمده بود به خصومت می پرداختند و به شکل پارادوکسیکال ذیل چتر دموکراسی خواهی با استبداد مبارزه داشتند در حالی که خود باورهای جزمی داشتند! این معضل اندیشگی دهه 40 بود! در دهه 1360 هم دانشگاه پاکسازی شده بود و برخی از اساتید خانه نشین شده بودند و برخی نیز شده و من او را به جهت صداقتش بسیار دوست داشتم و دارم.

اما به هر حال آن همت لازم برای نشر را نداشت.

اما بقیه کسانی که در همان سال ها مشغول به کار شدند، موفق شدند.

البته ابتدا بسیاری از ناشران حاضر به چاپ این قبیل آثار نبودند و می گفتند این کتاب ها خواننده ندارد و این آثار فروش ندارد.

اما از اوایل دهه 1380 کار این آثار رونق گرفت و نهضت خودجوش ترجمه پا گرفت و کارساز شد.

البته همان طور که گفتید از اوایل دهه 1370 ترجمه این آثار شروع شده بود.

مثلا ارغنون نمونه موفقی در این زمینه است یا نشر مرکز.

ارغنون توسط وزارت ارشاد حمایت می شد و به بخش خصوصی ربطی نداشت.

نشر مرکز هم محدود بود.

ناشرانی مثل نی هم تازه در اواخر دهه 1370 پا به عرصه گذاشتند.

به هر حال جوانه های این نهضت در دهه 1370 زده شد و کتاب های فلسفی دسته اول ترجمه و منتشر شد.

مثلا برخی آثار کانت مثل نقد قوه حکم ترجمه و منتشر شد و مترجمان خوبی مثل رشیدیان و آشوری و فولادوند و پرهام و بدره ای به ترجمه آثار فلسفی پرداختند ضمن آنکه چهره های جوان تر نیز به ترجمه روی آوردند و آثار فلسفی پسامدرنیته را ترجمه کردند.

یعنی یک نوع خودآگاهی فلسفی پدید آمد؟ به نظر من بهتر است بگوییم در دهه های 1370 و 1380یک نوع خودآگاهی فرهنگی پدید آمد نسبت به اینکه گویی ما راه را درست نرفته ایم.

مثلا داریوش شایگان از دهه 1370 به نقد خودش پرداخت و آثاری چون انقلاب مذهبی چیست؟ و نگاه شکسته را نوشت و به نقد اندیشه های خودش پرداخت.

یا پژوهشگران و تاریخ نگارانی مثل هما ناطق به نقد تاریخ نگاری خود و پیش از خود پرداختند.

همه این رخدادها با هم جمع شد و آن خودآگاهی فرهنگی از نیمه دهه 1370 به بعد را پدید آورد.

در آنجا بود که ما به تدریج تغییر و تحولاتی در اندیشه روشنفکران و اهالی فرهنگ می دیدیم.

خود من به خاطر دارم وقتی سال 1365 به ایران آمدم و تلاش داشتم که به مساله اساسی فروید و روانکاوی برگردیم با مقاومت های بسیار شدیدی مواجه شدم.

من رییس بیمارستان روزبه و مدیر گروه روانپزشکی دانشگاه تهران شدم و قاعدتا باید قدرتی می داشتم که روانکاوی را وارد روانپزشکی کنم اما نمی شد.

زیرا یک مقاومتی در میان روانپزشکان وجود داشت، علاوه بر آن مقاومت شدید چپ گرایان در مقابل روانکاوی وجود داشت.

هنوز چپ ما تحت تاثیر مارکسیسم لنینیسم و استالینیسم بود و می گفت، روانکاوی توجه به فردگرایی دارد و فاسد است و.

از سوی دیگر تحت تاثیر دکتر شریعتی و مقاله اش راجع به زن، اتهاماتی به روانکاوی وارد شده بود.

پیش از انقلاب هم که با دو خوانش سیاسی از یک سو و خوانشی عرفانی از سوی دیگر از اندیشه روانکاوانه روبه رو بودیم که هر دو تحریف شده بود.

بنابراین از هر طرفی که می خواستیم حرکت کنیم، معضلی وجود داشت و یا مورد اتهام بودیم.

به همین دلیل بعد از 5-4 سال که در دانشگاه تهران بودم، نامطلوب قلمداد شدم و این نگاه تا چند سال پیش از بازنشستگی همچنان ادامه داشت.

جالب است که اخراجم هم نمی کردند و نمی دانم چرا؟! به هر حال از همان سال های نخستین بازگشتم و روبه رو شدن با مقاوت خواص تصمیم گرفتم که اندیشه روانکاوانه را با تحلیل فرآورده های فرهنگی به حوزه عمومی ببرم.

البته از پیش تر علاقه بسیاری به مباحث فرهنگی داشتم، از پیش نمایشنامه هم نقد می نوشتم و .

اما وقتی به ایران بازگشتم روانپزشک بودم و کار روان درمانی و روانکاوی می کردم و می خواستم این حوزه نضج بگیرد.

زیرا فکر می کردم این نگاه روانکاوانه می تواند به جامعه بعد دیگری بدهد و می تواند نوعی نگاه تحلیلی را به وجود بیاورد.

همان طور که در ابتدا اشاره کردید، همان گونه که غربی ها با تحلیل فرهنگ خودشان توانستند آن را نقد بکنند و از دل آن نقد بود که مدرنیته و تمام تحولات مدرنیته و حتی پست مدرنیته به وجود آمد، ما هم باید این کار را می کردیم.

فرهنگ یونانی 500 سال تحت تاثیر فرهنگ هومری بود و با آن زندگی کرد تا زمان سقراط و افلاطون که دوره دیگری پدید می آید سپس دوره تراژدی به وجود می آید و بعد از آن قرون وسطی می شود و در ادامه رنسانس و سپس روشنگری و .

داشتند.

یعنی دوره های مختلفی را از سر گذرانده اند.

اما هنوز هم فرهنگ هومری را نقد می کنند.

آیا ما جرات داریم که بر شاهنامه نقد بنویسم؟! آیا جرات می کنیم بر حافظ نقد بنویسیم؟! خیر! زیرا شاهنامه و دیوان حافظ و مثنوی معنوی برای مردم ایران مقدس هستند! این طور نیست؟! من باید یک جا بتوانم این حرفم را بزنم که چرا نمی شود، شاهنامه" و حافظ و مولوی و عطار را تحلیل نقادانه کرد؟ سانسور روشنفکری ما گاه سختگیرتر تر از سانسور حکومتی است! واقعا کسی جرات نمی کند به این آثار نقد اساسی بنویسد.

وقتی که گروه پژوهشی روانکاوی در فرهنگستان هنر برپا شد- البته بعدا با تغییراتی که در فرهنگستان هنر" پدید آمد، همه این گروه های جدید نیز برانداخته شد- اما در انتها همایشی برگزار کردیم و در آن همایش به تحلیل کین خواهی کیخسرو پرداختم.

مقاله ام را با ترس و لرز خواندم.

زیرا فکر کردم اگر کیخسرو و کین خواهی او را تحلیل کنم، این طور برداشت خواهد شد که شاهنامه را زیر سوال برده ام.

در حالی که چنین نبود.

حرف من این بود که فردوسی فقط یک شاعر نبود، بلکه یک نگاه فرهنگی بسیار ژرف داشت و می توانست هم جامعه شناسانه و هم روان شناسانه فرهنگ زمانه خودش را در شاهنامه بازتاب دهد و مای امروز را آگاه کند به اینکه آن زمان، یعنی زمان فردوسی و مردمان ایرانی زمان او، چگونه می اندیشیدند و زندگی فرهنگی و زبان شناسی شان چگونه بوده است.

کین خواهی و انتقام در آن فرهنگ چه نقشی داشته است؟ این یکی از نمونه هاست.

تحلیل من بازتابی نداشت.

محترمانه مانند غالب اوقات با سکوت روبه رو می شوی! بحث من این بود که آیا این نگاه به من در این زمانه کمک می کند که ببینم این کین خواهی هنوز ادامه دارد یا ندارد؟ متاسفانه دارد.

اگر فرهنگ ما به تعبیر داریوش شایگان بر شعر استوار است و به نظر من شعر ما بر عرفان استوار است، هانری کربن هم می گوید که کیخسرو آن شاه آرمانی است، پس آیا من حق دارم بپرسم که چرا این انسان کامل این اندازه کین خواه بوده است؟ و نه فقط کیخسرو بلکه کیکاووس و فریدون چنین هستند.

یعنی در این هر سه کین خواهی هست.

حتی یکی از این سه ایزد را سپاس می گوید که به او یک فرزند ابرکینه داده است! واژه ابرکینه را ببینید! (که از تخم ایرج یکی نامور/ ببینم ابرکینه بسته کمر) شما امروز کتاب ماکس شلر را با عنوان کین توزی می خوانید و می دانید که کین توزی یعنی چه؟ به همان معنایی که نیچه نیز می گوید.

اما این کین توزی در فرهنگ ما حضور پیگیر و سمجی داشته است بنابراین کفایت نمی کند که ما کتاب ماکس شلر را ترجمه کنیم، بلکه باید با توجه به آن روی فرهنگ خودمان کار کنیم.

حرف من از ابتدا این است که یک بخشی از کار ما وارد کردن ترجمه آثار دسته اول مدرن است و این کار بسیار ارزنده ای است.

اما کار مهم دیگر ما این است که با فرآورده های مدرنیته و نگاه مدرن که یکی از صورت های آن نگاه روانکاوانه است، بتوانیم فرهنگ خودمان را نقد و تحلیل کنیم.

چه کسی قرار است فرهنگ ما را تحلیل بکند؟ نیکلسون؟ هانری کربن؟ ما خودمان باید این کار را بکنیم.

اگر آنها این کار را بکنند، البته روی سرمان می گذاریم، اما اگر مصطفی رحیمی و شاهرخ مسکوب این کار را بکنند، توی سرشان می زنیم.

البته باید کار مسکوب و رحیمی نیز ارزیابی و مقایسه شوند و مثلا نوع نگاه شان به اسطوره و تفاوت این نگاه ها را در نظر داشت.

نوع نگاه جلال ستاری و مهرداد بهار و مصطفی رحیمی و .

به اسطوره با یکدیگر متفاوت است.

من آثار آنها را خوانده ام و می خوانم بنابراین باید آثار آنها را خواند و ارج گذاشت و نگاهشان را دریافت.

الان از اوایل دهه 1370 بیش از دو دهه می گذرد.

یعنی ربع قرن از آن پیدایش خودآگاهی فرهنگی گذشته است.

به نظر شما دستاورد این خودآگاهی فرهنگی چیست؟ من در همان گفت وگویی که با آقای سیروس علی نژاد درباره روشنفکران داشتم، مطرح کردم که به این روشنفکر نسل نو یعنی روشنفکری که از نیمه دوم دهه 1370 رشد یافته بسیار امیدوارم.

من کاری به وضعیت ایران که به سنگلاخ افتاده ندارم.

این یک مساله دیگری است و نتیجه نگاه دیگری است.

اما آن دستاوردی که ما از همین کارهای دهه 1370 داریم، بسیار مهم است.

البته خودم تحلیل فرهنگی را پیش از دهه 70 شروع کردم ولی تحلیل از همین بستر آغاز می شود.

مثل بحث مرگ" اندیشی که مطرح کردید.

بله، مساله فرهنگ مرگ بسیار مهم است.

جامعه ای که این اندازه مرگ اندیش شود، به نوعی انسداد فرهنگی می رسد.

وقتی من ترس از مرگ دارم، تلاش می کنم برای رهایی از آن کاری بکنم.

اما یک زمانی هست که مرگ طلب می شوم.

یک وقت اصلا فکر می کنم زندگی روی زمین و زندگی زمینی تماما نقش و نگار است، همه پوچ است، همه هیچ است و با اتکا به این سخن که نباید به آنچه فناپذیر است، دلبسته باشیم، بگوییم که نباید هیچ کاری در این دنیا بکنیم.

در نتیجه به همین عقب ماندگی می رسیم.

مدرنیته ای که فروید در آن به دنیا آمد و پرورش یافت، مدرنیته ای بود که به این فلسفه اعتقاد داشت که انسان می تواند این جهان را تغییر بدهد و مدرنیته این جهان را تغییر داد.

البته طبیعت را تا حدودی نابود کرد.

ما می توانیم آن را نقد کنیم.

اما نمی توانیم این همه پیشرفت مدرنیته را نادیده بگیریم.

نمی توانیم نادیده بگیریم که میانگین عمر در ایران 60 سال پیش بسیار پایین تر از حالا بوده است زیرا دیگر بچه های یک ساله نمی میرند.

وضعیت بهداشت و سلامت" بهبود پیدا کرده است.

این ها دستاوردهای مدرنیته است یعنی علم.

این ها دستاورد مرگ اندیشی نیست.

فروید در آن زمان پرورش پیدا کرد و البته این تفکر نقاد را هم داشت که بتواند بایستد و فرهنگ زمانه خودش را نقد کند و در نتیجه توتم و تابو را نوشت.

می خواست ببیند از دل اسطوره چطور می توان فرهنگ انسانی را شناخت.

قاعدتا ما هم باید بتوانیم از دل اسطوره های خودمان و نقد آنها به فرهنگ دیگری دست پیدا کنیم که پیشرو باشد.

همان گونه که فروید به فلسفه مدرنیته تکیه داشت و از آنجا آغاز کرد نقطه عزیمت ما هم می تواند از گفتمان انتقادی و فلسفه مدرنیته باشد.

ما ناگزیر از زندگی در جهان مدرن هستیم.

و شما معتقدید که در این ربع قرن این اتفاق افتاده است؟ بله، من فکر می کنم دو خط در حال حرکت است.

یکی خطی که در حیطه سیاست و در اینجا برای چیست؟ چرا از من می پرسید؟ شما می دانید که من منتقد فرهنگ سنتی بوده ام.

می دانید که من طرفدار مدرنیته بوده و هستم، در عین حال که به نقد مدرنیته هم معتقد هستم.

درباره هدایت نوشته ام و درباره تارکوفسکی هم نوشته ام.

من سینمای تارکوفسکی را ستایش می کنم.

واقعا از نظر زیبایی شناختی به شدت این سینما را دوست دارم.

فیلم نوستالژیا را بیش از ده بار دیده ام.

فیلم آینه او بسیار زیباست.

اما در همان کتاب(زمان و نامیرایی در سینمای تارکوفسکی) می بینید که نگاه بازگشتی او به عرفان اسلاو تارکوفسکی را نقد می کنم.

به واپس گرایی او نقد دارم.

اینکه تارکوفسکی دراویش برهنه پای اسلاو را در آندری روبلوف یا در نوستالژیا ستایش می کند را نقد می کنم.

نگاه آخرالزمانی تارکوفسکی را که هم در نوستالژیا هست و هم به نحو شدیدتر در ایثار هست، نقد می کنم.

البته تارکوفسکی رگه های اسلاووفیل هم دارد.

بله و کاملا قابل نقد است.

بنابراین در کتابم هم به ستایش تارکوفسکی پرداخته ام و هم او را نقد کرده ام.

اما متاسفانه به این کتاب تنها یک نفر از طرف خانه کتاب نقد نوشت و در آن همه گونه ناسزایی به من داد.

مهم ترین ناسزا در آن نقد نیز این بود که نوشته بود بزرگ ترین ایراد صنعتی این است که علمی است! جالب است که این نقد جایزه بهترین نقد سال را هم گرفت.

این داستانی است که ما در اوایل دهه 1380 می بینیم.

اما خوشبختانه الان این طور نیست.

الان همان کتاب ها بیشتر خوانده می شود.

اگر مجوز کتاب صادق هدایت و هراس از مرگ را در زمان احمدی نژاد نگرفته بودند، سالی یک بار چاپ می شد و الان لابد چاپ چهاردهم یا پانزدهم بود.

کتاب دیگرم تحلیل های روانشناختی در هنر و ادبیات هم به چاپ های هفتم و هشتم رسید و در بسیاری از جاها گونه ای کتاب درسی است.

کتاب مرگ (شماره آخر ارغنون ) نیز بارها چاپ شده است، هر بار نیز با تیراژهای 3 هزار تا 5 هزار تا بوده است.

بیش از حد انتظار خوانده شده است.

و شما این اقبال را نشانه خوبی تلقی می کنید؟ بله، در کتاب مرگ تلاش کردم نشان بدهم که فرهنگ غرب چگونه خودش را از فرهنگ مرگ نجات داد و در مدرنیته رو به زندگی شد.

شما در ابتدا پرسیدید که فروید در کدام بستر فلسفی پرورش یافت.

او در بستر فلسفی ای پرورش یافته بود که رو به زندگی و آینده داشت.

به این جهت اس و اساس کار فروید شد اروس.

تاناتوس (غریزه مرگ) در 1920 و بعد از جنگ اول به کارش اضافه شد.

اما به مدت 25 سال، اساس تفکر فروید اروس بود.

من معتقدم این اروس را فروید از شوپنهاور گرفته است.

فیلسوفی که مفهوم اراده به زندگی یا خواست زندگی (WILL TO LIFE) را مطرح کرده است و در واقع می گوید اصل خواست زندگی است.

اگر این را با آنچه در فرهنگ مرگ می گذرد، مقایسه کنیم، می بینیم که در این فرهنگ، اصل مرگ است و به ما می گوید ما در این دنیا هستیم برای جهانی دیگر.

نگاهی آخرت نگر و آخرالزمانی است.

انگار که این جهان آفریده خدا نیست! این نوعی تفکر زرتشتی است که جهان را به گیتی و مینو و اهورا و اهریمن و نور و تاریکی تقسیم می کرد.

این نوع تفکر است که بعد وارد فلسفه اشراق و حکمت اشراق می شود.

پس اگر فروید با پشتوانه ای علمی و فلسفی پا به میدان گذاشت و دستاوردی ارزنده داشت ما هم نمی باید در راه خود از پشتوانه علم و فلسفه بهره نبریم.

گفت وگو از: محسن آزموده
کلید واژه ها: فلسفه - علمی - ایران - کتاب - مقالات - درمان - همراه - ترجمه - هایی - فکری - ایرانیان - جدید - اندیشه - احساس - میزان - منتشر - گزارش - رابطه - فرزند - فرهنگ - چهره - دکتر - زاده - صالح - حبیب - مهدی - نجفی

آخرین اخبار سرویس:
73 هزار هکتار از اراضی کرمانشاه مجهز به آبیاری تحت فشار است

26 آذر، سالروز حماسه آفرینی کامیونداران در دوران دفاع مقدس

قدرت های بزرگ جهان در حال افول هستند/ تأثیر کنشگران جدید در بخش دریایی

فلسفه هندوانه سر سفره شب یلدا

در این کشور فساد وجود ندارد! +عکس

غرویان: بعضی ائمه جمعه دچار کبر سن شده اند

هاشمی طبا: دولت روحانی همان دولت هاشمی منهای سازندگی است

انتخاب شغل مناسب بر اساس تیپ شخصیتی/ اینفوگرافی

کیانوش راد: جریان ضد اصلاحات می خواهد با هر روشی اصلاح طلبان را از چشم مردم بیندازد

واکنش احمد خاتمی به انتصاب دامادش در دولت روحانی

همایش هفته پژوهش در سپاه حضرت سیدالشهدا(ع)

زیباکلام: شایدمجبور شویم به ناطق و لاریجانی رأی دهیم

کودکان کار مهمان ویژه جشن بزرگ یلدا در منطقه 15

قدرت های بزرگ جهان در حال افول هستند

روزگارما 1397/09/26

یارانه سه دهک در لایحه بودجه سال 98 حذف می شود

تا زمانیکه وزیر هستم اجازه سو استفاده موسسات کنکور را نمی دهم

مجمع عمومی نگارخانه داران بعد از هفتاد سال برگزار شد

وزارتخارجه: کانال مالی اروپا صرفا برای دارو و غذا طراحی نشده

شاید مجبور شویم به ناطق نوری و لاریجانی رأی دهیم

نظر وزارت کشور درباره استانی شدن انتخابات مجلس

تاراج ادامه دار سرمایه اجتماعی «هلال احمر» با دو استعفا و سکوت ممتد!

اطلاع دقیقی از علت بازداشت کارگران فولاد اهواز نداریم

دکتر حسین بشارتی: قاچاق خاک ایران یک فاجعه است

مخالفت محسن آرمین با قهر اصلاح طلبان از انتخابات

اصلاح طلبان از ترس مرگ خودکشی نکنند/ از شترسواری دولا دولا پرهیز شود/ شورای عالی سیاست گذاری ره به جایی نمی برد

آیا در ایران قطع وابستگی به نفت ممکن است؟

تجربه واگذاری کارخانه ها اغلب وادادگی بوده تا واگذاری!/طرح تحقیق و تفحص از سازمان خصوصی سازی تقدیم شد

جزییات پروژه های جاده ای و ریلی روی میز وزیر راه/ لزوم تسریع در عملیات راه آهن همدان ـ تهران

استخدام کارمند اداری جهت امور دفتری در تهران

امضای تفاهم نامه همکاری برای کاهش محرومیت در مناطق روستایی

حکم دیوان عدالت اداری به استرداد وجوه دریافت شده غیرقانونی مدیران بیمه سلامت ایران

کنفرانس ملی انجمن پیشرانش هوافضای ایران برگزار می شود

هفتمین همایش ملی نقش پژوهش در فرایند قانون گذاری

پژوهش از ارکان اساسی توسعه و رشد جامعه است

عده ای به راحتی تهمت و افترا می زنند/ دنبال رانت و رشوه نیستیم

شهید مفتح پرچمدار وحدت حوزه و دانشگاه

محتوای دستاوردهای انقلاب اسلامی به نسل آینده منتقل شود

سهم 60 درصدی معتادان متجاهر از سرقت در استان

مبلغ یارانه نقدی در سال آینده چقدر خواهد بود؟

حناچی وارد مذاکره با وزارت خارجه می شود

استخدام مدرس حرفه ای و سوپروایزر درموسسه بین المللی راه ابریشم

ائتلافی میان روحانی و اصلاح طلبان بود یا نبوده؟

چرا منتقدین هنوز هم بدهکار مشتبهین هستند

پیام تسلیت سرلشکر صفوی در پی درگذشت سردار منصوری

یارانه ثرتمندان حذف و اعتبار آن برای اشتغالزایی هزینه شود

خرمشاد: در نظم آینده منطقه، ایران یک قدرت منطقه ای بزرگ است

انتصاب های فامیلی در بدنه دولت چه بلایی بر سر اعتماد اجتماعی می آورد؟

محتوای دستاوردهای انقلاب اسلامی به نسل آینده منتقل شود

برخی دست شان به کیبورد نخورده اما اظهارنظرشان درباره فضای مجازی از مدیر عامل مایکروسافت بیشتر است

شهید مفتح پرچمدار وحدت حوزه و دانشگاه

در پیامی دستیار و مشاور عالی فرمانده مظعم کل قوا درگذشت سردار منصوری را تسلیت گفت

پرونده متقاضیان جذب در دست انداز گروه های آموزشی قرار می گیرد

محسن رضایی در جمع دانشجویان: ارجاع لوایح FATF به مجمع بدون رای گیری مجدد در مجلس مورد بحث قرار می گیرد

صیانت از انقلاب اسلامی یکی از رسالت های مهم حوزه بازرسی است

وجوه دریافتی غیرقانونی مدیران بیمه سلامت ایران استرداد می‎ شود

فارس من|رییس کمیسیون عمران و حمل و نقل شورای شهر: مدیریت تمامی معابر شهری با شهرداری است/ساماندهی پارک حاشیه ای در منطقه 2

دانشجویان بسیجی گچساران با امام جمعه این شهر دیدار کردند

پوستر دومین جشنواره ملی طراحی پارچه و لباس کودک و نوجوان رونمایی شد

بودجه تحقیقاتی کشور افزایش می یابد

پژوهش از ارکان اساسی توسعه و رشد جامعه است

ورود مدعی العموم به منظور ساماندهی حریم ریلی قم_گارمانوری/ دستورات لازم جهت رفع مشکلات به شهرداری، اداره برق و راه آهن ابلاغ شد

اطلاع دقیقی از علت بازداشت کارگران فولاد اهواز نداریم/نهادهای امنیتی مسئولِ امر هستند

دفاع از میهن فاشیسم نیست

ساخت سریال حضرت موسی(ع) وارد مرحله پیش تولید شد

توضیحات آیت الله خاتمی درباره انتصاب دامادش در دولت

نگاه ثابت به تهدیدات بالفعل و بالقوه غلط است

مساعدت مجلس در همسان سازی حقوق بازنشستگان

محمدی سیرت مشاور عالی نماینده ولی فقیه در سپاه شد

لزوم تغییر شاخص های رشد علم در کشور

گفت وگوی نمایندگان مجمع تشخیص مصلحت نظام و مجلس بر سر یک اختلاف

گفت وگوی درون تمدنی؛ ایده کمال خرازی برای صلح و ثبات در منطقه

خرازی: انتظار است اروپا در موضوع ساز و کار مالی گام های عملی بردارد

علیجانی: جلسه واحد راهبردی مجمع امید با حناچی و محسنی بندپی برگزار می شود

جلالی: انتشار گزارش های مرکز پژوهش ها علیه کاندیدایی در ایام انتخابات سخنی ناصواب است

آغاز برگزاری سمینار صلح و ثبات در غرب آسیا؛ یک منطقه و یک سرنوشت

لاریجانی: اصلاح ساختار بودجه مبتنی بر کاهش هزینه ها و قطع وابستگی به نفت است

آیا ابرتورم در راه اقتصاد ایران است؟ /در چه شرایطی قیمت واقعی دلار 5000 تومان است؟ /مقصر عوام فریبی های سیاسی چه کسانی هستند؟

بازیگرانی که در فیلم های خارجی بازی کردند +اسم فیلم ها

دشمن روی جریان های دانشجویی سرمایه گذاری کرده است

آخرین وضعیت استعفای نمایندگان اصفهان / سه شنبه ؛ جلسه جمع بندی در دفتر نماینده لنجان

توجیه عجیب کیهان درباره یک پیش بینی غلط خود

«انفاق» معامله پرسود با خداست

دومین کنفرانس امنیتی تهران

بارش باران محورهای پنج استان را فرا گرفت

سه اصل مهم در تربیت کودکان که مادران باید بدانند

روزنامه اعتماد: اصولگرایان کم کم نقش احمدی نژاد در آغازگری وقایع 88 را قبول می کنند

استخدام کارشناس دیجیتال مارکتینگ در شرکت تاکسی ماکسیم در تهران

پیام کنفرانس وحدت امسال، عدم عقب نشینی مسلمانان از مساله فلسطین بود

کی روش: مسئله ای که ما را نکشد قوی ترمان می کند

ایمن سازی بخشی از خط 7 مترو

رژیم سعودی به حیثیت جهان اسلام خدشه وارد کرده است/ شکست عربستان در یمن قطعی است

بررسی حقوق کارگران بزودی در شورای عالی کار

آیت الله حائری شیرازی دُر ناشناخته ای بود/ ایشان علوم انسانی را تنگه اُحد نظام می دانست

شکوفایی انقلاب اسلامی در پس یک تحقیر

استخدام کارشناس ارشد مشاوره و روانشناسی در تهران

هرآنچه باید درباره اصلاحیه قانون چک بدانید

دیدگاه ابطحی در باره فیلم مستند زندگی آیت الله مصباح یزدی/ این کدام مصباح بود؟

رییس سازمان فرهنگی هنری آستان قدس خبر داد راه اندازی دفتر ارتباط با فرهیختگان و فعالان فرهنگی در آستان قدس رضوی

قاچاقچیان به کف دریا هم رحم نکردند| پشت‎پرده قاچاق شبانه سوخت با لنج و کشتی+فیلم

باستان گرایی صرفا مربوط به دوره رضاشاه نیست این نیاز مردمانی بود که به شدت تحقیر شده بودند

باستان گرایی صرفا مربوط به دوره رضاشاه نیست این نیاز مردمانی بود که به شدت تحقیر شده بودند