
روایت یک هیات ساده و صمیمانه/ همه عالم فنا، باقی حسین استمحمدکاظم داودی؛ چند ماهی می شد که مدام داشت تلنبار می شد، شاید حتی عین یک سال. از آن جا می شد فهمید که دلم جمع نمی شد. - تصمیم گرفتم کل دهه بیایم همین جا، همین جا که انگار در مجموع بد نگذشته بود. همین جا که احساسات جدیدی به من داده بود. از کل آن شب اما، آنچه که هنوز زمزمه می کنم، همین است: همه عالم فنا، باقی حسین است. گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو-محمدکاظم داودی؛ چند ماهی می شد که مدام داشت تلنبار می شد، شاید حتی عین یک سال. از آن جا می شد فهمید که دلم جمع نمی شد. هر روز آشفته تر، عقده ای تر، کم تحمل تر. به خاطر هزار آدم و کار و حرف ریز و درشت که نمی خواستمشان، حتی بعضی ها را که می خواستم، می دانستم نباید بخواهم. کژدار مریز ادامه داشت، هر روز کمتر به فردا فکر می کردم. روزهای آخر دیگر زیاد حرفی هم نمی زدم. شاید بخشی از وجودم انتظارش را می کشید. بخشی از وجودم که هر چه نزدیک تر می شدیم فراگیرتر می شد. قبل از آن فقط هیئت خانوادگی رفته بودم. یعنی همه با هم می رفتیم تا دم مجلس و گاهی من و برادرم جدا می شدیم تا ته مراسم. معمولاً هم شام می گرفتیم. اولین سالی که دهه را تهران ماندم، متوجه شدم دیگر خانواده ای نیست که هیئت خانوادگی بروم. اینجا همه مثل تو دانشجو اند. برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |