
ماجرای سید سجاد وسواس و تلی از گل/ اولین شوخی جدی در زندگیروستای اطاق ور شهرستان لنگرود؛ کار ما در جنگل بود و پروژه آبرسانی داشتیم؛ جنگلی تقریبا نصفه گل و نصفه خشک. من هم کار می کردم؛ اما نمی دانم چرا کسی باور نمی کرد. - گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو ، سیدسجاد حشمتی؛ این داستان به اولین اردوی جهادی من برمی گردد. روستای اطاق ور شهرستان لنگرود؛ اما چه اتفاقی در اردو افتاد. خب من بچه تمیزی بوده، هستم و خواهم بود. کار ما در جنگل بود و پروژه آبرسانی داشتیم. جنگلی تقریبا نصفه گل و نصفه خشک. من هم کار می کردم؛ اما نمی دانم چرا کسی باور نمی کرد. حقیقت مطلب این بود که شلوار من رنگ کرمی تیره داشت و گل ها را روی آن نمی دیدند و البته اینکه به خاطر حساسیت خودم هر روز آن ها را تمیز می کردم. علی ای حال 6 روز از اردو با تیکه های دوستان درباره کثیف نشدن لباس هایم گذشت و من جاهل تر از همیشه کنایه ها را با شوخی و خنده رد می کردم تا اینکه روز آخر فرا رسید. خسته و کوفته بعد از تمام شدن کارمان از جنگل خارج می شدیم، یک هندوانه ای بچه ها برای استراحت روز آخر تدارک دیده بودند. الغرض هندوانه را بر بدن زدیم و منتظر بقیه بچه ها برای برگشت بودیم که یکی از دوستانم به نام مهرداد که خدا لعنتش کند، عینک من را خواست. عینک را دادم و بی خبر از همه چیز و همه جا به سمتش رفتم و گفتم: مهرداد! من چشمام درد می گیره عینکمو بده و با کمال تع برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |