
هویزه در حسرت یک قطره آب!روستای رَگطه هویزه. حال و روز خوبی نداشت، خشکی از آن چکه می کرد. زمین های منطقه جوری دهان باز کرده بودند که انگار تابحال آب ندیده بودند. لَه لَه می زدند. - مثل همه جای خوزستان، یک شعله فندک هم نزدیک رگطه بود. از همان شعله فندک های نفتی بزرگ! تشنه تر از زمین های روستا، دام ها بودند که تشنگی صدایشان را درآورده بود. به گزارش ایسنا، هوا گرگ و میش بود. انگار با یک خنجر، گلوی آسمون را شکافته بودند. انگار یک شمع را فوت می کردند و دودش در چشم من می رفت. هرجا را نگاه می کردم دود بود و مثل پنبه در هوا پخش می شد. دستش روی گلویم و فشار می داد. با پنبه سرم را می برید اما باید دوام می آوردم. آفتاب زور نداشت. از ماشین که پیاده شدم، روستای رَگطه هویزه بودم. حال و روز خوبی نداشت، خشکی از آن چکه می کرد و هرجا را نگاه می کردی، خشک بود. خُشک خُشک. زمین های منطقه جوری دهان باز کرده بودند که انگار تابحال آب ندیده بودند. لَه لَه می زدند. مثل همه جای خوزستان، یک شعله فندک هم نزدیک رگطه بود. از همان شعله فندک های نفتی بزرگ!. درروستا هم که هیچی نبود و همه جا خشک. تشنه تر از زمین های روستا، دام ها بودند. تشنگی صدایشان را درآورده بود و برای قطره آبی لَه لَه می زدند. برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |