
چوپانی که استاد دانشگاه شد!/ ماجرای دست های ترک خورده و خونی در روز ثبت نام دانشگاهآن زمان در روستا برق نداشتیم. مجبور بودم در روز مشق هایم را بنویسم، که سخت نباشد، روز هم اغلب زمانی که مدرسه تعطیل می شد می رفتم دامداری، کتاب ها و لوازمم را می بردم و هر فرصتی که می شد مشق هایم را می نوشتم. - در دوره ی دبیرستان، تقریبا از سال هفتاد تا هفتاد و چهار، وقبل از آن، راهنمایی و دوره ابتدایی، تقریبا از پنج سالگی دامداری می کردم. در صحرا و بیابان بودم. رشته من هم تقریبا متناسب باهمان بود. چیزی که به آن خیلی علاقه داشتم، بحث دامداری بود. اغلب زمان ها درس و مشق هایم را در صحرا می نوشتم. آن زمان در روستا برق نداشتیم. مجبور بودم در روز مشق هایم را بنویسم، که سخت نباشد، روز هم اغلب زمانی که مدرسه تعطیل می شد می رفتم دامداری، کتاب ها و لوازمم را می بردم و هر فرصتی که می شد مشق هایم را می نوشتم. کتاب خواندن که دیگر خیلی راحت بود، مسائل مختلف درسی را هم همانجا در فضای آزاد انجام می دادم. بعضی مواقع هم، چون در حال کتاب خواندن، چوپانی هم می کردم پایم روی خار صحرا می رفت. این موارد هم خیلی اتفاق می افتاد، اما شیرینی هایی هم داشت. زمانی هم که کار کشاورزی می کردیم باز کتاب را می بردم و مواقعی که استراحت می کردیم یا می آمدیم تا چایی یا چیزی بخوریم، یک صفحه یا نصف صفحه را نگاه می کردم و زمانی که مشغول کار کردن می شدیم همان نکات را مرور می Ú برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |