مطالب مرتبط:
«محسن ابراهیم زاده» و «آرش و مسیح» در تبریز و ارومیه روی صحنه رفتند
«وریا» و «سیدجلال» باید در فهرست تیم ملی می ماندند/ کی روش غیرقابل پیش بینی است
«وریا» و «سیدجلال» باید در فهرست تیم ملی می ماندند / کیروش غیرقابل پیش بینی است
ژیمناست های ایران در آسیا بدون مدال ماندند
پاشازاده: وریا و سیدجلال باید در تیم ملی می ماندند
5 + 1
یارانه ها
مسکن مهر
قیمت جهانی طلا
قیمت روز طلا و ارز
قیمت جهانی نفت
اخبار نرخ ارز
قیمت طلا
قیمت سکه
آب و هوا
بازار کار
افغانستان
تاجیکستان
استانها
ویدئو های ورزشی
طنز و کاریکاتور
بازار آتی سکه
دوشنبه، 31 اردیبهشت 1397 ساعت 05:252018-05-21اقتصادي

معدنکارانی که رفتند یتیمانی که ماندند


یک جاده شده خوره، شده بلا و افتاده به جان «معصومه».

یک پیچ تند در این جاده هست که دور زندگی این زن چنبره زده و زمینگیرش کرده؛ نه معصومه که جان همه اهالی را به لب رسانده؛ - یک جاده شده خوره، شده بلا و افتاده به جان معصومه .

یک پیچ تند در این جاده هست که دور زندگی این زن چنبره زده و زمینگیرش کرده؛ نه معصومه که جان همه اهالی را به لب رسانده؛ همه اهالی روستاهای وطن، نوده، فارسیان و سومه سرا را.

معصومه شب عید امسال دست و بالش باز بود.

برعکس آن 18سالی که با ابراهیم زیر یک سقف زندگی می کرد امسال حقوق ها به موقع رسید.

معصومه امسال برخلاف سال های گذشته صندوق صدقه خانه اش را باز نکرد تا برای خانه نان بخرد.

یک جاده شده خوره، شده بلا و افتاده به جان معصومه .

یک پیچ تند در این جاده هست که دور زندگی این زن چنبره زده و زمینگیرش کرده؛ نه معصومه که جان همه اهالی را به لب رسانده؛ همه اهالی روستاهای وطن، نوده، فارسیان و سومه سرا را.

معصومه شب عید امسال دست و بالش باز بود.

برعکس آن 18سالی که با ابراهیم زیر یک سقف زندگی می کرد امسال حقوق ها به موقع رسید.

معصومه امسال برخلاف سال های گذشته صندوق صدقه خانه اش را باز نکرد تا برای خانه نان بخرد.

امسال کسی به سکه های 200تومانی که معصومه هر روز به صندوق می انداخت، دست نزد.

همه چیز به موقع رسید؛ هم حقوق، هم کارت های هدیه ولی ابراهیم به خانه نرسید.

نیمه اسفند گذشته یک روز زهرا از مدرسه آمد و پیراهن نیمدارش را نشان داد.

سر آستینش ریش ریش شده بود.

به معصومه گفت: مادر امسال هم کیف می خواهم، هم روپوش مدرسه.

باید برایم لباس مهمانی هم بخری معصومه دستی به سر دخترک چرب زبانش کشید و لبخند زد؛ از آن لبخند های تلخی که یک سال است روی چهره اش دارد و گفت: چشم دخترکم، حتما.

معصومه قولش قول است.

فردایش از روستا زد بیرون.

دست زهرا را گرفت و زد به دل جاده.

مراد ،برادر معصومه پشت فرمان نشسته بود و از توی آیینه برای زهرا شکلک درمی آورد و زهرا غش غش می خندید.

آفتاب روی جاده پهن شده بود و جاده و کوه های سبز می درخشیدند.

معصومه زل زده بود به دخترکوچکش.

می خواست از روزگار و همه خاطراتش فرار کند و به چهره معصوم دختر کوچکی که شادی گونه هایش را سرخ کرده بود پناه ببرد اما نشد.

پیچ آخر همه کارها را خراب کرد؛ همان پیچ تند؛ همان بلای جان.

معدن زمستان یورت درست بالای این پیچ روی کوه نشسته.

خط سیاهی دل کوه سرسبز را تا پایین شکافته.

دشت ها و کوه های اینجا سبز سبز است.

فقط این نقطه سیاه است.

خط یورت است؛ خط زغال سنگ هایی که 13اردیبهشت پارسال با اشک و خون، دستپاچه و حیران استخراج می شدند؛ زغال سنگ هایی که جان 43معدنکار را گرفتند.

زهرا سر پیچ اشاره کرد به یورت و با خوشحالی داد زد: بابا، بابا بعد به مادرش نگاه کرد.

معصومه از حال رفته بود؛ درست مثل روزی که همراه دیگر زنان معدنکار به خاطر 11 ماه عقب افتادن حقوق ابراهیم و دیگر کارگران معدن رفته بود جلوی فرمانداری.

همان روز کتک خوردند، دقیقا 2سال قبل از انفجار یورت.

چشم که باز کرد در وطن بود.

مراد و مادر ابراهیم بالای سرش زانوی غم بغل گرفته بودند.

مراد دست از روی پیشانی اش برداشت و گفت: آخه تا کی؟ به خدا اون خدابیامرز هم راضی نیست این طور تباه بشوی.

نکن، به خاطر بچه هایت این کار را با خودت نکن.

.

چشم بی رمق معصومه در خانه می دوید.

نگاهش به زهرا که افتاد، آرام گرفت.

پیراهن نیمدار هنوز تنش بود با همان آستین های ریش ریش.

گونه های تَرَش را پاک کرد و گفت: مادر لباس نمی خواهم.

دیگر با تو نمی آیم خرید.

صبر می کنم بابا بیاید.

با او می روم .

معصومه نگاهش را از زهرا دزدید.

بیشتر نگران مادر ابراهیم بود.

پیرزن دست های مشت کرده اش را به سینه می کوبید و مویه می کرد.

ابراهیم تنها پسرش بود.

اهالی وطن می گویند مادر ابراهیم از روزی که پسرش در یورت شهید شد چشمانش همیشه تر است.

وقتی کسی از او درباره ابراهیم می پرسد چشم های مظلومش تنگ می شود، چانه اش می لرزد، مثل کودکانی که می خواهند از معلم شان اجازه بگیرند انگشت اشاره اش را بالا می برد و با غصه می گوید: همان یک پسر را داشتم.

همان یکی .

معصومه، همسر ابراهیم گنجی وطن است؛یکی از شهدای معدن زمستان یورت.

اهالی اینجا قربانیان یورت را مانند فداکاران پلاسکو شهید می دانند.

خانه معصومه خانه ای روستایی است؛ مثل بقیه اهالی.

اینجا شمال است اما از ویلاهای مجلل ییلاقی خبری نیست.

6روستا حوالی معدن یورت هست که همه اهالی آنها کارگرند.

بیشتر شان یا کارگر بازنشسته معدن هستند یا کارگر فعال معدن.

برخی از اهالی هم کوچ کرده اند به عسلویه، تهران و شهرهای دیگر.

آنجا کارگری می کنند حقوق کارگری را می فرستند برای خانواده شان.

اینجا خانواده ها با درآمد حدود ماهی 900هزار تومان زندگی می کنند؛ آب باریکه ای که الان 5 ماه عقب افتاده است.

پیش از این همین پرداخت های چندرغازی یک سال، یک سال به تأخیر می افتاد.

معصومه می گوید: روزهایی که ابراهیم بود حتی حق و حقوق قانونی اش را هم نمی دادند.

خدا شاهد است شب ها دغدغه نان فردایمان را داشتیم.

نه ما، همه معدنکارهای این منطقه این طور زندگی می کنند.

یک بار صدایمان درآمد سال94.

11 ماه حقوق نداده بودند.

پناه بردیم به فرمانداری.

گفتند اغتشاشگرید.

چند نفر از مردان مان را انداختند زندان، زنان را هم پراکنده کردند.

فردایش صاحبان معدن به کارگران اولتیماتوم دادند و گفتند: شرایط کار همین است هر کس نمی خواهد و نمی تواند، برود خانه اش.

همین است که هست.

مردان سرخورده شدند.

غرورشان لگدمال شد.

چه کار می کردیم؟ از گرسنگی تن دادیم به این برده داری.

نان بخور و نمیری که قیمتش الان بیمه، حقوق یک میلیونی می دهد، سر موقع و دقیق.

پول خون ابراهیم را هم دادند؛ 200میلیون تومان.

چراغ معدن یورت هم روشن شده و در تاریکی از دور می درخشد اما ابراهیم دیگر آنجا نیست.

بچه ها نان که می خواهند دیگر سراغ صندوق صدقه خانه نمی روم تا از آن قرض کنم .

فی الفور از حساب برمی دارم.

اما وقتی دم به دم پدرشان را می خواهند و بهانه می گیرند چه کنم!؟ بهترین سال های عمرمان با رنج سپری شد چون ابراهیم ام کارگر بود.

کودکی نکردم چون پدرم کارگر بود.

حالا هم من مانده ام و یتیمانم.

بعد از این باقی عمر را باید با حسرت و داغ زندگی کنم .

کارگران در مدار بسته نزدیک ترین آبادی به معدن زمستان یورت روستای نوده است.

نوده 6شهید معدن دارد و وطن 8شهید.

خانواده ای در این روستا 3جوانش را در حادثه تلخ معدن از دست داد.

2 پسر کربلایی میردار- ابوالقاسم و محمود و همچنین دامادش- قاسمعلی صادقیان- از جانباختگان معدن زمستان یورت هستند.

روزی که معدن منفجر شد ابوالقاسم و قاسمعلی سرکار بودند.

اما محمود پسر کوچک خانواده و دردانه مادر در خانه بود.

خبر ریزش معدن که رسید تا شنید کفش و کلاه کرد.

به همسر و خانواده اش گفت می روم برای کمک.

او رفت در اعماق تاریکی معدن.

یورت دیگر او را پس نداد.

محمود جزو آن 21جان فدایی بود که بعد از ریزش معدن وارد یورت شد و گاز متان به او امان نداد که پیشروی کند.

حالا بعد از گذشت یک سال از آن حادثه، کربلایی میردار در کنار همسرش بی بی سمیه هر دو مچاله نشسته اند.

دختر و عروس های بیوه اش هم ردیف شده اند کنار بی بی سمیه.

کربلایی می گوید: 2پسر و دامادم از بین رفتند.

دخترم بیوه شده، عروس هایم هم همین طور.

حالا 5یتیم دارم.

من 70سال عمر کرده ام.

در این سن و سال با یتیمان چه کنم، با جگرگوشه های قد و نیم قدم.

دامادم تنها یک هفته در یورت مشغول به کار شده بود که این اتفاق افتاد.

گفتم نروید.

گفتم کار معدن آخر و عاقبت ندارد.

مدتی رفتند عسلویه و طبس، آنجا هم از این اینجا بدتر.

کار نبود.

چه می کردند؟ زبان بسته ها مجبور شدند به خاطر یک لقمه نان خودشان را قربانی کنند .

همسر قاسمعلی می گوید: یورت ما را به خاک سیاه نشاند.

این داغ چگونه سرد می شود؟ داغ 2 برادر و پدرِ 2 فرزندم.

پسر 6ساله برادرم آرام و قرار ندارد.

دختر 15ساله ام روز و شب به دنبال باعث و بانی این اتفاق می گردد.

خودم حیران مانده ام میان زمین و آسمان.

همه مان از بی خانمانی و آوارگی پناه آورده ایم به خانه پدرم .

بی بی سمیه غصه اش را حبس کرده و در برابر مصایبی که بر سرشان آوار شده استوار ایستاده می گوید اگر شانه خالی کنم خانواده ام از هم می پاشد، جگرگوشه هایم آواره می شوند؛ وقتی پاره های تنم دربه در یک لقمه نان بودند کسی به آنها اهمیت نمی داد به هردری زدند برای کار.

به همه رو انداختند اما نشد که نشد.

کار نبود.

وقتی مجبور شدند به معدن بروند هر شب و هر روز در این خانه تا جمع شان جمع می شد درباره یورت و کار سخت شان حرف می زدند.

من و کربلایی و بچه ها هم می نشستیم پای صحبت شان.

کربلایی خودش خیلی سال پیش در معدن کار می کرد؛ وقتی بچه ها خرد بودند.

خیلی به بچه ها اصرار می کرد تن به کارگری در معدن ندهند.

او خودش جفای صاحبان کار معدن را بارها و بارها تجربه کرده بود.

آخرش هم ترجیح داد معدنکاری را برای همیشه کنار بگذارد و روی مزرعه برای این و آن کار کند.

اما حالا وضع عوض شده، مثل قدیم نیست.

هر کس تکه زمینی دارد برای کشاورزی دست بچه های بیکار خودش را بند می کند.

من هم مثل پدرشان مخالف معدنکاری بودم.

چاره ای نداشتیم.

در آخر هر 3 رفتند.

این آخری ها ابوالقاسم، محمود و قاسمعلی درگوشی درباره معدن با هم حرف می زدند.

وقتی کربلایی می آمد و از آنها می پرسید کار چطور است؟ لبخند می زدند و می گفتند بد نیست خدا را شکر.

اما من می دانستم این بچه ها دارند چیزی را از ما پنهان می کنند.

مرتب در گوش هم پچ پچ می کردند.

بعد که این اتفاق افتاد تازه فهمیدیم بچه ها برای چه در گوش هم نجوا می کردند.

کربلایی تمام جملات بی بی سمیه را دنبال می کند.

غرق شده در آن روزها.

فقط بی قراری های نیمای 2ساله گاهی او را از عالم خودش بیرون می کشد.

نیما پسر محمود است.

شباهت زیادی به پدرش دارد.

کربلایی در این سن و سال برای آرام کردن بچه هر کاری بلد است انجام می دهد.

برایش شعر می خواند، شکلک درمی آورد، آخر سر هم تاب نمی آورد به زحمت دست می گذارد روی زانوهایش، نیما را که نشسته جلوی مادرش در آغوش می گیرد و در خانه قدم می زند.

سعی می کند بچه را با هر چیزی که دور و برش است سرگرم کند.

با این حال حواسش به صحبت های بی بی هست، وقتی بی بی سمیه از راز نجواها می گوید انگار حرف دل او را زده باشد نطقش باز می شود و می گوید: مدار بسته کار می کردند.

به من هیچ وقت نگفتند در معدن، مداربسته کار می کنند.

اگر می دانستم به خدا محال بود بگذارم یک ثانیه در آن قتلگاه با جانشان بازی کنند.

کار در معدن برای خودش قانونی دارد.

باید به ازای هر80متر پیشروی در معدن یک کانال هوازی ایجاد شود؛ حفره ای برای تنفس و خروج معدنکاران در زمان خطر.

معدن مداربسته یعنی معدنی بدون کانال هوازی.

معمولا کارفرمایان برای اینکه هزینه نکنند معدن مداربسته ایجاد می کنند.

بچه های من به همراه آن 20جوان 2کیلومتر پیشروی کرده بودند، بدون یک کانال هوازی .

فقط همسر ابوالقاسم می دانسته که شوهرش چگونه کار می کند.

ابوالقاسم 3 شب مانده به این حادثه به فاطمه می گوید ما در معدن مدار بسته کار می کنیم.

فاطمه این را که می شنود تا سحر پلک روی هم نمی گذارد؛ ابوالقاسم قبل از یورت در معادن دیگری کار می کرد.

همه این سال ها برایم از کار معدن می گفت آن قدر که دیگر با کار معدن و اصطلاحاتش غریبه نبودم.

وقتی گفت معدن مداربسته فریاد کشیدم و گفتم دیگر نمی خواهم بروی به یورت.

اما وقتی از روزهایی که برای کار در این شهر و آن شهر آواره شده بود و تقلاهای بیهوده آن روزها گفت دوباره خاطرات تلخ بیکاری و نداری برایم زنده شد.

ابوالقاسم این طور مرا قانع کرد که دیگر راهی نمانده و ما مجبوریم به این وضعیت تن بدهیم.

حقیقت یورت زن از خانه بیرون نیامد، تا چشمش به غریبه ها افتاد دست کودکش را گرفت و رفت تو و در خانه را محکم بست.

اخم کرد، ترشرویی کرد، بغض کرد و فریاد کشید و گفت: بهشان بگو ما می دانیم مهمان، حبیب خداست اما دیگر طاقت مان طاق شده، این همه از درد و رنج مان گفتیم، همه نوشتند، عکس و فیلم گرفتند، آخرش چه شد؟ گوش شنوایی نیست بگذارید به درد خودمان بمیریم.

بگذارید ما بمانیم و یتیمان مان .

پیرمرد با لباس رنگ و رو رفته و کمر خمیده ایما و اشاره هایی می کند بلکه از مهمان های ناخوانده دلجویی کند بابت رفتار عروسش.

بعد که زن جوان آرام تر می شود، پیرمرد دست مهمانان ناخوانده اش را با محبت می فشرد.

دستانش زمخت است و پینه بسته.

می گوید: بایستید همین جا الان می آیم.

مهمان ها هنوز پشت در ایستاده اند.

پیرمرد می رود و با یک کیسه کوچک به دوش می آید.

کیسه پاره و وصله پینه شده ای که با گونی پلاستیکی بافته شده؛کیسه ای سیاه و چرک آلود.

پیرمرد در را به روی مهمان ها باز می کند و آنها را به خانه اش دعوت می کند؛ به خانه ای نیمه کاره که روی همان خانه قدیمی ساخته شده؛ همان خانه ای که زن، خودش را در آن حبس کرد.

وقتی می خواهد از پله چوبی بالا برود کیسه را محکم در آغوش می گیرد.

حتما چیز باارزشی در آن کیسه کهنه هست که پیرمرد آن طور آن را به سینه اش چسبانده.

بالا می رود.

به مهمان ها اشاره می کند؛ شما هم بیایید .

آن بالا خانه نیمه کاره فقط دیوار دارد و سقف.

پیرمرد چند کارتن را از گوشه ای بر می دارد و کیسه به دست می نشیند روی کارتن ها: بیایید، نزدیک تر بیایید.

می خواهم چیز مهمی نشان تان بدهم .

مهمان ها حیران و متعجب روی دوزانو نزدیک پیرمرد می نشینند.

او هم با وسواس در کیسه را باز می کند.

از درون کیسه یک ماسک تنفسی کهنه و قدیمی بیرون می آورد.

جوراب مردانه مشکی رنگی روی ماسک را پوشانده، پیرمرد ماسک را در همان وضعیت جلوی دهانش می برد.

کش ماسک را پشت سر می اندازد و می گوید: این ماسک پسرم است؛محسن گنجی وطن یکی از شهدای زمستان یورت.

این را به چهره اش می زد و می رفت به عمق 2کیلومتری زمین برای کندن زغال سنگ.

این ماسک قرار بود جلوی گازهای سمی معدن را بگیرد و از جان پسر من محافظت کند.

فیلتر ندارد! فیلترش این جوراب است .

صدای پیرمرد می لرزد و سرش را به نشانه تایید و دلخوری چندبار تکان می دهد و می گوید: آمده اید از وضعیت کارگران معدن باخبر شوید؟ حوصله کنید تمام جواب های تان درون همین کیسه است .

لرزش دست های پیرمرد بیشتر شده.

این بار از درون کیسه یک قندان و یک لیوان بلوری بیرون می آورد.

لیوان چای انگار سال هاست رنگ آب به خود ندیده، بلورش لک سیاه گرفته، سر قندان بلوری که برداشته می شود قند های سیاه دهان کجی می کنند؛ این قندان یک کارگر معدن و لیوان چای اوست.

به نظرتان اینها چای می نوشیدند یا زغال سنگ؟ دوباره می رود سراغ کیسه؛ هنوز هست.

حوله پاره و چرکمرده به همراه چند پیراهن و شلوار کثیف و چروکیده؛ این هم از وسایل حمام و بهداشت شان.

تنها چیزی که از پسرم باقی مانده همین هاست.

این کیسه کارگری و این خانه نیمه کاره.

7سال بود که جان می کند در این ده 2 اتاق بسازد.

این آجرها را با جگرخونی روی هم گذاشت.

هنوز زن و بچه اش در خانه قدیمی من زندگی می کنند.

یک شیفت در معدن کار می کرد و یک شیفت روی وانت رفیقش میوه می فروخت.

باز هم نمی توانست شکم زن و بچه اش را سیر کند، چه برسد به اینکه برای این خانه در و پنجره بگذارد.

عمو قاسم 78سالش است.

سرمایه اش همین خانه محقر است و یک گاو.

حیاط خانه اش باغچه کوچکی است که گوشه و کنارش بوته روییده؛ سبزی، پیاز، گوجه و خیار و هر چیز که از دستم بیایید می کارم.

ما از همین باغچه کوچک و شیر اندک این گاو تغدیه می کنیم.

یارانه مان را هم می دهیم آرد می خریم.

زندگی ما این طور می گذرد.

با چه رویی با چه حمایت مالی ای می توانستم مانع شوم که محسن به معدن نرود؟ هیچ چیز ندارم جز این آلونک که از همان اول در اختیارش گذاشتم و گفتم پسرم برای من چند وجب پارچه سفید و 2 متر زمین کافی است.

یک عمر کارگری کردم.

معدنکار بودم و کارگر مردم.

بیمه نداشتم.

بازنشسته نیستم.

حقوق ندارم.

فقط نان بخور و نمیری در آوردم تا بار زحمتم به دوش دیگران نیفتد و اسباب زحمت فرزندانم نشوم.

من سال هاست به سرازیری و ته خط رسیده ام.

زندگی خودم تباه شد که هیچ، زندگی اولادم هم تباه شد.

اگر کارگر نبودیم روزگارمان این نبود.

کارگری با این شرایط زندگی ،خودش درد است و داغ.

.

سایت شعار سال، با اندکی تلخیص و اضافات برگرفته از روزنامه همشهری ، تاریخ انتشار 10 اردیبهشت 97، کدمطلب:14264، www.

newspaper.

hamshahri.

org
کلید واژه ها: معصومه - جاده - زندگی - خانه - دختر - روستاهای - روستا - صندوق - حقوق - لباس مهمانی - لبخند - مدرسه - چهره - صدقه - سیاه - معدن - زمستان - پیراهن - درست - نشان - هدیه - لباس - شادی - مادر - هایی

آخرین اخبار سرویس:
دو اقدام ویژه گمرک برای حمایت از واحدهای تولیدی

نجات 13 دریانورد شناور خارجی توسط نفتکش ایرانی‎

واردات گندم صادراتی با وجود ممنوعیت/با کدام مجوز؟

ایران: ما از ترامپ دستور نمی گیریم

همکاری آئودی و هیوندای در فناوری پیل سوختی هیدروژنی

رییس جمهور صربستان در دیدار با وزیر صنعت کشورمان شرایط همکاری برد - برد برای دو کشور فراهم است

وزیر صنعت قول داد 31 روزه حباب قیمت خودرو بترکد

هدفگذاری صادرات 10 میلیون دلاری محصولات، برای سال آینده

208 خانه عالم نیمه تمام درمازندران

خبر خوب برای دانشجویان متأهل و مجرد

همه چالش های اتاق اصناف

اجرا و بهره برداری پروژه های ریلی و توسعه ای بطور کامل به بخش خصوصی واگذار شوند

ابلاغ افزایش 15 درصدی قیمت گاز طبیعی

کمک بیش یک میلیارد تومانی خیرین کردستانی در جشن های گلریزان

هجوم مردم به بازار دلیل اصلی گرانی است

رشد امسال شاخص بورس دو رقمی شد

قیمت بلیت قطار 10 درصد افزایش یافت

رنکینگ تیم های حاضر در جام جهانی از نگاه بلیچر ریپورت

با عربستان به چارچوب تفاهم دست یافتیم

توافق جهانی کاهش تولید، اعتبار اوپک را احیا کرد

صدای متقاضیان مسکن مهر درآمد تجمع اعتراضی مالکان مسکن مهر فاز 5 پردیس/ مالکان واحدها دیگر پول اجاره خانه نداریم، مسکن ما را تحویل دهید

صربستان و ایران سه تفاهم نامه همکاری امضا کردند

محور سخنان امامان جمعه شهرهای استان کرمان

اعتراض متقاضیان نتیجه داد/واحدهای فاز 5 پردیس به زودی تحویل می شود

محور سخنان امامان جمعه شهرهای استان کرمان

رییس صندوق رفاه دانشجویان وزارت علوم به فارس خبر داد خبر خوب برای دانشجویان متأهل و مجرد/ از افزایش پوشش تسهیلات ازدواج تا شهریه تحصیلی

افزایش 10 درصدی قیمت بلیت قطار از امروز

اجرا و بهره برداری پروژه های ریلی و توسعه ای بطور کامل به بخش خصوصی واگذار شوند

واردات گندم صادراتی با وجود ممنوعیت

مذاکرات محرمانه ایران و عربستان/نشست اوپک به تاخیر افتاد

وزیر نفت: با عربستان به چارچوب تفاهم دست یافتیم

اقتصاد مقاومتی نسخه خروج از بحران اقتصادی

واحدهای فاز 5 پردیس به زودی تحویل می شود

روایت معاون روحانی از دغدغه اصلی دولت/ همکاری جدید سپاه با دولت در چه حوزه ای خواهد بود؟

شناسایی 900 پلاک خطرناک در بازار/سازمان اوقاف مالک نیمی از ساختمان های رهاشده بازار

زنگنه درمصاحبه با سی ان ان:مردم ایران ممکن است نارضایتی داشته باشند،اما آمریکا قادربه تغییرنظام نیست

بلومبرگ: اپل در ابتدا قصد داشته آیفون X را بدون هیچ درگاه اتصالی بسازد

واحدهای فاز 5 پردیس به زودی تحویل می شود

اجرای جنگل کاری اقتصادی در 1400 هکتار از اراضی لرستان

نشست اوپک به تاخیر افتاد

قیمت بلیت قطار 10 درصد افزایش یافت

صربستان و ایران سه تفاهم نامه همکاری امضا کردند

توافق جهانی کاهش تولید، اعتبار اوپک را احیا کرد

امضای قرارداد در حاشیه نمایشگاه صنایع حمل و نقل ریلی

کشف قاچاق محصولات چوب در مازندران

پشت پرده واردات غیرقانونی 6 هزار دستگاه خودرو

ایران: باید در بیانیه پایانی به تاثیر تحریم های آمریکا اشاره شود

ما در حال آماده سازی چیزی هستیم/احتمال رسیدن به توافق

انفجار خودرو در جایگاه سوخت در شادگان

فراهم سازی زیرساختها در گمرک رازی -کاپی کوی

لزوم اجرای نظام تشخیص مالیاتی

زنگنه درمصاحبه با سی ان ان:مردم ایران ممکن است نارضایتی داشته باشند،اما آمریکا قادربه تغییرنظام نیست

بلیت قطار 10 درصد گران شد

سهام آسیایی به پایین ترین سطح 6 ماهه خود رسید

دستمزد کارگران دوباره افزایش می یابد

سفر در زمان، تجربهٔ رانندگی با مرسدس بنز C111 مدل 1970

وزیر بهداشت: برخورد با سودجویان در حوزه دارو و تجهیزات پزشکی تشدید می شود

مسئولان اگر توانایی رفع مشکلات معیشتی مردم را ندارند، کنار بروند

توصیه افزایش یک میلیون بشکه ای تولید نفت از سوی کمیته نظارتی اوپک

مدیریت اقتصاد با زور ممکن نیست

اجرایی شدن نظام تشخیص مالیاتی عامل افزایش درآمد های مالی

مسئولیت دشوار اوپک در مدیریت بازار

لزوم صرفه جویی در مصرف برق در استان

تجهیز 633 هکتار از مزارع کازرون به سیستم آبیاری نوین

استقرار توده هوای گرم و مرطوب در گیلان

عکس های برگزیده هفته

مسئولیت دشوار اوپک در مدیریت بازار

920 هزار میلیارد ریال طرح در دهه فجر افتتاح می شود

ثبت قیمت کالاهای بهره مند از ارز رسمی در سامانه 124 الزامی شد

وزرای اقتصادی با اولویت های روحانی چه کردند؟

دیدار وزیران ایران و عربستان پیش از نشست اوپک

تقویم روز ارتباطات/ تاسیس خبرگزاری پارس در ایران

هیچ نکولی در اوراق بدهی دولتی رخ نداده است/ لزوم تنظیم نرخ سود با همکاری بانک مرکزی و سازمان بورس

یک کارشناس اقتصاد توسعه ارائه کرد نقد نظریات اقتصاد خانواده و ارائه الگوی اقتصاد خانواده اسلامی

کاهش 40 میلیون تومانی قیمت یک خودرو در بازار

نشست اوپک در وین گشایش یافت

در مدارس لاکچری چه می گذرد؟

تحریم های آمریکا،مانع فعالیت شرکت های بزرگ نفتی در ایران است

کشف چوب آلات قاچاق درمازندران

صربستان خواهان نفت ایران است

چشم انداز همکاری ایران و چین در صنعت خودروسازی

کاهش وابستگی به وام، مزیت طرح الگوی نوین مشاغل خانگی

واحدهای فاز 5 پردیس به زودی تحویل می شود

شناسایی افرادی که در فقر مطلق هستند/ 1.5 میلیون معلول تحت پوشش بهزیستی

قیمت نفت افزایش یافت

کمالوند سرمربی اکسین شد

صربستان برای توسعه همکاری با ایران برنامه های ویژه ای دارد

نشست اوپک در وین گشایش یافت

هواوی 6 میلیون دستگاه P20 به فروش رسانده است

وزیر نفت : به هر آنچه منافع ایران را به خطر بیندازد، عمل نمی‎کنیم

تفاهم ایران و عربستان در حاشیه اوپک

پیشنهاد افزایش تولید یک میلیون بشکه نفت مطرح می شود

در مدارس لاکچری چه می گذرد؛ فرزندان خاص در لاکچری ها

ثبت قیمت کالاهای بهره مند از ارز رسمی در سامانه 124 الزامی شد

به بهانه یکم تیرماه ، روز اصناف

میزان طلاق توافقی در البرز 28 درصد کاهش یافت

صربستان برای توسعه همکاری با ایران برنامه های ویژه ای دارد

خیران حدود 6میلیارد ریال به مددجویان بهزیستی مراغه کمک کردند

زنگنه نشست مقدماتی اوپک را ترک کرد

تحریم های آمریکا،مانع فعالیت شرکت های بزرگ نفتی در ایران

معدنکارانی که رفتند یتیمانی که ماندند

معدنکارانی که رفتند یتیمانی که ماندند