
سفری ناتمام تا عمق دهه شصت/ آنجا تکه ای از دلم جا ماندنزدیک سلف بچه های بسیج بساط کرده بودند و اسم می نوشتند. از کنارشان رد شدم و دو سه قدم دور نشده بودم که یکی شان صدایم زد. - گروه دانشگاه خبرگزاری دانشجو-مهران عزیزی، ترم بهمن، آخر معلومم نشد به کدام قرار ننوشته و نگذاشته، اول و آخرش تق و لق است. دو سه جلسه آمده نیامده و کلاس ها درست قوام و دوام پیدا نکرده، ته سال می رسد و تعطیلی کلاس ها و هماهنگی ها و نرفتن ها و. این بار اما بدم هم نیامد از تعطیلی هفته ی آخر. اتفاق خوبی برای من افتاد که خاطره اش تا هستم با من خواهد ماند. حتی شاید اگر بشود گفت، اغراق نباشد که تغییرم داد. یک جور دیگری دارم می بینم دنیا را و این عجیب و واقعی است. کلاس صبح را رفتیم و قرار گذاشتیم که کلاس بعدازظهر را نرویم. دوست نداشتم این کارها را ولی نمی شد فالش زد و خارج خواند و تک روی کرد. اخم هام تو هم بود و داشتم می رفتم طرف سلف. کلاس بعدازظهر را دوست داشتم و استادش را هم و حالا که تا اینجا آمده بودم بی که بدانم چرا، نباید می رفتم. نزدیک سلف بچه های بسیج بساط کرده بودند و اسم می نوشتند. از کنارشان رد شدم و دو سه قدم دور نشده بودم که یکی شان صدایم زد. برگشتم و همه شان سرشان گرم کارشان بود و دور و برشان شلوغ بود. چهره هاشان، هیچکدام، آشنا نبود. برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |