
کودکان آبفروش قبرستان/ هر دبه آب هزار تومانظهر پنجشنبه است و گورستان مهمان های تازه دارد. جنازه های پیچیده در کفن در انتظار آخرین نمازند و گورکن ها قبرهای خالی را پر می کنند. مصطفی و محمد روی سکو نشسته اند در خنکای سایه ای که در این گورخانه بی درخت کمیاب است. مصطفی درشت تر است با شکمی برآمده، محمد اما ریزنقش است و لاغر. هر دو به یک مدرسه می روند و پشت یک میز و نیمکت تاریخ و ادبیات و ریاضی می خوانند، دانش آموزان کلاس سوم. قبرستان زنجان هر روز برای آنها و بچه های دیگر میدان مسابقه است. هر تازه واردی که از راه برسد، مسابقه شروع می شود. بچه ها می دوند به سویش با دبه های پر، با دست های خیس. هر کسی زودتر برسد، قبر مال اوست و بقیه می ایستند کنار در انتظار تازه وارد دیگری؛ آماده برای دویدن. محمد از مصطفی تندتر می دود اما بالای سر قبر که می رسند، او دبه هایش را زمین نمی گذارد، نگاهش را می دوزد به چشم هم شاگردی: امروز اولی را تو بریز من بعدی را می ریزم. نگاه کودکانه اش پر از مهربانی می شود: مصطفی نمی تونه مثل ما بدوئه، چاقه دیگه! عقب می افته. برای همین هم درآمدش هر روز از ما کمتره اما باباش مریضه، باید دارو بخره. امروز خوب کار نکردیم، بچه ها زیادن، قبرستونم هنوز خیلی شلوغ نیس. مصطفی یک سال بیشتر است که نان آب بری می خورد، پدرش از کارافتاده و خانه نشین است: قبلا کار می کرد، اما الان ک برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |